از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
686
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

حالا پاییز و شروعی دوباره. اصلا هر روزی، هر ساعتی، می تواند سرآغاز یک شروع دوباره باشد. کافی است لحظه ای به راهی را که در آن چهار نعل می تازی شک کنی. کافی ست باور کنی این راه به جایی رهنمون نیست. 

باور است دیگر، دست خود آدم نیست. لحظه حاصل می شود. اما هر بار چنین باوری درون انسان زاده شد بی برو برگرد هدیه ای به او عطا شده.

عوض کردن مسیر دشوار است، آری.

درک بیهوده بودن راهی که آمدی غم بار است، آری.

اما باید در نظر داشت، اشتباهی از نیمه جبران شده. مسیری به خطا انتخاب شده در آستانه تصحیح است. مدتی است در همین فکرم. در آستانه این باور. پاییز با خودش روزهای نو آورده است. باید سکوت کنم. 

685
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

Ivo Andric - a Serbian author  :download:

Of everything that man erects and builds in his urge for living nothing is in my eyes better and more valuable than bridges. They are more important than houses, more sacred than shrines. Belonging to everyone and being equal to everyone, useful, always built with a sense, on the spot where most human needs are crossing, they are more durable than other buildings and they do not serve for anything secret or bad.

 

Gandhi claims that true religion, existed in each individual’s journey to find Truth, regardless of the particular religious path chosen. (wow)

Gandhi:

1- An eye for an eye leaves the whole world blind

2- You must be the change you wish to see in the world.
 
3- First they ignore you, then they laugh at you, then they fight you, then you win.
 
4- Live as if you were to die tomorrow; learn as if you were to live forever.
  
5-The best way to find yourself is to lose yourself in the service of others.
 
6- Where there is love there is life.

7- The greatness of a nation can be judged by the way its animals are treated.
 
8- Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmony.
 
9- You must not lose faith in humanity. Humanity is an ocean; if a few drops of the ocean are dirty, the ocean does not become dirty.
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

October Gave A Party by Sheila Lee


“October's Party
October gave a party;
The leaves by hundreds came -
The Chestnuts, Oaks, and Maples,
And leaves of every name.
The Sunshine spread a carpet,
And everything was grand,
Miss Weather led the dancing,
Professor Wind the band.”


 George Cooper
 



ادامه مطلب ...
683
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٩

دکتر علی شریعتی:

شکوه و شگفتی و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را،

باید از دور دید.

اگر نزدیک اش رویم، از دست اش داده ایم.

لطافت زیبای گل

در زیر انگشت های تشریح می پژمرد!

آه که عقل این ها را نمی فهمد!

  

اما من معتقدم اتفاقاً همه اینها را عقل می فهمد. این احساس و عاطفه است که از درک این موضوعات عاجز است. عاطفه آدمی، این تمنا و کشش بی پایان درون ماست که از نقش دوری، فاصله و جدایی در خلق عظمت عشق و زیبایی غافل است. از این روست که حواس انسان مدام آرزو می کند، مدام می جوید، مدام می طلبد و کمتر می یابد. جدایی و دوری است که زیبایی ها را بی نظیر تر و استثنایی تر می کند و تمام شور و احساس آدمی اسیر این چنبره خواستن و نیافتن می شود. 

وگرنه هر عقل سلیمی می داد که خورشید آن گوی آتشین مملو از هیدروژن و هلیم از ازل تا ابد در حال سوختن است و طلوع و غروب تنها توهم و هذیانی است در دیدگان ما. از اینجا از این فاصله است که طلوع و غروب معنی می گیرد و گرنه خورشید را به خودی خود نه از غروب بهره ای است و نه از طلوع.

 اینکه لطافت و زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد، شاید عطیه ای الهی است. باید فاصله ها را حفظ کرد، وگرنه نزدیکی ها ویرانگرند. از این روست که سهراب می گوید "همیشه فاصله ای هست". باید این فاصله های مقدس را گرامی داشت. اگر درخشش خیال انگیز عشق، دوستی و زیبایی را می خواهیم، باید به جادوی فاصله ها تعظیم کنیم. 

 

نه! وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست 

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود 

و گرنه،

زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

...و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ،

می شوند کدر...

همیشه عاشق تنهاست!

682
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٥

در انتخاب کتاب برای خوندن سخت گیر نیستم. این روش باعث شده در همین مطالعه محدود، آثار متنوعی بخونم. اتفاقا چندان دنبال خوندن کتاب مشهور یا بیشتر توصیه شده نبودم. 

از این جهت وقتی ایشی گورا جایزه نوبل ادبیات رو برد، این حقیر به سبب اینکه قبلا یه کتاب از ایشون خوندم، خیلی به خودم بالیدم خنده. یعنی کمیته نوبل به این ترتیب دو نفر رو شاد کردن، یکی من یکی هم ایشی گورا رو نیشخند . در این راستا کلی روحیه گرفتم و دوست دارم از همین تربیون اعلام کنم که اگر روزی "ایوان کلیما" و "پل آستر" هم نوبل ادبیات گرفتن، لطفا سهم تقدیر و تمجید از من فراموش نشه. 

من در این دو نفر هم نبوغ و خلاقیت خاصی دیدم که بعید می دونم از چشم صاحبنظران نوبل، پنهان بمونه. فقط ایوان کلیما خیلی پیره، لطفا همین سال دیگه بهش نوبل ادبیاتن بدن نیشخند. با تشکر و احترام!

681
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٢

ماشینی در آتش می سوزد، هواپیمایی سقوط می کند و قطارها با هم تصادف می کنند. جان های عزیز در این حوادث  دردناک و فاجعه بار از دست می روند. امروز صبح به ذهنم رسید، کتابخانه ای که در آتش می سوزد هم همین قدر ناراحت کننده و وحشتناک است. کلید واژه کتاب و آتش مرا یاد حمله مغول، فارنهایت 451 و سوختن کتابخانه صومعه "نام گل سرخ" می اندازند. وقتی کتاب و کتابخانه می سوزد، اندیشه از بین می رود، متن، کلام. انگار عصاره جان ها و عقل ها نابود می شود. 

امروز شنیدم کتابخانه محل کارمان مجهز به سیستم اعلام حریق خواهد شد. خوشحال شدم. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٢

زمان می گذرد بدون لحظه ای درنگ. تنها کسی که کارش را خوب انجام می دهد زمان است. سخت کوش و خستگی ناپذیر. برایش مهم نیست با خودش چه می برد. ظرفی دستش گرفته و در مجلس می چرخد، بخشندگان سکه ای ارزانی کنند یا نکنند. 

زمان از همه آزاده تر است از همه بی توقع تر. اوست که ما را با خود می کشد. اوست که ما را با خود می برد. 

679
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۸

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

نمی دانم چطور شد عنوان وب را گذاشتم "از هر طرف که رفتم جزء وحشتم نیفزود"،اما در طی این سال ها همیشه این عنوان را حفظ کردم. همیشه هستی برایم پر از حیرت و شگفتی بوده و هست. جهانی که نه آغازش معلوم است نه پایانش و نه حتی همین لحظات اکنونش. زندگی برایم سفری است در میان ناشناخته ها. ماجرایی در دل تاریک و روشن ها. هر لحظه را با بیم و امید سر کردن تا بلکه قدری شناخت از دنیای درون و برون حاصل آید. 

اندیشیدن به تمام شدنی بودن این مسیر، قدم برداشتن صبورانه را سهل تر می کند. اگر بعضی ایماژ و تصویر شان از زندگی پرنده ای در قفس یا اسیری در زندان هست، (مولوی تا حدودی همچنین تصویری از زندگی این دنیایی داره) تصویر من از زندگی، کوششی ست -البته توام با محدودیت- در صحرایی تاریک برای یافتن چشمه ساری حیات بخش. 

 در سایه این تلقی از زندگی است که خشت روی خشت می گذارم و دوست داشتنی هایم را گرامی می دارم. از این روست که در شناختن، یافتن و جمع کردن جزئیات تسلی بخش می کوشم. تصورم این است که آن سایه سار آرامش بخش را خودم باید تدریجا بسازم. بسیار مشتاق و دلتنگ آسودن در آن خلوت پر از آرامش و امن هستم. اما چقدر سزاوارم؟ نمی دانم. شاید زیر پا گرفتن همه حیرانی ها، غم ها و شادی ها، برای کسب این شایستگی است. شاید زندگی در این صحرای حیرانی، محملی است برای کسب ارزش و اعتبار.

امیدوارم روزی در پایان مسیر به منزلگاهی برسم که دیگر از وحشت و حیرانی در آن اثری نباشد. همه آرامش باشد و آسودگی. بی تابی ها و دلتنگی ها همان جا انتهای مسیر پایان یابند. 

678
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٤

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۳
  1. That is part of the beauty of all literature. You discover that your longings are universal longings, that you’re not lonely and isolated from anyone. You belong.
  2. You don’t write because you want to say something, you write because you have something to say.
مطالب قدیمی تر »
صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :