از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: صبا - ۱۳۸٩/٩/۱٥

اغلب وقتی تازه به روز می کنم یه نگاهی به فهرست وبلاگهای بروز شده می اندازم. سال گذشته در یکی از این علافی هایم، عنوان وبلاگی تو مایه های عشق شیرین به شازده یا یه همچین چیزی توجهم رو جلب کرد (اگه الان هم جستجو کنید وبلاگ های متعدد این خانم برای عشقش می آد، که البته پست هاش رمزیه). مروری به مطالبش کردم و شاید طی یک ساعت تمام پست ها رو خوندم.*

خلاصه ماجرا از این قرار است که 8 سال پیش، شیرین  در 14 سالگی عاشق صادق میشه و بعد به دلایلی از هم جدا میشن و ظاهراً  دوستی از جانب دختر مختومه میشه، اما به ادعای خودش همیشه صادق رو دوست داشته و حتی شب عروسی صادق تا مدت ها پشت در تالار گریه کرده. شیرین ادامه تحصیل داده و در یکی از بی پروایی هایش به طور اتفاقی بکارتش رو از دست داده و بعد با مرد دیگری نامزد شده و موضوع رو به اون هم گفته و البته از نظر مهدی (نامزدش) موردی نبوده و مدتی هم با اون رابطه داشته، تا اینکه مجدداً رابطه اش رو با مهدی هم قطع کرده (به ادعای خودش هیچ کس صادق نمیشه و ...) در این مدت خواستگاران متعدد داشته، که همه رو رد کرده. در این بین با عمل جراحی، بکارتش رو هم ترمیم کرده و حالا بعد از هشت سال، به طور اتفاقی صادق رو دیده. خوب حدس زدن ادامه ماجرا سخت نیست، صادق که از زندگی مشترکش چندان رضایتی نداره، به شیرین روی خوش نشون میده و با وعده اینکه می خواد زنش رو طلاق بده و فقط مشکل مهریه رو داره، با شیرین رابطه داره. شیرین هر روز می اد در وبلاگ مینوسه که چه  اتفاقاتی افتاد، سارا زن صادق رو نفرین میکنه، از سردردها و دل شوره هاش میگه و آرزو و دعا میکنه که صادق زودتر زنش رو طلاق بده.

بعدها که یک بار سر زدم، پست ها رمزی شده بود و البته من هم در بین مشغله و هزار یه جور گرفتاری، علاقه ای به دنبال کردن ماجرا نداشتم.

اخیراً در پی اعدام شهلا، یاد این ماجرای شیرین و صادق افتادم. من هر دو طرف ماجرا رو درک می کنم، چه اون ها که معتقدند اعدام شهلا، درس عبرتی برای سایرینه و موجب جلوگیری از وقوع موارد مشابه میشه و چه اون ها که معتقدند، اعدام شهلا، حتی به فرض قطعی بودن گناهکاریش، لاله رو زنده نمیکنه و اصولاً لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست و ...

چیزی که برای من مهمه، فریبی یه که ما همه داریم می خوریم و اون اینکه اعدام شهلا در واقع حذف صورت مسئله است. در این ماجرا شاید جرم آقای ح. د. که شهلا رو به محمد خانی معرفی کرده، کمتر از خود شهلا نباشه. بماند که نقش ناصر محمدخانی به طور کلی فراموش شده.

متاسفانه نوشته من خیلی الکن و نارساست. با این حال می خواستم بگم در عین حال که حق خانواده مقتول رو برای قصاص محفوظ می دونم، اما از شنیدن این خبر که ناصر محمد خانی از طرف پسرانش یکی از اولیای دم است، چندشم می شود.

 

وقتی ترانه محسن یگانه به این قسمت می رسه که،

"نفرین به عشق به عاشقی،نفرین به بخت و سرنوشت،

 به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت،

نفرین به من، نفرین به تو، نفرین به عشق من و تو،

به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو"

بی درنگ یاد شهلاها می افتم.**

 

* کشف کل ماجرا، سن و سال تحصیلات و موقعیت این افراد از طریق خوندن روایت های روزانه خیلی جذاب بود. در چند پست اول به دلیل نوع ابراز مطالب و لحن نویسنده فکر می کردم، احتمالاً، زنی مطلقه با 30 تا 35 سال سن باشد، بعد فهمیدم نویسنده دختری 22 ساله است. 

** من حوصله هیچ گونه قضاوتی در مورد این ماجرا رو ندارم، فقط خوشحالم که عدالت بی چون و چرایی الهیی هست و روزی همه به اون اندازه که مقصرند، مجازات می شوند، نه ذره ای بیشتر و نه ذره ای کمتر.

صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :