از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/۸/۸

“If I'm sincere today, what does it matter if I regret it tomorrow?” 

“Inside us there is something that has no name, that something is what we are.” 

“I don't think we did go blind, I think we are blind, Blind but seeing, Blind people who can see, but do not see.”

 

در چنین حیرانی زندگی کردن همانطور که ساراماگو می گوید، دیدن ولی ندیدن. با خود ناشناخته در درون آن تاریکی سر کردن. وقتی حتی خودت هم به آن گوشه گوشه های پنهان وجودت نمی توانی سرک بکشی. آنگاه صادقانه و خاصانه چقدر سخت است. چقدر ساده بودن بدون روتوش بودن دشوار است. 

691
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/۸/٥

جاشوا! آبان آمده است. سال 96 از نیمه گذشته، پرغرور و با تمام توان به راهش ادامه می دهد. زمان فاتح همیشگی ست. به آنچه می خواهد می رسد. این مهر را در گیجی و سردرگمی سپری کردم. خود قدیمی ام را کنار گذاشتم. بی خود شدم. هنوز اما آنکه باید بشوم را پیدا نکرده ام. آنچه از لابه لای این روزها باید ساخته شود. باید بجویم، شاید بیابم. 

در تردید بودم. هنوز هم هستم. هنوز هم همان راه تاریک بی راهبر را طی می کنم. اما باید بروم. هر طور شده، بدون راه بلد، بدون راهنما. من این راه را تاکنون هم همین طور آمده ام، بدون راه بلد، بدون راهنما.

باز هم باید راه بادیه بگیرم. از نشستن بی حاصل و پر از یاس و ناامیدی دست بکشم.

باید به قدر وسع بکوشم. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۳٠
"It is good to have an end to journey toward, but it is the journey that matters in the end."
 
"Love doesn't just sit there, like a stone;
it has to be made, like bread, remade all the time, made new."
 
"When you light a candle, you also cast a shadow."
 
"Morning comes whether you set the alarm or not."
"I talk about the gods; I am an atheist.
But I am an artist too, and therefore a liar.
Distrust everything I say. I am telling the truth."

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٩

جاشوی من، جاشوای من!

هر آدمی یه دوره طلایی داره، یه دوره ای که دیده میشه، تحسین میشه و مورد توجه قرار می گیره. دوره ای که در اون به اوج خلاقیت و اثرگذاری خودش می رسه. دوره ای که به ثمر میشنه و میوه میده. پرداختن به چرایی این درخشش خودش به تنهایی موضوع جالبیه. اینکه اصلا ساز و کار این زرق و برق ها در چیه؟ چرا هستن و ... . اما اونچه الان برام مهمه اینه که این میانداری و درخشش موقتی و زودگذره. آدم ها روزی، از همون دری که وارد این جهان میشن، خارج میشن، محو میشن. عظمت ها حقیر میشن، شکوه ها رنگ می بازن و زیبایی ها نابود میشن. این لازمه این هستی پیوسته در تطور و تغییره. 

جاشوای من! برخی هم هستند که هرگز درخشش و فروغ رو تجربه نمی کنن. زندگی شون یکنواخت و عاری از هیجانه. کسانی که معجزه هر روزشون در طلوع و غروب خورشید خلاصه میشه. نه رفتنی، نه رسیدنی و نه حتی آرزوی رفتن، رسیدن و یافتنی. 

در هر حال چه با درخشش چه بی درخشش، چه در تحول چه در سکون، چه در اوج، چه در حضیض! جاشوای من! تو سربلند زندگی کن. چه از دل حادثه ها گذشتن، چه از کنارشون، هر دو افتخار آمیزه. چه در میانه میدان باختن، چه دامن به هوس ها و جاذبه ها نیالودن، هر دو دشواره!

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٦

I carry your heart with me

I carry your heart with me (I carry it in
my heart) I am never without it (anywhere
I go you go, my dear; and whatever is done
by only me is your doing, my darling)
                                  I fear
no fate (for you are my fate, my sweet) I want
no world (for beautiful you are my world, my true)
and it's you are whatever a moon has always meant
and whatever a sun will always sing is you

here is the deepest secret nobody knows
(here is the root of the root and the bud of the bud
and the sky of the sky of a tree called life; which grows
higher than the soul can hope or mind can hide)
and this is the wonder that's keeping the stars apart

I carry your heart (I carry it in my heart)
  1. Whenever you think or you believe or you know, you’re a lot of other people: but the moment you feel, you’re nobody-but-yourself.
  2. It takes courage to grow up and become who you really are.
  3. Unbeing dead isn’t being alive.
  4. The most wasted of all days is one without laughter.
  5. Unless you love someone, nothing else makes sense.
  6. Love is the voice under all silences, the hope which has no opposite in fear; the strength so strong mere force is feebleness: the truth more first than sun, more last than star…
ATB III page 532
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٤

غرق شدم.

بین این همه گزارش، راهنما، مقاله، کتاب و تنوع موضوع غرق شدم. در بی سوادی خودم غرق شدم. در سرعت بالای تولید علم غرق شدم. در دریای عمیق دانش های هرجایی غرق شدم همانطور که در سیاهی چشمان تو غرق شدم، و هیچ کس تاکنون اینطور ناتوانی علمی ش را عاشقانه ندید که من دیدم.

در یکی از مصاحبه ها، اکو (Umberto Eco) درباره 50 هزار کتاب موجود در کتابخانه ش و دلبستگی ش به ادبیات قرون وسطی می گوید و علیرغم آن همه تبحر و تسلط به ادبیات دوران قرون وسطی تصریح می کند که راهی جز پناه بردن به فهرست نویسی نداریم. نه فقط فهرستی از مراجع که فهرستی از فهرست ها.

خدای من. چه هزار توی غریبی ست، نوشتن فهرست از فهرست ها و فقط دانشمندی چون اکو از زیر بار این حجم انبوه مکتوبات زنده بیرون می آید.

من غرق شدم. حتی فهرست فهرست ها هم مرا نجات نخواهد داد. 

686
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

حالا پاییز و شروعی دوباره. اصلا هر روزی، هر ساعتی، می تواند سرآغاز یک شروع دوباره باشد. کافی است لحظه ای به راهی را که در آن چهار نعل می تازی شک کنی. کافی ست باور کنی این راه به جایی رهنمون نیست. 

باور است دیگر، دست خود آدم نیست. لحظه حاصل می شود. اما هر بار چنین باوری درون انسان زاده شد بی برو برگرد هدیه ای به او عطا شده.

عوض کردن مسیر دشوار است، آری.

درک بیهوده بودن راهی که آمدی غم بار است، آری.

اما باید در نظر داشت، اشتباهی از نیمه جبران شده. مسیری به خطا انتخاب شده در آستانه تصحیح است. مدتی است در همین فکرم. در آستانه این باور. پاییز با خودش روزهای نو آورده است. باید سکوت کنم. 

685
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

Ivo Andric - a Serbian author  :download:

Of everything that man erects and builds in his urge for living nothing is in my eyes better and more valuable than bridges. They are more important than houses, more sacred than shrines. Belonging to everyone and being equal to everyone, useful, always built with a sense, on the spot where most human needs are crossing, they are more durable than other buildings and they do not serve for anything secret or bad.

 

Gandhi claims that true religion, existed in each individual’s journey to find Truth, regardless of the particular religious path chosen. (wow)

Gandhi:

1- An eye for an eye leaves the whole world blind

2- You must be the change you wish to see in the world.
 
3- First they ignore you, then they laugh at you, then they fight you, then you win.
 
4- Live as if you were to die tomorrow; learn as if you were to live forever.
  
5-The best way to find yourself is to lose yourself in the service of others.
 
6- Where there is love there is life.

7- The greatness of a nation can be judged by the way its animals are treated.
 
8- Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmony.
 
9- You must not lose faith in humanity. Humanity is an ocean; if a few drops of the ocean are dirty, the ocean does not become dirty.
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٠

October Gave A Party by Sheila Lee


“October's Party
October gave a party;
The leaves by hundreds came -
The Chestnuts, Oaks, and Maples,
And leaves of every name.
The Sunshine spread a carpet,
And everything was grand,
Miss Weather led the dancing,
Professor Wind the band.”


 George Cooper
 



ادامه مطلب ...
683
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٩

دکتر علی شریعتی:

شکوه و شگفتی و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را،

باید از دور دید.

اگر نزدیک اش رویم، از دست اش داده ایم.

لطافت زیبای گل

در زیر انگشت های تشریح می پژمرد!

آه که عقل این ها را نمی فهمد!

  

اما من معتقدم اتفاقاً همه اینها را عقل می فهمد. این احساس و عاطفه است که از درک این موضوعات عاجز است. عاطفه آدمی، این تمنا و کشش بی پایان درون ماست که از نقش دوری، فاصله و جدایی در خلق عظمت عشق و زیبایی غافل است. از این روست که حواس انسان مدام آرزو می کند، مدام می جوید، مدام می طلبد و کمتر می یابد. جدایی و دوری است که زیبایی ها را بی نظیر تر و استثنایی تر می کند و تمام شور و احساس آدمی اسیر این چنبره خواستن و نیافتن می شود. 

وگرنه هر عقل سلیمی می داد که خورشید آن گوی آتشین مملو از هیدروژن و هلیم از ازل تا ابد در حال سوختن است و طلوع و غروب تنها توهم و هذیانی است در دیدگان ما. از اینجا از این فاصله است که طلوع و غروب معنی می گیرد و گرنه خورشید را به خودی خود نه از غروب بهره ای است و نه از طلوع.

 اینکه لطافت و زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد، شاید عطیه ای الهی است. باید فاصله ها را حفظ کرد، وگرنه نزدیکی ها ویرانگرند. از این روست که سهراب می گوید "همیشه فاصله ای هست". باید این فاصله های مقدس را گرامی داشت. اگر درخشش خیال انگیز عشق، دوستی و زیبایی را می خواهیم، باید به جادوی فاصله ها تعظیم کنیم. 

 

نه! وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست 

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود 

و گرنه،

زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

...و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ،

می شوند کدر...

همیشه عاشق تنهاست!

مطالب قدیمی تر »
صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :