از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/٤

from Walden, by Henry David Thoreau

Walden Pond in Concord, Massachusetts

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۳/٢٤

 صبح روز سه شنبه 6 خرداد مصادف با مبعث حرکت کردیم .. حوالی زنجان از مسیر اتوبان زدیم بیرون و تقریبا کمتر از 10 دقیقه تو مسیر فرعی رفتیم که گنبد فیروزه ای سلطانیه از دور دیده شد ... 

  من  سانتا ماریا دلفیوره فلورانس و ایا سوفیا استانبول رو قبلا دیده بودم .. و اعتراف می کنم که در زمان بازدید در مورد مشخصات سازه ای این گنبدها اطلاعی نداشتم. اگرچه اون گنبدها به ترتیب از نظر قطر و ارتفاع بزرگتر اند ... اما اون گندها بیشتر سنگی ان و گنبد سلطانیه بیشتر آجری، همچنین گفته میشه که ابداع روش ساخت گنبد دو پوسته اولین بار در این بنا انجام شده و سلطانیه (1302-1312) نزدیک به 120 سال زودتر از سانتا ماریا دلفیوره (1436) به پایان رسیده.

بعد از سلطانیه رفتیم تا نزدیکی تبریز، اهر و بعد اقامت شب تو کلیبر. یه دختر چینی 20 ساله همراه مون بود که گفته بودن عاشق بربریه .. ما هم اون شب ضیافت بربری پنیر گوجه ملون داشتیم .... وای اینقدر بربری دوست داشت که نگو ...

 

 صبح روز 4 شنبه رفتیم به سمت قلعه بابک ... یه تیکه راه خیلی ناجور داره که حتما باید با پاترولی ... آهوی بیابونی چیزی اون تیکه رو برین ... وقتی رسیدیم اول مسیر پیاده گفتن تا برین برگردین عشایر هم میان ...

من اون روز سردرد بدی داشتم ... حدود یه ساعتی بالا رفتم و قلعه رو از دور دیدم ... از اون جایی که من مسیر رو ادامه ندادم یه دره و تپه بود که تو عکس زیر مشخصه ... (قلعه بالا گوشه سمت چپ- بالای کوه) من اینجا نشستن و سکوت رو گوش دادم ... فوق العاده بود ...

 

عکس پایین آستانه ای که من اون جا نشسته بودم ... پشت ام کوهیه که تو عکس بالا می بینید و روبرو ام مسیری که بالا اومدم .. از اون تنگه ... یک ربعی داشتم مرتع ها رو نگاه می کردم و صدای پرنده ها رو گوش می دادم و به اون سه ماهی فکر می کردم که طول کشید تا بابک رو به پیش معتصم ببرن ...

 عکس زیر از بالای قلعه گرفته شده که طبعا متعلق به من نیست!

 دوستان که رفتن بالا میگن یه لحظه رفتن تو مه و تگرگ باریده .. اون جایی که من نشستم فقط بارون بارید، من دیدم ابر بالای سرمه .. کم کم اومدم پایین و از منطقه بارش خارج شدم ... خیلی عالی بود ... وقتی اومدم پایین .. عشایر برای ییلاق رسیده بودن ... اوه ... پایین کوه پر شده بود از گله گوسفند ..  

 

بعد از ظهر رفتیم جنگل های ارسباران

در واقع مسیری که به سمت رود ارس و مرز میره از داخل جنگل های ارسباران رد میشه که یه منطقه حفاظت شده اس ... او روز هوا یه مقدار ابری بود و آسمون فوق العاده زیبا شده بود

 

این پانارومای فوق العاده هم متعلق به دوستم ز.ت. است ....

413
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۳/۱٧

باور کنین اینقدر اظهار نظر و انتقاد تو دنیا زیاده که از این نظر هیچ کمبودی متوجه بشر نیست ... کاش همه یه لحظه قبل از اینکه دهنمون رو باز کنیم و اظهار نظر کنین به این فکر کنیم که چرا این حرف رو می زنین؟!

Elbert Hubbard نویسنده آمریکایی میگه: "کسی که سکوت تو رو نمی فهمه حرف های تو رو هم احتمالا نخواهد فهمید"

دیشب تو کتاب "برگ بی برگی" فضل الله رضا می خوندم که: "سوال درست پرسیدن کار هرکسی نیست" ... یه لحظه با خودم گفتم،‌ اما جواب هر سوالی رو دادن .. کار خیلی راحتیه ... 

پینوشت1: تا روز قبل سفر معلوم نبود که بتونیم بریم یا نه، چون تعدادمون کم بود. اما رفتیم و کلی خوش گذشت و اب و هوا عوض کردم. دوستای خوب که بهترین بخش سفر بودن. دو تا مهمون هم داشتیم که از همسفری با اون ها هم کلی کیف کردم ... حتما عکس ها و شرح سفر رو تو یه پست می ذارم ...

 پینوشت 2: قول داده بودم تا روز تولدم، یه کارهایی رو بکنم، پیشرفت ام فقط 50 درصد بود ... تو شرایطی که مجبوری چندتا کا رو با هم بکنی ... عیب اش اینه که تمرکز ات رو کارها کمه و حصول نتیجه طولانی میشه ... اما حسن بزرگ اش (با توجه به شرایط ما تو ایران) اینه که به محض اینکه یکی standby شد و دیگه نمیشد تکون اش داد ... میشه اون یکی رو فعال کرد ... 

the referece of the photo

جمله های دیگری از البرت هوبارد

411
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٢/٢٩

دیروز رفتم دیدن استادم ... در مجموع جلسه خوبی بود ... یه چند تا کار دیگه هم تو دانشگاه بود که اون ها رو هم انجام دادم ... تو خونه خبر زیادی نبود ... چرا؟ چون به لطف کابل برگردون مخابرات، اینترنت هم قطع شده .. دیشب خواب دیدم ... خواب دو تا آدمی که یکی شون ازم خیلی دوره و یکی رو هر روز می بینم .. اولی رو می دونم  چرا خواب دیدم ... چون خیلی دلم براش تنگ شده ... ولی دومی رو نمی دونم ... برام خیلی عجیبه که تو خواب دیدم اش ... 

اما دیروز بزرگداشت عمر خیام بود، این دو بیت از حافظ، حال و هوای خیامی داره و تو فال امروز ام بود:

چمن حکایت اردیبهشت می گوید

نه عاقل است که نسیه خرید نقد بهشت

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما سازد خشت

 

پینوشت:دوست دارم کارهای امروز درست پیش بره و بتونم کاری که هفته دیگه تو برنامه هست رو انجام بدم ... (دعا می کنم)

391
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱٠/٢٦

از میزان اشتغال بی حاصل است که اینجا نمی آیم ؟ یا از شدت لبریز شدن جام لحظات از تهی؟! یا شاید هم برعکس! ... به هر حال باید دور شد از این روزها ... مثل ظرف پر از آب و ماسه و گذاشت همه چیز ته نشین شود، تا ببینم از این روزگاران چی برایم باقی می ماند ... چه نقشی می گیرد؟

  

سفر رفتم ... گاهی در خودم بودم و گاهی در میان هیاهو گم شدم ... خوش گذراندم روزهای خوبی بود ... (عکس های سفر با توضیحات در ادامه مطلب)

این مقاله هم فرسایشی شده ... به هم عادت کردیم!

می نویسم که یادم نرود: دوست عزیزی مرا رنجاند ... دلم شکست، اما خندیدم ... از خودم رنجیدم که چرا تا حالا او را این گونه نشناخته بودم و بعد .... زلال شدم .. از خودم هم گذشتم ... انسان در این دنیا برای گذاشتن همین رد پا آمده، تا راه گم نشود. چه حیف از این آخرین نغمه که دم رفتن سر داد! آنچه گذشت مثل واکسینه شدن است، ایمن شدم  از آن دوست هم!


ادامه مطلب ...
320
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱/٢٠

بعد از سفر این پست رو آماده کرده بودم که بذارم ... هر روز به یه دلیلی نمی شد ...  این بار تو سفر شیراز، جاهایی رو رفتم که دفعه قبل نرفته بودم (البته به جز سعدیه و حافظیه که دوباره رفتم) ... پاسارگاد و کاخ های اطراف اش (سنگ حاوی تصویر انسان بالدار) 

باغ نظر (عمارت کلاه فرنگی و مقبره کریم خان) موزه نارنجستان قوام؛ باغ دلگشا و موزه و عمارت هفت تنان و ... در موزه هفت تنان کلی سنگ حکاکی شده بود که من از خیلی هاش عکس گرفتم ... 

 عاشق این کاشی کاری های پر از رنگ های شاد شدم ... 

تو اصفهان وقتی مغازه های دوره نقش جهان رو دید می زدم ... علاقه ام به هنر دوباره انگار بیدار شده بود ... حتی دلم می خواست برم ... یه دوره میناکاری یا قلم زنی ببینم ... اگه بشه ... خیلی خیلی خوشم اومد ...

چهارشنبه آخر تعطیلات هم با دوستان رفتیم ناهار بیرون و بعد هم پارک ملت ... بماند که چقدر هم صحبتی چسبید و خوب بود ... یه لاله های فوق العاده زیبایی اونجا کاشته بودن که من هرچقدر ازشون عکس گرفتم باز هم دلم سیر نشد ...


خدایا از همه این لحظه ها که به من امسال عطا کردی ممنون از این نعمت هایی که دادی ممنون از این لذت های زندگی دل خوشی های کوچیک 

275
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٧/٢٠

5 شنبه و جمعه گذشته (13و 14 مهر) به اتفاق دوستان دوره لیسانس، یه سفر گلگشتی داشتیم به اطراف ساری (5 شنبه: غاردربند سنگسر و چشمه های بادآب سورت- جمعه: جنگل کیاسر و قایق سواری رو دریاچه سد تجن و بعد هم برگشت به تهران). البته من برگشت دوباره میگرن ام گرفت ولی خوب تو این سفر با وجود دوستان علیرغم دشواری های سفر، خیلی بهم خوش گذشت.

این هم گزارش تصویری سفر:

داخل غار دربند سنگسر

برای رسیدن به دهانه غار 300 متر صعود کردیم.

بعد از غار رفتیم به نزدیکی های روستای ارست که چشمه های باداب سورت اونجا واقع هستند. این منظره مشرف به چشمه هاست ... باز هم کلی کوه بالا رفتیم ... اما انصافا منظره بی نظیر بود.

بوته زرشک ... تو مسیر بالا رفتن از کوه همین طور زرشک خوردیم

این عکس رو از بافت زمین چشمه ها انداختم ... پله پله رسوبات روی هم قرار گرفته اند.


 این هم خود چشمه ... متاسفانه چشمه اولی که ما رفتیم کمی خشک شده بود و تو تمام دریاچه ها آب جمع نشده بود. عکس هایی که تو نت هست، تمام این چشمه های کوچلو پر آب ان. باز هم زیبا بود ... اگر 5 دقیقه دیگه می رفتیم، چشمه های بعدی پر آب بودن ... ولی خب دیگه ما خسته شده بودیم و نزدیکی چشمه های بعدی رو بعد از برگشت به پایین کوه فهمیدیم ...

جمعه هم رفتیم روی دریاچه سد تجن قایق سواری ... یه منظره فوق العاده هم از دریاچه .. جدا یاد ایتالیا افتادم ... متاسفانه راه ها دوره و رسیدن به این جاهای دیدنی دشواره ... اطلاع رسانی هم ضعیفه ... امکانات هم کمه .. ولی واقعا این مناطق زیبا از اروپا هیچ دست کمی نداره ...

264
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٦/٢۱

جایی که عصرها میرم ورزش می کنم یه جاده سرسبز نزدیکه یه بزرگراهه، که صدای ماشین ها تا حدودی اذیت کننده اس ... ولی خوب من همیشه گوشی موسیقی ام روشنه و زیاد چیزی نمی شنوم. این روزها که هوا خنک شده، پیاده روی و دویدن هم دلپذیرتر شده ... روزهای اول که از ایتالیا برگشته بودم همه اش مناظر اونجا جلوی چشمم بود. یکی از بهترین عکس هایی که گرفتم ... عکس زیر از حاشیه رودخانه آرنو شهر فلورانسه ... یادمه اون روز که من حاشیه این رود پیاده می رفتم یه دختر خیلی خوشگل با تاپ و شلوارک چندین بار این مسیر رو دور زد و من تو دلم می گفتم خوش به حال اش چقدر جای قشنگی می دوه ... چقدر منظره این جا آدم رو به ورزش کردن ترغیب می کنه و از این فکر ها ... 

حالا خودم هر روز عصری تخیل می کنم که من اون دخترم ... این جاده ای که توش می دوام کنار رودخونه آرنو تو فلورنسه نیشخند

بالاخره زیبایی باید در نگاه ما باشه نه تو اون چیزی که بهش نگاه می کنیمچشمک

نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٥/۸

خوشبختانه اصلاَ این سفری که رفتم و جاهای زیبایی رو که دیدم رو میس نکردم. هنوزم دلم پر میزنه برای استانبول و هر بار که هواپیما بلند شد و نشست من چسبیده بودم به شیشه و جلوی بغض و اشکم رو می گرفتم. 

سفرم یه پکیج کامل بود. یه هفته تو کنفرانس (استراسا، یه جای فوق العاده زیبا کنار دریاچه مجوره) و بعد در دانشگاه پاویا به امور علمی رسیدم و بعد یه هفته ایتالیا رو گشتم (میلان، ونیز، فلورانس و رم) و بعد یه 6 روزی هم آلمان مهمون دایی جونم بودم و برلین و درزدن رو دیدم. 

خیلی خوش گذشت ولی خوب خیلی هم سخت بود. همه اش بلیط قطار بخر، این چمدون سنگین رو جابه جا کن. هی از این هتل به اون هتل، شهر به شهر برو. دیدنی هم خیلی دیدم و به قولی تمام این saint ها رو رفتم. تو کنفرانس با خیلی ها آشنا شدم و تجربه خوبی بود. حالا باید عکس هاشون رو براشون بفرستم و ازشون سراغ بگیرم. از عکس هایی هم که گرفتم حتماَ اینجا می ذارم، منتها چون تازه اومدم و خیلی سرم شلوغه یه کمی باید صبر کنید.مژه 

همیشه می گفتم بیشترین زمانی که آدم به سفر احتیاج داره، بعد از یه مسافرته. این سفر به خاطر تنهایی رفتن و مسئولیتی که داشتم، هی مراقب پول بودم، مراقب پاسپورت بودم و ... همه اش تفریح صرف نبود. آدم با تور مسافرت میره خیلی خیالش راحته، همه جا با اتوبوس و ماشین می برن، بعد یه نفر به فکر همه چیز هست برنامه ریزی کرده برای بازدید از جاهای دیدنی و ناهار و شام. بعد خودش توضیح میده و لازم نیست هی کتاب رو بخونی یا توضیحات اثر  موزه رو بخونی و ... 

فک کنم سفر زده شدم به این زودی ها هوس سفر نکنم ... البته به جز استانبول که اگر همین فردا هم بگید می تونی بری و نگران هیچی نباش و پول هم فراهمه، من رفتم.

البته این هم یه تجربه اختصاصی بود. کلی چیز یاد گرفتم و کلی اطلاعات بدست آوردم. خدا رو شکر.

249
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٤/٢٩

به وقت ایران، شب از نیمه گذشته، اما من در هتلم در رم تازه دارم نون باگت بیات رو با گوجه فرنگی و نوعی پنیر موزورلا که خیلی بی نمک است به عنوان شام میل می کنم که یکی از دوستان یادم می کند و ایمیل با محبتی می فرستد با ترانه قدیمی گنجیشک لالا ...

دانلود می کنم ... همین طور که کتری برقی دارد به جوش می آید تا چای کیسه ای شام را نوش جان کنم ... ترانه را گوش می کنم و می رم به بیست سال پیش ... آن موقع که شب ساعت 9 با آن پیکان فیلی از خانه پدر بزرگم بر می گشتیم، من صندلی عقب را غرغ می کردم و خواهر جلو می نشست ... خسته بودیم ... مادرم پشت فرمان بود و همیشه دست چپ اش را می گذاشت روی لبه پنجره و یه دستی فرمان و دنده را عوض می کرد ... این ترانه آخر قصه بود ... ما سه تایی هم سرایی می کردیم ... بعد که ترانه تمام می شد ... مادرم می خواند و من خواهرم همراهی می کردیم

دلم برای آن روزها تنگ است ... برای خانه پدر بزرگم ... برای خود پدر بزرگم ... برای جوانی مادرم .. کودکی خودم ... برای کوچکی دنیایم ... برای کوچکی آرزوهایم ...

 

بی ربط نوشت: خودت بودی ... خود خودت ... کاش صبح از خواب بلند نشده بودم ... تا بدانم که همه چیز رویایی بیشتر نبود ... دلم خیلی خیلی برایت تنگ است ... آن شب آخر در فلورانس برای همیشه رنگ پیرهنت را گرفت ...  قهوه ای سوخته ...

 

 

248
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٤/٢٢

هر سفری پر از اتفاقات جدیده ...  این سفر هم استثنا نبوده ... کلی آدم جدید دیدم ... کلی اتفاق جالب  افتاد ... چیزهایی که دیدم ... آدم هایی که شناختم و ... این ها مهم نیست ... مهم اینه که ارائه انجام شد ... حالا چون کسی نیست تعریف کنه، خودم مجبورم تعریف کنم که خیلی خوب بود ... ولی یه چیز جالبی اون لحظات آخر به نظرم رسید ...

خوب من از هر نظر ارائه ام آماده بود ... به نظر خودم هم خوب بود ... ولی خوب آدم بالاخره دلشوره داره ... برای اولین بار می خواد به انگلیسی توضیح بده ... آدم فارسی هم بخواد بگه هم دچار استرس میشه ... خلاصه همین طور ذکر می گفتم و منتظر بودم ... یه دفعه ای به ذهنم رسید که اون قدیم ها که ایران به جام جهانی فوتبال صعود می کرد ... همش می گفتن که بالاخره ایران اگر آبرومندانه هم ببازه باعث افتخاره ... کافی گل زیاد نخوره و ... گفتم خوب منم همین که به این کنفرانس راه یافتم و ارائه دارم خودش باعث سرفرازیه و فقط کافیه سوتی های بزرگ ندم و ...

خلاصه این یادم افتاد خندم گرفت ... دیگه با یه اعتماد به نفسی ارائه دادم که نگو ... شابد باورتون نشه ... کلی از رئیس جلسه گرفته تا حضار از م تشکر کردم ... ارائه من آخری بود ولی ظاهراً خیلی خواب آور نبوده ...

خلاصه ایران تو ایتالیا سه هیچ فعلا جلو .. متاسفانه کسی نیست شهادت بده

236
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/٧

کاش به جای این کاری که الان دارم و این سبک زندگی فعلی ام، یه آشپز با کلاس بین المللی بودم و صاحب یه رستوران تو استانبول. یه رستوران بسیار شیک و در عین حال راحت و گرم، که مشتری های ثابت داره با یه منوی غذای اختصاصی خودم (حتماَ غذاهای ایرونی هم توش بود) ... دوست داشتم رستورانم تو یکی از تپه های استانبول باشه و منظره بغاز و پل ها دیده بشه ... خودم از تو آشپزخونه مدام خیره می شدم به این کشتی هایی که روی آبن ..

پینوشت: یکی از سوال هام اینه آیا میشه یه روزی شهری جای استانبول رو تو دلم بگیره؟

234
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/۳٠
ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت   ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند   زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

گفتنی ها را خیام گفته در این حال که هستم زیاده عرضی نیست.

پس از سفر قمصر، نیاسر، کاشان و نوش آباد.

232
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٢۱

بعضی آدم ها دچار سرطان روحی حاد و غیر قابل درمان اند. این بیماران، از هیچی دعوا درست می کنند و متخصص در بحرانی کردن شرایط عادی و روتین اند. متنفرم از این آدم ها که فقط هدف شان به گند کشیدن اعصاب طرف مقابل است. معمولاً در برخوردهای اول طول میشکه که به ذات خراب یه آدم پی ببرم. ولی وقتی پی بردم، و درون لجنی یه نفر برام آشکار شد، واقعاً تحمل کردن اش برام سخته. اگرچه وفتی یه نفر رو شناختی باید بهتر بشه و آدم با تمرکز و آمادگی بیشتری باهاش روبرو میشه، ولی من نه!

مطالب فوق در مورد کارفرما یه کارخونه یا شایدم کارگاه در اراک می باشد. کلاً حسم رو نسبت به این شهر منفی کرده. البته این آدم سابقه داریه و با یکی دیگر از همکارام هم کارش به دادگاه کشید. امیدوارم مال من ختم به خیر بشه. مردکه  مریض. یه چندتا اراکی ناجور دیگه هم به پستم خوردن، دارم کم کم به این نتیجه می رسم که برای این خته پر گهر هم دچار پیش داوری عام بشم.

فعلاً اعصابم داغونه.

222
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱/٢٦

چند وقت پیش از  این فورواردی ها مجموعه عکس هایی به دستم رسید که به اصطلاح با دیدن شان نفستان بند می‌آید. من از بین آن عکس ها سه عکسی را که دوست داشتم و آرزو کردن کاش یک بار تجربه شان کنم را اینجا گذاشتم.

Ubud Hanging Gardens , Bali , Indonesia

The Moses Bridge , Netherlands

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱/٥

اول از همه یه تشکر ویژه از کرونای عزیزم که با راهنمایی اش باعث وصل شدن من با خیل وبلاگ هایی شدن که، به صورت فله ای با توجه به پسوندشون دچار فی.ل.ترا.سیون شدند... ممنون کرونا جان واقعاً لطف کردی ...

اما سفر ما به کویر دو روز و یه شب بود ... روز اول در کاشان به دیدن باغ فین و خانه های طباطبایی ها و بروجردی ها رفتیم و قبل از غروب رسیدیم به کمپ کویری متین آباد. کمی استراحت کردیم و شام خوردیم و رفتیم به دیدن ستارگان ... برای من خیلی جالب بود ... دب اکبر ... دب اصغر ... ستاره قطبی ... ناهید ... مشتری ... بهرام و صورت فلکی جبار ... ارابه ران و دو پیکر رو موفق به رصد شدیم و چند تای دیگه که الان یادم نیست ... سپس هم دور آتیش جمع شدیم ... کویر لحظه به لحظه دما عوض میشه ... موقع رسیدم هوا گرم بود ولی شب حسابی لباس پوشیده بودیم و چسبیده بودیم به آتیش ولی باز سرد بود ... صبح طلوع رو ثبت کردم که عکس اش رو براتون گذاشتم و به دیدن شترها رفتم که خیلی دوست داشتنی بودن ... من تو زندگیم شتر سفید ندیده بودم ... خیلی دوست داشتم ... اون شترهای کوچیک فقط 40 روزه شونه و خیلی بچه ان ... بعد از صبحانه رفتیم پیاده روی تو کویر، تا رسیدیم به تپه های شنی که اصطلاحاً رمل می گن و پس از ناهار هم دیگه تقریباً به استراحت گذشت ... بعضی ها رفتن شتر و موتور سواری ... ولی من همین طوری دوره خودم می چرخیدم و کیف می کردم ... سفر کوتاه و دلنشینی بود ...

نمای کوشک صفوی از ورودی باغ فین

 

نمای ورودی باغ فین از کوشک صفوی

 

بیرون باغ فین ... متاسفانه در گوشه کنار این بنا انواع کیوسک ها و دخل و تصرف دیده میشه که به زیبایی و اصالت بنا لطمه میزه ... از جمله کیوسک زرد رنگ که می بینید

 

بخشی از اتش بازی بچه ها کنار آتیش

 

شترهای سفید و دوست داشتنی ... خدایی خیلی ناز بودن

 

لحظه طلوع در کویر

 

این عکس از سایه هاموننیشخند من نفر دوم از چپ

این هم طاق کویر بر روی تپه شنی

207
نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

لوله ترکیده ...  از 3 شنبه همین طور داریم تلیک تلیک تو اتاق ها می لرزیم ...  بقیه یه دور اندیشی داشتن و همشون یه هیتری، بخاری یا شوفاژ برقی چیزی دارن تو اتاقاشون ... منم ضمن به تن داشتن پالتو  امروز کیسه آب گرم آوردم ... هر 3 ساعت می رم از سماور توش رو پر آب گرم می کنم می آرم می ذارم رو پاهام ... خلاصه که خیلی سرده و به نظر هم نمی رسه اراده ای وجود داشته باشه که اینجا رو گرم کنه ...

روزهای آخر سال خیلی شلوغ میشه امسال هم استثنا نیست ... بعد شلوغی زیاد باعث اضطرابم هم شده ... مقاله ام برای ارائه شفاهی پذیرفته شده و می خوام یه سر برم ایتالیا ... سال بعد تیرماه ... ولی از الان کلی کار داره ... این وضع تحریم و بانک و رزو و ... هم خیلی سخت شده ... ولی من دلم می خواد برم ... به کمک خدا هم می رم به تنهایی!

یه مقدار نگران کارم هستم ولی خوب دوست دارم این سفر رو برم ... حالا توکل به خدا...

 

آخر این هفته می رم کویر! البته بازم تنهایی ... دوست داشتم با خانواده یا دوستان برم که نشد ...

این روزهای آخر سال مراقب خودتون باشید ...

 

بعد نوشت: این نوشته انی دالتون را همان موقع خوانده بودم و به دلم نشسته بود ... از وقتی خبر درگذشت خانم سیمین دانشور را شنیدم ... یاد این کلمات افتادم ... ولی به خاطر نمی آوردم که کجا خواندم ... امروز که به لینک سر زدم ... یادم افتاد که دنبال این بودم ... متن زیبایی است بسیار دوستش دارم ....

دوست داشتم می توانستم در مراسم فردا شرکت کنم ... تصور می کنم ایشون یه بدرقه زنانه رو دوست داشت

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/٧/٢٦

باران می بارد و سگ های دوره گرد، دم تکان می دهند و مثل اسب ها یورتمه می روند. سگ های بزرگ سفید و قهوه ای ... سگ ها خیس شدند و من دارم به پراکنده شدن نجاست در هوا فکر می کنم .... و شاید این نیمکت سیاه چوبی، قبلاَ‌ نشیمن یکی از این سگ ها بوده  ... در این هوای نم ناک پاییزی ... بارانی که به لطافت برگ ها می افزاید و سبزی شان را درخشنده تر می کند ... برگ های شاخه های بلند که مترها از این زمین نجس دور هستند... هوای متبوع عجب واژه غریبی برای فضای سم زده هوای تهران که هر روز قهوه ای تر می شود.... نجاستی که حکم شرعی ندارد وگرنه ما همه ناپاکان این شهر، از سر تا بن پوشیده از این گردهای ریزه و  سیاه ...

باران می بارد در استابول و اذان بلند می شود از هر مسجد.... مردم به زیر چترها پنهان می شوند و  یا داخل مغازه ها می دوند، به جز زوج هایی که دست به کمر هم می برند، در زیر چترهای اشتراکی .... باران تازه شروع شده ... و شاید تا یک ساعت دیگر بند بیاید و هوا آفتابی شود... چتر فروشان با سطلی پر از چتر به وسط خیابان می آیند و "مای مایا" سر می دهند، فقط برای 5 لیر.... باران می بارد و عده ای زیر باران به سمت مسجدها  می دوند.... باران می بارد در استانبول و باد می وزد و ... و چتر 5 لیری شکسته، کنار پیاده رو رها شده است.

 

بی ربط1: خوب است که بتوانی "نه" بگویی و سفت و محکم بایستی.  خوب است که بگوی ناراحتی و رنجیده.  خوب است که پس از یک مدارای طولانی، بتوانی تعاملاتت را تنظیم کنی ... حتی اگر شده بر خلاف میلت ... 

 

بخوانید یادداشت حاتمی کیا بر "یک حبه قند" .... این عصر وارونگی پایانی دارد برادر ...

 
نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/٧/٥

لطفاَ به این لینک سر بزنید تا به عمق فاجعه پی ببرید.

صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :