کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات (٩٩)
  • سیاسی (٤٢)
  • اجتماعی (۳٩)
  • فیلم (٢٢)
  • روزمره (۱۱)
  • دلنوشت (۱٠)
  • سفر (٩)
  • کتاب (٥)
  • داستانک (٥)
  • شادمانه (۳)
  • شعر (۳)
  • غمگنانه (٢)
  • عاشقانه (٢)
  • فنی مهندسی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
دوستان من
  • آبراکساز
  • كرونا
  • زخمی
  • سالی
  • سوسن
  • رضا م
  • محک
  • بنیاد کودک
  • کتابک
  • کتابخانه کودک
  • پروژه شهر سالم
  • سبزکاران گیلان
  • کانون فارغ التحصیلان فنی تهران
  • ایران نامه
  • ماهنامه نجوم
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
234
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/۳٠
ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت   ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند   زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

گفتنی ها را خیام گفته در این حال که هستم زیاده عرضی نیست.

پس از سفر قمصر، نیاسر، کاشان و نوش آباد.

نظرات ()



مال خود کردن
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٢٤

یه تجربه خوب تو زندگی هر کسی اینه که فرد بتونه هر چیز از پیش تعریف شده ای رو مال خود کنه ... منظورم اینه که بتونه اون موقعیت یا اون موضوع رو برای خودش و مختص خودش تعریف کنه .. نظرگاه و عمل گاه خودش رو داشته باشه ... این تجربه فوق العاده اس ... مثالش تو زندگی من این بوده که من به دلایلی دوست نداشتم کاری رو انجام بدم، امیدوارم شعاری نباشه اگه بگم که دلیلم این بود که اون کار من رو از آدم های اطرافم دور می کرد ... البته باید توضیح بدم که اون کار یا اون روش زندگی ممکنه برای کسی برعکس باشه و اتفاقاَ انجام ندادن اون کار، اون رو از اطرافیان اش دور و متمایز کنه .. ولی برای من برعکس بود ...

نکته اینکه من وارد این وادی شدم ... به اون کار دست زدم و اون رو مال خودم کردم ... شکل و طرز انجام دادن خودم رو قالب کردم و از فرم های از پیش تعریف شده بیرون اش آوردم ...

و حالا دارم از این تجربه اختصاصی لذت می برم

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

با دقت نگاهش کنی و بذاری بگه ... غرق در توضیح دادن بشه و تو فقط تماشا کنیش ... اون داره میگه و ذهن تو داره تا کجاها پرواز میکنه و شناوره ... می پرسه و تو اعتراف می کنی که اصلاَ نشنیدی! می خندی و می گی که داری لذت می بری ...

 

 

نظرات ()



232
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٢۱

بعضی آدم ها دچار سرطان روحی حاد و غیر قابل درمان اند. این بیماران، از هیچی دعوا درست می کنند و متخصص در بحرانی کردن شرایط عادی و روتین اند. متنفرم از این آدم ها که فقط هدف شان به گند کشیدن اعصاب طرف مقابل است. معمولاً در برخوردهای اول طول میشکه که به ذات خراب یه آدم پی ببرم. ولی وقتی پی بردم، و درون لجنی یه نفر برام آشکار شد، واقعاً تحمل کردن اش برام سخته. اگرچه وفتی یه نفر رو شناختی باید بهتر بشه و آدم با تمرکز و آمادگی بیشتری باهاش روبرو میشه، ولی من نه!

مطالب فوق در مورد کارفرما یه کارخونه یا شایدم کارگاه در اراک می باشد. کلاً حسم رو نسبت به این شهر منفی کرده. البته این آدم سابقه داریه و با یکی دیگر از همکارام هم کارش به دادگاه کشید. امیدوارم مال من ختم به خیر بشه. مردکه  مریض. یه چندتا اراکی ناجور دیگه هم به پستم خوردن، دارم کم کم به این نتیجه می رسم که برای این خته پر گهر هم دچار پیش داوری عام بشم.

فعلاً اعصابم داغونه.

نظرات ()



231
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/۱٧

یکی از نشانه های تمدن همانا درست کردن CV می باشد. بشر دو پا در عصر جدید متوجه شد که همه چیز ظاهر است و باید تا می توان در ظاهر کم نگذاشت از این رو تهیه رزومه یا همان CV باب شد!

اینقدر از این کار متنفرم که حد نداره. قول شرف می دم عمراً کسی رو از روی رزومه اش بشه شناخت. البته در هر آشنایی اولیه یه معرفی لازمه، ولی این که رسم شده افراد یه لیست بالا بلند از همه غلط های خورده و نخورده زندگی شان تهیه می کن و هویت شان  می شه چند برگ کاغذ؛ به نظر من ایده مسخره ایست.

همین که کجا درس خوندی و کجا کار کردی کافیه ... که تو هر فرم استخدامی هم هست ولی اینکه تمام پروژه ها رو با جزیئات توضیح بدی و هر چی نوشتی و ننوشتی رو ردیف کنی واقعاً لوسه. طرف استاد یه دانشگاه توپ تو آمریکا CV اش 14 صفحه اس. تو هر کنفرانسی رئیس پنل بوده رو هم نوشته. خوب ما بکنیم می گن عقده ای کمبود داره. به نظرم یه جور مثل این شوهای استر.یپ در بین اهل علم و فن می مونه خیلی حالت خودنمایی داره ...

پینوشت1: کلاس نجوم می رم .. خیلی عالیه .. هرجلسه یه بخشی اش برام مثل رویا می مونه ... غرق می شم تو تصورات و توهمات و ...

پینوشت2: گفتم با کلاس شم دیر دیر آپ کنم .

نظرات ()



با پایان باز
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/۱٠

هدفم از نوشتن این ماجراها بیشتر آزمودن توانایی ام در روایت یک ماجراست. خوشحال می شم بگین که مطلب رو چطور دنبال کردین؟

الف) دوست داشتم و متن خسته ام نکرد

ب) مجبوری خوندم ولی کشش نداشت نوشته

ج) نخوندم همون خط آخر گفتی که مدارک رو دادی .. موفق باشی

اما ماجرا

اواخر اسفند بود که اینجاب از پذیرش مقاله ام مطلع شدم و با شک و دودلی که بروم، نروم ... بالاخره تصمیم گرفتم که برای گرفتن ویزا اقدام نمایم ... (لازم به ذکر است که قبلاً پیش بینی این پذیرش را کرده بودم و به قیمت خون بابام یورو خریداری کرده، همراه زن دایی فرنگی ام نموده بودم .... تا در بزنگاه از طریق ویزا کارت ایشان پرداخت ثبت نام کنفرانس انجام شود)

در اولین قدم به سایت سفارت مراجعه نموده و با یه فهرست بالا بلند از مدارک موجه شدم، که همان اول جا زدم ... ولی باز شیطان به من غلبه نمود که همین ... یعنی اصلاً پی اش نمی خوای بری؟!! خلاصه تو شرمندگی شروع کردن به مهیا کردن یک به یک مدارک ... اول از همه درخواست از کنفرانس برای فرستادن دعوتنامه ... نامه اشتغال به تحصیل و سایر مدارک تحصیلی ام و بیمه مسافرتی ... رزور هتل ... رزرو بلیط هواپیما و درنهایت گردش 6 ماهه حسابم ... مهمور به مهره برجسته.

دفعه اول

قبلاً فرم رو گرفته و با دقت تکمیل کرده بودم ... در ایام عید با توجه به تق و لقی کارها در مرز پر گهر از زمان استفاده بهینه رو برده و برای اولین بار مراجعه نمودم به سفارت (یعنی این بار در واقع مراجعه دوم من بود)

کارمند A همه مدارک رو چک کردن و چک لیست مربوطه رو امضا کردن ... اما در آخرین لحظه، یادشون افتاد که من ویزا رو برای تیر می خوام و با توجه به اینکه در فاصله بیشتر از سه ماه مونده به تاریخ درخواست نمیشه برای تشکیل پرونده اقدام کرد، مدارک رو عودت نمودند و فرمودند که هیچ مشکلی نیست ... همه چیز اوکیه و فقط در تاریخ کمتر از سه ماه مانده با گردش حساب بروز مراجعه نمایم و ....

(شکایت اول من از اینجاست که هیچ کجای راهنمای درخواست ویزا که اتفاقاً به فارسی هم تهیه شده به این سه ماه اشاره نشده بود... ولی خب این که موضوع مهمی نیست ... صبر می کنیم و سر وقت می ریم)

دفعه دوم

کارمند B مدارک رو دیدن و ناگهان متوجه شدن که نامه ای که از کنفرانس مربوطه اومده، امضا نداره ... وقتی به چک لیست و تاییده کارمند A اشاره کردم، گفتن که به هرحال باید امضا باشه و بدون اون نمیشه ... ( این هم در مدارک نوشته نشده بود)

اینجاب دست از پا دراز تر برگشتم و موضوع رو برای مریام (تو کنفرانس) توضیح دادم و شیر فهم کردم که لطفاً یه امضا بنداز اون زیر ... برای بار سوم مدارک گردش حساب رو گرفتم ... بردم شعبه اصلی مهمور به مهر برجسته کردم و ...

دفعه سوم (در واقع دفعه چهارم)

شاد و خرم که این دفعه همه چیز اوکیه و مشکلی پیش نمی آد، رفتم جلو ... (همین 5 شنبه گذشته ... نمی دونین چه خبر بود ... سگ می زد، گربه می رقصید) خوردم به پست کارمند C که بسیار آدم عقده ای و مرخصی بود ... بعد از کلی توهین و ابرو گره کردن .. انواع رو ترش کردن و چین و چروک انداختن به صورت اش، گفت معرفی نامه دانشگاهت ایراد داره و اسمی از کنفرانس برده نشده ...

مدارک رو برگردوند... خنثی

شنبه رفتم دانشگاه با یه بدبختی نامه رو درست کردم (این قسمت احتیاج به مرثیه اختصاصی داره که فعلاً ازش می گذرم)

دفعه چهارم

امروز مرخصی گرفتم و رهسپار شدم ...

امیدوارم نشید مدارک من ساعت 13 دوباره عودت داده شد که اگر واقعاً شاغل هستم ... سابقه بیمه ام کو؟!! (من از طرف محل کارم اقدام نکردم و از نظر قانون -البته اگر قد یونجه ارزش داشته باشه- نیازی به ارائه معرفی نامه از محل کارم نیست) هرچی توضیح می دم که آقا سال جدیده و الان محل کاره من نامه نمیده چون هنوز ما برای سال جدید قرار داد نداریم .... به هرحال ... درد سگ .. از اون سر شهر رفتم این سر شهر با چه زبون بازی ... یه نامه گرفتم که سابقه ام رو نشون میده ... برگشتم

دفعه پنجم و در واقع ...

ساعت 15 و ساعت کار سفارت تموم شده ... با یه بدبختی که واقعاً شرح اش از حوصله شما خارجه رفتم بالا (در این مرحله بهم ثابت شد که کار آدم دروغگو راحت تر از آدم راستگو را می افته)

طرف مدارک رو گرفت ... ولی آخرش گفت بنوسم که از محل کارم معرفی نامه ندارم ... بعد با سر اشاره کرد که مهم نیست این جمله ...

خلاصه من الان درحالی که در 5 امین بار مراجعه، مفتخر به تحویل مدارک شدم ... ولی اصلاً از عاقبت کار مطمئن نیستم ...

دو هفته دیگه نتیجه می آد ...

واقعیت اینه که من قبلاً اروپا رفتم و الان هم پول مفت ندارم ببرم اون جا خرج کنم ... ولی کنفرانس برام مهمه ... از طرف دیگه نگرانم اگه ویزا ندن، این هم یه لکه ننگی بشه در پرونده ام ...

پایان این داستان بازه ... به نظر شما میدن ویزا؟

نظرات ()



فردا
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٩

فردا می خوام برای 5 امین بار، تشریف فرما شم سفارت  ... دعا کنیم فردا مدارک رو بگیرن ... و گرنه دیگه من نمی دونم باید چی کار کنم ... هر بار که می رم احساس می کنم که هیچ مشکلی نیست باز یه ایرادی بنی اسرائیلی پیدا می کنن که نگیرن ...

ولی اگه نگیره احتمالاً تا چند روز دوباره اعصاب مصاب من تعطیلی تا دوباره 5 شنبه برم ... کلاً از کار زندگی افتادم ..

نظرات ()



حق با توست ساهارا
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٧

حق با توست ساهارا*

به همت احسان مهتدی، ترجمه ای برای احمد پوری

حق با توست ساهارا. نه غباری در کار است، نه پرده ای و نه فاصله ای. بلکه غبار احاطه شده با غبار؛ و پرده پنهان شده است پشت پرده ای؛ و فاصله دائماً فاصله میگیرد از فاصله. این است دلیل آنکه نه غباری هست، نه پرده ای نه فاصله ای. این است دلیل آنکه آن فاصله ی عظیم غبار و پرده ها نام گرفته است. این جاست که سیاح خانه به دوش می شود، و خانه به دوش می شود آنکه گم شده است، و آن که گم شده است سالک می شود، و سالک می شود عاشق پر شور، و عاشق پر شور دریوزه می شود، و دریوزه موجوی مفلوک، و موجود مفلوک می شود آنکه باید قربانی بشود، و آن که باید قربانی بشود می شود آنکه احیا شده است، و آنکه احیا شده است می شود آن که فراتر رفته است از فاصله عظیم غبار و پرده ها. بعد برای هزار سال، یا برای باقی بعد از ظهر، چنان کسی به چرخش و تاب در می آید و در آتش سوزان دگرگونی، تجسم می بخشد به تمام استحاله ها، یکی پس از دیگری، و باز آغاز می کند، و باز پایان می دهد، 8600 بار در ثانیه.  آن گاه چنان کسی، اگر که مرد باشد، مهیاست برای دوست داشتن زن ساهارا؛ و چنان کسی، اگر که زن باشد، مهیاست برای دوست داشتن مرد که به ترانه در می آورد فاصله عظیم غبار و پرده ها را. این توی که در انتظاری ساهارا، یه اینکه من هستم؟

 

* شعر از لئونارد کهن از کتاب اشتیاق

نظرات ()



227
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٥

بعد از تجربه سفر کویر و تماشای ستارگان، آسمان شب برایم جذاب تر شده... هر شبی که بین من و آسمان حجابی نباشد، بی معطلی نگاهم رو به آسمان می چرخد. هرچند در تهران آلودگی نوری زیاد است و شب های صاف هم خیلی پر ستاره نیستند ... ولی یافتن همین یکی دو صورت فلکی که شناختم و تقریباَ جایشان را در آسمان می دانم، حتی اگر هر شب تکرار شود، خیلی لذت بخش است. می گردم تا جبار (یا شکارچی) و دب اکبر را پیدا کنم و بعد بلافاصله ستاره قطبی و ستاره خودم را ...

بعد غرق می شوم در این آبی  بی انتها و حسرت می خورم که چرا تا حالا به آسمان این قدر دقیق نگاه نکرده بودم. هر چقدر هم که تماشا می کنم سیر نمی شوم ...

 

 

توضیح عکس: ناهید و خواهران برگرفته از  سایت ماهنامه نجوم

 

نظرات ()



226
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٤

هر وقت در سکوت فکر می کنم ، چشم هایم را می دوزم به یک نقطه نامعلوم و سرم را می اندازم پایین ... برخلاف آنچه به نظر می رسد به هیچ چیز نگاه نمی کنم ... چشم هایم باز است اما نمی بینم .. ذهنم می رود به سال های دور و نزدیک، آدم های مختلف، جاهای پراکنده ... به ترتیب می آیند جلوی چشم ام ... یکی یکی رژه می روند ... تا خاطره ای، حرفی یا موقعیتی گوشه لبم را تکان دهد ... به بالا یا پایین ... شاید افسوس خوشی از دست رفته ای را بخورم  و یا حسرت امیده به حاصل ننشسته ای را ...

بعد یک هو به خودم می آیم .. لئوناردو دی کاپریو در آخرین صحنه "Revolutionary Road"  می آید جلوی چشمم ... آنجا که توی پارک نشسته و بچه ها گرم بازی اند... او سرش را انداخته پایین و معلوم نیست دارد در کجا سیر می کند ... زیر چشم هایش اندکی قرمز است و نگاه اش از هر امیدی خالی ... بعد بچه ها صدایش می کنند و توجه اش جلب می شود ... سرش را بالا می آورد و لبخندی زورکی و سطحی می زند .. مثل من که با این شباهت سازی، به خودم می خندم ...

 

بعد نوشت: متاسفانه عکسی از این صحنه پیدا نکردم .. اما اگر فیلم را ندیده اید .. توصیه میکنم ببینید...

 

نظرات ()



225
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٢

این روزها که با خرید لب تاب جدید خودم را به زور به ویندوز 7 ارتقا دادم ... احساس کهن سالی می کنم ... تمام آیکن ها عوض شده ... ویندوز در مورد کارهای روتین مثل کپی و جایگزین کردن فایل ها با گرافیک جدیدی سوال مطرح می کنه ... مثل آدم لنگی شدم که به سختی و به زور، در حال تطبیق دادن خود با شرایط جدید است. این احساس خرفتی خیلی احساس گندیست ... افسوس

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »
عناوین مطالب منتشر شده این وبلاگ