از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٠/٦

در جشنواره سال پیش، من همین یک فیلم را دیدم ... چطور از حضور فیلم و زمان اکران اش مطلع شدم را یادم نیست .. اما یادم هست که یک روز تعطیل بود ساعت 13 رفتم برای خرید بلیط اکران ساعت 19،  نشد... اما اینقدر علاقه مند توی صف بود که اکران فوق العاده 11 شب گذاشتند .. و من هم موفق شدم بلیط بگیرم .. (جزئیات آن روز صف، بلیط و کمکی که یه سرباز وظیفه برای خرید بلیط بهم کرد و ... خودش یک حدیث مفصل و شنیدنی است ...)

الان نزدیک 11 ماه می گذرد .. اگر احیانا مطلبی هم بخواهم بنویسم خیلی جسته گریخته و پراکنده خواهد بود ... بنابراین فقط به  سه تا نکته زیر اشاره می کنم 

1- "هیچ کتابی برای همیشه در کشو باقی نمی ماند" (بگمانم دیالوگی از فیلم "قصه ها" ی خانم بنی اعتماد باشد) تا این جایش مهم بود که عیاری "خانه پدری" را بسازد و حتی شده محدود، اما مخاطب فیلم را ببیند ... "خانه پدری" از آن دست اشیا قیمتی است که گذر زمان نه تنها از ارزش اش نمی کاهد .. بلکه هر بار ممانعت از نمایش اش، سندی بر تایید محتوایش می شود ...  

2- من البته فیلم را روایت بی طرفی از تاریخ ایران و مردسالاری حاکم بر آن و ستمی که بر مردان و زنان اش  (تاکید می کنم مردان و زنان اش) رفته نمی دانم .. اما واقعا چند فیلم را سراغ دارید که از زیر زمین تاریک خانه پدری اش، صدای خفه زنان ستم دیده اش به گوش می رسد .... فیلم های از جنس "یک حبه قند" در این سینما کم نیستند، "خانه پدری" باید یک تنه بار این فریاد را به دوش بکشد ....

3- امیدوارم هرچه تعداد بیشتری فیلم رو ببینن ... و یک تشکر از آقای عیاری و یک تبریک و قدردانی تقدیم ایشون .. همین

بعد نوشت: درباره اشعار جان دونه 

شعر زنگ ها برای که به صدا در می آیند از جان دونه

در مورد سعدی 

ترجمه هایی از شعر بنی آدم اعضای ... 

اشاره به این شعر در goodreeds 

مدیتشین 17 از جان دونه 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٦/۳٠

چه خوب است که هنوز قصه ها هستند و قهرمان قصه ها ... اصلا مگه قصه ها بدون قهرمان، "قصه" می شوند. ... چه خوب که هنوز توی قصه ها سفیدی بر تیرگی چیره است، خوبی بر بدی. چه خوب که تو دنیای قصه ها آخر همه چیز خوب و خوش تمام می شود.  برخلاف دنیای واقعی ...

اما از همه این ها بالاتر اینکه ...

چه خوب که من هنوز قصه ها را دوست دارم و از ایمانم به قصه ها نه تنها ذره ای کم نشده که مومن تر هم شدم ... 

 

396
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

1- مقاله تقریبا از نظر من نهایی شده و فقط یک جمله در خلاصه مقاله و یک جمله در جمع بندی باید تکمیل شه. برای استاد فرستادم. نمی دونم چه جوابی بیاد ... به هر حال یه مقدار باری که روم بود سبک شد. ما برای دفاع باید دو تا مقاله داشته باشیم ... امیدوارم نوشتن دومی ساده تر باشه ... 

2- سال پیش عید تا دم در موزه جواهرات ملی رفتیم، اما صف بلندی بود که مجبور شدیم قید اش رو بزنیم. یکشنبه 20 بهمن خیلی اتفاقی جور شد که برم این موزه جالب رو ببینم. میشه یه پست کامل رو به این موزه اختصاص داد. فوق العاده جالب و دیدنیه ... کلی اطلاعات مفید در مورد جواهرات ایران، سابقه اش و ... بدست آوردم ... باید اعتراف کنم که نظرم نسبت به شاهان قاجار عوض شد. فیلم ساخته خسرو سینایی و مجموعه کارت پستال و کتاب موزه رو هم خریدم که آثار درخور و جالبی هستند.

3- این spontaneous بودن بازدید ام از موزه، یه جسارتی داد که دیروز برای دیدن "خانه پدری" عیاری هم اقدام کنم. اکران ساعت سه نیم بعد از ظهر سینما زندگی! ساعت سه تو صف بودم و واضح بود که بلیط بهم نمی رسه. گاهی کسی می اومد پشت من می ایستاد و گاهی من نفر آخر بودم. اما تونستم برای سانس فوق العاده یازده و نیم شب بلیط بگیرم.  فیلم رو هم به خاطر حواشی اش و هم به خاطر اعتماد و علاقه ای که به آثار عیاری داشتم دیدم و خدا رو شکر که ناامید نشدم. در صورت اکران دوست دارم حتما یه بار دیگه هم تماشا کنم. دو تا لینک در مورد فیلم و حواشی: 1 و 2 

 4- از این جشنواره هم این اسامی رو باید یادداشت کرد برای فرصت تماشا، البته در صورت تحقق اکران: ردکارپت، قصه ها، عصابی نیستم، خانه پدری، طبقه حساس، همه چیز برای فروش، آذر شهدخت، امروز، شیار 143 و خط ویژه

5- این روزهای آخر بهمن یه شروع تازه شده برای کلی کار ریز و درشت جدید.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٧/۳٠

دیروز فیلم "دربند" رو دیدم. فیلم خوبی بود. عجیب تر اینکه امروز یه نقد و توصیف جالب و مناسب از فیلم رو اینجا پیدا کردم. من با چند تا فیلم اجتماعی ایران خاطره دارم. "بوتیک" از حمید نعمت ا... "شهرزیبا" از اصغر فرهادی و "نفس عمیق" ساخته همین فیلمساز دربند.

به نظرم همه شان آثار  قابل اعتنایی بودند. اما شاید آن دیگری ها نسبت به "دربند" تلخ تر بودند. دنیای "بوتیک" با آن پایان افتضاح بسیار تاریک بود. "نفس عمیق" هم پایان خوبی نداشت. اما "دربند" در عین اینکه ریتم رو حفظ کرده، داستان رو منصفانه بدون سیاه نمایی روایت می کنه، نمایشگر یه دنیای تخت و بدون هیچ امیدی هم نیست.

فیلم رو دوست داشتم. دیدن اش رو هم توصیه می کنم. 

348
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٤/٢۳

تصویری که از "گذشته" در خاطرم باقی خواهد ماند؛ تصویر پسربچه ای است که رو لبه تخت نشسته، پاهایش را آویزون کرده، سرش را پایین انداخته و می خواهد به خانه اش برود، اما آنجا هم کسی نیست!

فرهادی مثل همیشه سعی می کند، شخصیتها را بدون قضاوت به نمایش بگذارد. اما قضاوت کردن در مورد شخصیت های "گذشته" کار دشواری نیست*، آنچه دشوار و غیر ممکن است بازگشت به "گذشته" تغییر آن و در نتیجه، خلاص شدن از تبعات اتفاقات رخ داده در آن است ... 

اینجاست که پاسخ لوسی به احمد، جزو آن دیالوگ های ماندگار می شود:

- ها! تو فک می کنی من دیگه احساس گناه نمی کنم!

دقیقا به همین دلیل احساس گناه است که به شخصه، با معصوم ترین شخصیت این داستان بیش از همه ارتباط برقرار کردم و چهره معصوم کودکانه اش و همه چیزهایی که یک طوری به او مربوط شود، برای همیشه در حافظه ام ثبت شد.

پسر بچه ای که عذرخواهی نمی کند، خانه ماری رو دوست دارد، اما آنجا هم قرار ندارد  ... طبقه پایین رخت شور خانه را دوست ندارد ... نمی فهمد نعیما چه کار بدی کرده که باید برود ... نارضایتی اش از پدر را با تمرد اش در پیاده شدن از قطار  نشان می دهد و بعد پناهگاهی هم جزء دامن اون ندارد ... نمی تواند درک کند چرا لوسی، پدرش را دوست ندارد ... و چرا تا تکلیف مادرش روشن نشود نمی تواند به خانه ماری برود ... اینکه در آخرهای فیلم با هدایت هلیکوپتری که هدیه اون نیست هم غرق در شادی و بی خبری می شود ... 

 

 

* قرار دادن شخصیت ها در یک موقعیت اخلاقی و فراهم شدن ضمینه قضاوت رفتارشان، تم مورد علاقه فرهادی است، هرجا این قضاوت ساده تر می شود، کار او در بی طرف ماندن دشوار تر می شود ... به همین دلیل، به شخصه  "گذشته" را از نظر ارزش های سینمایی، اثر قوی تری نسبت به "جدایی ..." می دانم ...

317
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

شاید بهتر بود اگر درست بیان نمی کنم، سکوت کنم،‌ اما نتونستم ... 

ذهنم بعد از دیدن "درخت زندگی" به هیجان اومده ... بعد از مدت ها یه فیلم خارجی دیدم که این قدر معنویت درش قوی بوده ... فیلم زیبایی بود. بعضی قسمت های فیلم اون جا که به میکروب ها و کهکشان و ... می پردازه، اگر تو سینما دیده بشه می تونه کمتر خسته کننده باشه ... اما در مجموع به دیدن اش می ارزه و نباید از دست اش داد ... 

مفهوم درخت زندگی، یا درخت مادر و ... خیلی پیچیده اس من راستش چیزی نفهمیدم که حالا بخوام بگم ...  تصویر زیر در مورد همین مفهومه!

دیالوگ ها، Voice Over ها و دعاهای به یاد موندنی:

 

Mrs. O'Brien: [voice over] The nuns taught us there were two ways through life - the way of nature and the way of grace. You have to choose which one you'll follow. Grace doesn't try to please itself. Accepts being slighted, forgotten, disliked. Accepts insults and injuries. Nature only wants to please itself. Get others to please it too. Likes to lord it over them. To have its own way. It finds reasons to be unhappy when all the world is shining around it. And love is smiling through all things. The nuns taught us that no one who loves the way of grace ever comes to a bad end. 

311
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱٢/۱

دیروز حرف از "بابل" افتاد ... امروز از قلبم جملاتی گذشت که اینجا ننوشتم ... همیشه بوده ... همیشه حرف هایی بوده که به دیگران نگفتم ... بروز ندادم ... حرف هایی بوده که برای خودم نوشتم و از این طریق خودم را، بهتر شناختم و حرف هایی بوده که حتی خودم هم امین شنیدن شان نبودم ... از قلبم گذشته، اما به گوشم نرسیده!

کلماتی که حذف می شوند ... بیان نمی شوند ... ما افراد را تا جایی می شناسیم که می خواهند و طبیعتاً دیگران هم مرا تا آنجایی می شناسند که من اجازه می دهم ... اگر بخواهم در مورد خودم صحبت کنم باید بگویم: من از قضاوت شدن می ترسم و اینکه نتوانم خودم را درست معنا کنم و آن طور که می خواهم "من" را نشناسند ... البته اگر اساساً "من" چیز ثابتی باشم با روحیه ها و خواسته های ثابت قطعی و شناخت درستی هم از خودم داشته باشم، آن وقت شاید یه بخشی از خودم را بتوانم بروز دهم، اگرچه همین بروز دادن را نمی پسندم ... گاه و بی گاه هم که نمی توانم خود دار باشم، از بیان پشیمان می شوم ..

حقیقت این است که ما تغییر می کنیم و گاهی خودمان هم از دیدن این تغییرات متعجب می شویم ... گاهی به همان تفکرات و احساسات قدیمی بر می گردیم و گاهی از آنها دور می شویم ... ما چیز ثابتی نیستیم، چون زنده ایم ... 

دشوار است از یک سو احتیاج به بیان و از سوی دیگر سرخوردگی و پشیمانی از بیان به دلایل متعدد: چون نارسایی گفتار و واژه ها ... عدم درک متقابل و یا مشکلات ناشی از غلط فهمیده شدن و بعد قضاوت و ... 

چرا از "بابل" به اینجا آمدم؟ درک من از "بابل" با آن افسانه شنیدنی اش، همین نابودنی در اثر عدم توانایی گفتگو است ... آنجا که وقتی نمی توانی یا نمی خواهی خودت را بیان کنی، کم کم در مسیر نابودی و اضمحلال قدم بر می داری ... آنجا که پیش از مردن میمیری ...

 

بابل ساخته ایناریتو 2006

310
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱۱/۳٠

بعد اون شنبه و اشنبه داغون شمال شرق تهرانی، دیروز دنبال یه چیزی می گشتم که سرم رو گرم کنه ... "زندگی با چشمان بسته" سه تا از هنرپیشه های مورد علاقه من رو داشت به علاوه یه اسم: رسول صدر عاملی ... خریدم ... داستان ضعف زیادی داشت ... وقایع خیلی سر هم بندی شده بود .. این مشکل و می شد با یه گفتگو حل کرد .. اما تبدیل به یه معضل شده بود ... در آخر هم با یه گفتگو  حل شد اما به اون شیوه مسخره که هی سرشون رو می کردن زیر آب و تا مرز خفه شدن می رفتم و بعد جواب می دادن ... به نظرم اصلا در نیومده بود که هیچ، گند زده شده بود به فیلم ...

بازی ها خوب بود ... خصوصا اون جایی که ترانه چشم اش رو باز می کنه و برادرش رو میبنه .. واقعا دوست داشتنی و به یاد موندنی بازی شده بود ... این هم آنونس فیلم ... 

307
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱۱/٢۳

1- امروز هوای تهران، حال و هوای بهار دارد .. دمای هوا به 15 درجه رسیده و‌ آسمان هم نسبتا پاک است .. هنوز اسفند نشده اما هوا بوی تازگی و طراوت می دهد ... خوشحالم ... منتظر دیدن جعبه های بنفشه ام که به کنار خیابان های می آیند تا مهمان حیاط خانه ها و باغچه ها شوند .. البته احتمالا از اواخر این هفته دوباره زمستون یه زور آخرش را بزنه و هوا کمی سرد بشه ...

2- رفتم "پذیرایی ساده" مانی حقیقی را دیدم ... هوای تازه ایی بود ... دوست داشتم ... به خیلی چیزها فکر کردم ... اول از همه همان پیامی که در آغاز فیلم هم روی پرده می آید "بخشش های خود را با منت گذاشتن نابود نکنید" ... کمی هم یاد آن جمله "خداحافظ گاری کوپر" کردم*  که قبلا هم در پستی نوشته بودم، اینکه کاوه و زن اش (آخرش هم ما نفهمیدیم زن اش بود، خواهرش بود، دوست دختر اش بود و ... ) نمی توانستند بار پولداری را خوب به دوش بکشند! بعد به این فکر کردم، که احتمالا کنایه ای هم به این وضع موجود یارانه دادن ها هم داشته ... اما دست آخر به این نتیجه رسیدم که باید دست کسانی که کار تولیدی می کنند را بوسید، آنها که چیزی می سازند، آنها که چیزی خلق می کنند. آنها هستند که ریشه ای تر می توانند به مبارزه با فقر بروند ... (کاش من هم می توانستم یکی از آن ها باشم)

3- دست از سر آدم های تاریخ باید برداشت ... آنها در روزگار خودشان بودند ... زندگی کردند ... در  بستر آن زمان تصمیم گرفتند .. عمل کردند و اشتباهاتی داشتند ... باید درست و کامل شناخت شان ... از عملکردشان برای تصمیمات بهتر استفاده کرد ... همین .. قهرمان کردن این آدم ها هیچ فایده ای ندارد ... کاش می شد ولی انسانی تر و بی طرفانه نقدشان کرد و شناخت شان ... این تجربه های تاریخی را باید شناخت ... 

 

* ... "باگ مورن" خیلی پول داشت. ولی از حق نباید گذشت که بار پولداری را با شجاعت تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد. وقتی آدم یک میلیونر را می بیند که هند را با قحطی اش راحت می گذارد و در باب آن داد سخن نمی دهد احساس سلامت و آرامی می کند. البته خیلیها هستند که کاری به قحطی در هند ندارند ولی خوب، آنها جیبشان از شکمشان هم خالی تر است...

280
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۸/٧

داشتم یادداشت جواد طوسی رو با عنوان "دلار و جمشید آریا و صندلی های خالی" پیرامون اوضاع و احوال بد سینمای این روزها، در بخش "خشت و آینه" شماره آخر مجله فیلم می خواندم که، یاد یه خاطر از دوران لیسانسم افتادم.

ما عادت داشتیم اغلب فیلم ها در سینما عصر جدید به تماشا می نشستیم. یادم است با یکی از دوستانم رفته بودم فیلم "نفس عمیق" را تماشا کنیم. در زمان خودش از این فیلم های با مخاطب خاص بود و لاجرم در اون سالن کوچک و اتوبوسی عصر جدید به نمایش در می آمد. بلیط را خریدیم و وارد شدیم.

ده دقیقه ای از شروع فیلم گذشت که سه تا دختر دانشجوی دیگه هم وارد شدند. طبعاً چون چشم شان به تاریکی سینما عادت نکرده بود، ما را ندیدند. تا نشستند، شروع کردند به حرف زدن که "من می ترسم، بیاین بریم ... هیشکی نیست ... خطرناکه ... " اون هم با صدای بلند به طوری که مخل آسایش ما هم شده بودن ... من و دوستم تازه به خودمان آمدیم که ما چقدر شیردلیم و اصلا نترسیدیم و نشستیم داریم از فیلم لذت می بریم ...

از جایم بلند شدم و خودم را نشون دادم ... گفتم: "بابا نترسید ما هم هستیم .. ترس نداره که"

نیشخند

یاد اون روزها به خیر.

267
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٦/٢٩

بالاخره من رفتم سینما، "بی خداحافظی"! بد نبود ... موزیکال بود ... فقط گریم هنرپیشه ها خیلی سنگین بود ... خیلی برنزه کرده بودنشون ... من اصلا از رضا صادقی یه آهنگ هم گوش ندادم ... فقط این ترانه ای که تو "من.و.تو" اجرا شده بود رو شنیده بودم. امروز که جستجو کردم دیدم، این نقد فیلم نسبتا منصفانه و بی طرف است. این هم تیزر فیلم. اگر دوست داریم یه اثری ببینین که یه ذره زحمت به خودش داده که دم دستی نباشه، می تونید برید و تماشا کنید.

از سمت چپ و راست ام به خاطر پایگی تشکر می نمایم. 


256
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٥/۳٠

این دو روز تعطیلی زیاد به من خوش نگذشت. اصولاً همین طوری هپلی خونه نشستم و خوردن و خوابیدن و تماشا کردن رو اصلاً دوست ندارم. ولی متاسفانه به صورت عادت در اومده. به دلایلی از جمله هوا و ... بیرون رفتن رو هم دوست ندارم. خلاصه امروز نشستم یه فیلمی رو که چند ماه پیش یکی از دوستام داده بود رو دیدم (The Last Night). والا از اونجایی که بنده نه متاهل ام نه تو رابطه، زیاد ارتباط برقرار نکردم. آخرش گفتم خوب که چی؟ اینه که کلاً این چند روز خوش نگذشته.


 

 

آخی سبک شدم.

226
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٤

هر وقت در سکوت فکر می کنم ، چشم هایم را می دوزم به یک نقطه نامعلوم و سرم را می اندازم پایین ... برخلاف آنچه به نظر می رسد به هیچ چیز نگاه نمی کنم ... چشم هایم باز است اما نمی بینم .. ذهنم می رود به سال های دور و نزدیک، آدم های مختلف، جاهای پراکنده ... به ترتیب می آیند جلوی چشم ام ... یکی یکی رژه می روند ... تا خاطره ای، حرفی یا موقعیتی گوشه لبم را تکان دهد ... به بالا یا پایین ... شاید افسوس خوشی از دست رفته ای را بخورم  و یا حسرت امیده به حاصل ننشسته ای را ...

بعد یک هو به خودم می آیم .. لئوناردو دی کاپریو در آخرین صحنه "Revolutionary Road"  می آید جلوی چشمم ... آنجا که توی پارک نشسته و بچه ها گرم بازی اند... او سرش را انداخته پایین و معلوم نیست دارد در کجا سیر می کند ... زیر چشم هایش اندکی قرمز است و نگاه اش از هر امیدی خالی ... بعد بچه ها صدایش می کنند و توجه اش جلب می شود ... سرش را بالا می آورد و لبخندی زورکی و سطحی می زند .. مثل من که با این شباهت سازی، به خودم می خندم ...

 

بعد نوشت: متاسفانه عکسی از این صحنه پیدا نکردم .. اما اگر فیلم را ندیده اید .. توصیه میکنم ببینید...

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

چند وقت پیش هم وقتی اسب حیوان نجیبی است رو دیدم، همین احساس رو داشتم ... من عاشق سینمای ابزوب (جفنگ) ام ... آدم های جفنگ ... دنیای جفنگ ...

The rum diary نوشته هانتر پ. تامپسون نویسنده آمریکایی است که 38 سال بعد از نگارش چاپ شد! داستان در مورد نویسنده ای نیویورکی و دائم الخمر به نام پل کمپه که به دلیل خستگی از پیچیدگی زندگی در نیویورک برای کار در یه روزنامه محلی به پورتریکو می ره ...

ساخت این فیلم و تامین هزینه 45 میلیون دلاری اش (که رقم زیادی در مقایسه با فیلم های هالیوودی نیست) 11 سال طول کشید تا درنهایت شرکت جانی دپ به همراه دو شرکت دیگر تصمیم به تولید فیلم گرفتن ...

کمپ خیل زود متوجه میشه که اینحا هم همون مناسبات سرمایه داری برقراره و بومیان جزیره مردمی محروم بی سواد و عقب موندن ... اون هم چاره ای نداره تا  برای ادامه فعالیت اش به خدمت همین سرمایه دارها در بیاد و ... گاهی اتفاقات کمیک و بامزه ای هم می افته که همون فضای جفنگ دوست داشتنی من رو می سازه و ... قهرمانان ساده و بی عرضه ای که درنهایت خوشون رو پیدا می کنن ...

دیالوگ های به یاد موندی:

Paul Kemp: I tend to avoid alcohol.
[pause]
Paul Kemp: [takes a bottle of alcohol] When I can.

------

Paul Kemp: What's your name?
Chenault: Let's keep that a secret.
Paul Kemp: But I don't even know it.
Chenault: Then you'll keep it even better.

------
Paul Kemp: Oscar Wilde once said, "Nowadays, people know the price of everything, and the value of nothing."

Paul Kemp: [looking into the eyes of a lobster in a tank] Human beings are the only creatures on earth that claim a god and the only living thing that behaves like it hasn't got one.

------

Paul Kemp: I thought you said you had a TV.
Sala: No, the guy across the alley has a TV. I have binoculars.

 

پینوشت: هم اسمت اونی بود که دوست داشتم هم رسمت .. حیف از هم جدامون کردن ... ولی من مطمئنم یه روز پیدات می کنم ... فقط تا اون روز کاش اسم و رسمت عوض نشه ... تا بشناسمت ...

پینوشت2: فکرتون به بی راهه نره ... متن فوق در مورد وبلاگیه که فیلتر شده ...

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩

اولین* بار "ادوارد دست قیچیی" رو، 7 سال پیش دیدم. در عوض محبتی که به کسی کرده بودم، قرار شده بود CD اش را برایم پیدا کند. در این مدت چندین بار دیگه فیلم را دیدم ولی هر بار به همان تازگی و لطافت  بار اول برایم چذاب بوده ... دنیای فانتزی و کودکانه ای که "تیم برتن" خلق کرده هیچ وقت کهنه نمی شود و همیشه تازگی اش را حفظ خواهد کرد. داستان فیلم به اندازه نامش عجیب و غریب است.

"ادوارد" مخلوق مخترعی است که قبل از اتمام کار و نصب دست های "ادوارد" مرده و حالا "ادوارد" به جای پنجه دست چند قیچی کوچک و بزرگ دارد. او در یک قصر اسرار آمیر در بالای یک تپه مشرف یه یک شهر کوچک زندگی می کند و هرگز دنیای بیرون را ندیده. روزی زنی مهریان به نام "پگ" که ویزیتور لوازم آرایش یک شرکت بهداشتی است، مایوس از فروش محصولات در شهر و به امید یافتن مشتری جدید به بالای تپه و داخل قصر رفته و ادوراد را کشف می کند. موجودی سیاه پوش با موهای ژولیده و صورتی که در محل زخم های متعدد پوست اضافه آورده ...  با دست هایی عجیب تر از نوع قیچی ... "پگ" "ادوراد" را با خود به خانه می آورد ... 

حیف است من داستان را تعریف کنم ... بهتر است خودتان ببینید و لذت ببرید ... مطمئن باشید عاشق دنیای فانتزی "نیم برتن" و معصومیت "ادوارد" خواهید شد و هیچ گاه فراموش اش نخواهید کرد. 

* به بهانه تماشای مجدد و اتفاقی فیلم

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱۱/٧

گفتم .... قبول کرد و شروع کردم به نوشتن فرم پیشنهادی و چهارشنبه نشون دادم و قرار شد برای فردا تکمیل کنم ... که تا این لحظه، کاری نکردم ...

چهارشنبه با خستگی زیادی در عروسی دوست عزیزم شرکت کردم، که خیلی خوش گذشت ... به جز یه مواردی که عادی نمی شود ... و باعث شد اون شب و دیروز در گیر با یک سری افکار و اغتشاشات ذهنی باشم ... موجودی اهریمنی در وجودم به خودم حمله می کرد و من مونده بودم بین دو این پاره وجودم که اصلاً به هم رحم نمی کردند ... عداوتی سرشار از تحقیر و ترحم ...

ناخوشی روحی باعث شد دیروز را کاملاً از دست بدهم با این همه، به خاطر همین موضوع پروژه از استادم دوم ام وقت اضطراری خواسته بودم و او هم با همه مشغله اش، دیروز قبل از ظهر وقتی در اختیارم گذاشت ... از جلسه راضی ام ... اصولاً استاد دومم بر خلاف اولی .... بسیار همدل و همراه است و راهنمایی هایش به شدت راهبردی و کلیدی است ... مجموعه سیاست هایم را تایید کرد و قرار شد ... فرم ها را تکمیل کنم ...

امروز دیدم واقعاً دیگه با این وضع این کامپیوتر نمی تونم کنار بیام ... چند بار سعی کردم ویندوز رو از سر نصب کنم که تاکنون تمام تلاش هایم بی نتیجه مونده و وقتم حسابی تلف شده ... عصر هم باید در یک مراسم ختم حضور بهم برسانم ...

اما خبر خوشحال کننده این که جانی دپ (بازیگر محبوب من) به عنوان بهترین بازیگر ده سال اخیر جهان شناخته شده ..هورا

من از فیلم های جانی، روزی روزگاری در غرب، شکلات، ادوارد دست قیچی، در جستجوی ناکجا آباد، سوئنی تاد، چارلی و کارخانه شکلات سازی رو دیدم و متاسفانه هنوز سه گانه دزدان دریایی کارایب و آلیس در سرزمین عجایب رو ندیدم.

 

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

می گویند همه قصه های دنیا یکی است و همه را مولانا در بیت اول نی نامه گفته:

بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند

همه قصه ها، قصه عشق اند، قصه جدایی و دروی از اصل و اصالت ... همه قصه ها یکی هستند و تفاوت آنها در تاثیرگذاری و زیبایی، به دلیل تفاوت در هنری است که در بیان و ابرازشان به کار رفته ... تفاوت در ظرافت و نکته سنجی موجود در خلق شان است ...

وقتی "جدایی ..." را دیدم تصمیم گرفتم، در مورد فیلم هایی که می بینم و تاثیری که می پذیرم در وبلاگ بنویسم ... یک بار هم در پاسخ به کسانی که "جدایی ..‌. " را سیاه و تلخ خوانده بودند .. چند کلامی نوشتم و اینجا هم می توانید مصاحبه خواندی کیومرث پوراحمد را بخوانید در مورد موفقیت های فرهای و فیلم اش...

در این روزگار خالی از امید و پر از خنده های مصنوعی ... موفقیت "جدایی ..." بسیار دلچسب و خواستنی بود ... باشد که مستدام باشد.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

دیگه مطمئن شدم که فیلم های مورد علاقه من باید یه جوری رئال باشن ...البته عشقولانه و خانوادگی هم باشن و ... ولی خیلی دنبال ماجراهای پیچیده تو فیلم نیستم ...

این فیلم هم بر اساس یک کتاب به همین نام هستش ... که بر گرفته از زندگی "جان گروگن" نویسنده روزنامه ای در فلوریداست... فیلم درباره سگی خونگی و سفیده که از اولین روزهای زندگی این زوج وارد زندگی شون میشه ... سگی به شدت غیر قابل تعلیم ... پر سر و صدا ... شلوغ و ... به عبارتی بدترین سگ دنیا که همیشه یه کاری می کنه تا صاحبانش شرمنده بشن ... فیلم به شدت خانوادگیه ... 13 سال از زندگی این زوج ... بچه دار شدنشون .... تغییر محل زندگی شون ... ارتقاء شغلی و ...

فیلم رو دوست داشتم ... شاید دوست دارم ... من هم یه همچین زندگی رو می داشتم ...

منولوگ پایانی:

John Grogan: A dog has no use for fancy cars, big homes, or designer clothes. A water log stick will do just fine. A dog doesn't care if your rich or poor, clever or dull, smart or dumb. Give him your heart and he'll give you his. How many people can you say that about? How many people can make you feel rare and pure and special? How many people can make you feel extraordinary?

البته من بر خلاف توصیه فوق ... دنبال اینم که یه آدم این احساسه به من بده

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

کم پیش می آید ... یا اصلاَ پیش نمی آید ... برای من که، خیلی وقت است پیش نیامده ... خیلی وقت است فیلمی اینقدر رویم تاثیر نگذاشته ... جالا هم بی خودی سعی می کنم .. یه جوری کلمات را پشت سر هم ردیف کنم .. تا شاید از این مستی خلاص شوم .. شاید من هم مثل "مسعود" در مستی حرف های بهتری زدم.

"اسب ..." در  این چند سال اخیر بهترین فیلمی است که دیده ام ... از این فضای سرگردانی و حیرانی ... از این دنیای درهمی و بهم ریختگی ... هرچه "جدایی" سعی می کند با روشی عقلانی و منطقی ... اوضاع وخیم یک خانواده را به سامان کند ... شده با دروغ با کتک ... آدم های "اسب.." به نوعی بی تفاوتی دوست داشتنی رسیده اند ... ته ته اش با ماشینشان می کوبند به ماشین یه غریبه بدبخت تر و در می روند ... برای خلاصی از کابوسی که اسیرند .. شده برای چند دقیقه قاتل می شوند ...

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ... گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ... چشم ها را باید ..

کافیست شما هم با این آدم ها همراه شوید ... در آوارگی شبانه شان شریک شوید ... و لحظه ای تنهایی و بن بستی که در آن اسیرند را حس کنید ... خواهید دید که دنیا و تحمل آن چقدر راحت تر است .. آن وقت به راحتی به تازه مرده ای خواهید خندید ... کافیست کمی جدی باشید .. و با لحن کاملاَ جدی شوخی کنید ... مثل زندگی .. که شوخی جدی است ... از یک پوچی شروع و به پوچی دیگری ختم می شود ...

برای خاطر "اسب ..." بعد مدت ها با مجله فیلم آشتی کردم ...

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٠/٤

محصول: 2011

کارگردان: جرج کلونی

نام فیلم یادآور روز قتل جولیس سزار در سال 44 قبل از میلاد مسیح است. نقل است که این تاریخ توسط یک پیشگو به سزار اعلام شده بود، با این همه وی آن را جدی نگرفت و در 15 مارس توسط 60 نفر و با 23 ضربه چاقو در سالن تئاتر کشته شد. نقاشی زیر که توسط Vincenzo Camuccini کشیده شده همین صحنه را نشان می دهد...

اما من این همه را در زمان تماشای فیلم نمی دانستم... فیلم از آن داستان های سیاسی سر راستی است که من دوست دارم .. نه خیلی پیچیده و نه خیلی آبکی ...

خلاصه داستان: برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، دو نماینده باقی مانده از حزب دموکرات ("موریس" با بازی جرج کلونی و یه نفر دیگه که خیلی مهم نیست) در آخرین مرحله در حال رقابت برای کسب نمایندگی حزب دموکرات در انتخابات هستند ... "ستیون" مدیر مطبوعاتی "موریس" کاملاً به او ایمان دارد و معتقد است "موریس" می تواند آینده آمریکا را متحول کند ...

 

دیالوگ به یاد ماندنی:

Ida Horowicz: Hey, Steve. I'm still your friend, right?
Stephen Meyers: You're my best friend, Ida.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

اگر به دنبال دیدن یک فیلم بر اساس تمام قواعد و اصول داستانی اعم از قهرمان، ضد قهرمان، آدم های هالو، سرکرده آب زیرکاه بد جنس و در نهایت غلبه خیر به شر هستید، رنگو فیلم شماست. کمی کسل کننده و خواب آور هست ولی من این حشرات جور وا جور کر کثیف رو دوست داشتم، همین طور قهرمان ساده و توخالی که در نهایت بالاخره خودش رو پیدا می کنه ... اگر نسخه انگلیسی رو ببینید متونید از اداها و صدهای جانی دپ که بسیار هم با نقش جور شده لذت ببرید...

 

Rango یک انیمیشن خانوادگی اما ... یادتون باشه که دیدن این حشره ها برای بچه های زیر 13 سال توصیه نشده... تا اون ها مثل ما نشن که تمام بچگی مون به وحشت از "هاچ اون زنبور عسل" گذشت و جوونی مون به وحشت و ترس از انسان نماهای حشره صفت ...

 

سخن روز: همیشه جای شکرش باقیهچشمک

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/٩/۸

دیروز با کلی برنامه ریزی، عین انجام یک وظیفه رفتم و "سعادت آباد" را دیدم. تازگی ها سعی می کنم وقتی فیلم را تماشا می کنم کشفیات خودم را داشته باشم ... مثلاَ آنجایی که قرار است ناراحت کننده و غمبار باشد، دلیلی برای خنده پیدا کنم (به گمانم تمرینات روزانه ام شرطی شدند) و آنجا که قرار است سرخوشانه بخندم، با کمی صبر، سکوت کنم.

به هر حال من از فیلم لذت بردم به زیان بازی ها و شکلک ها و شلوغ کاری های "محسن" خندیدم و زشتی هایش را ندیده گرفتم مثل "یاسی" ... برای خنده های تلخ "بهرام" ناراحت شدم و از سختی و زمختی "تهمینه" حرص خوردم... "لاله" را نفهمیدم و برای آدمی مثل "علی" که علیرغم همه دکتری و دک و پوزش هنوز نفهمیده که باید یه زن خانه دار بگیرد، متاسف شدم...  چیزی که اوایل فیلم نظرم را جلب کرد ... امکان دور هم آمدن چنین جمع نامتجانسی بود ... راستش را بخواهید حامد بهداد حق دارد در بدو ورود عدم رضایتش را از مهمانی نشان دهد ... این آدم ها نه تنها با شریک زندگی شان جور نبودند بلکه بهم هم نمی آمدند و طبعاَ طولانی بودن چنین روابطی .. چنان خلل ها، ناسازگاری و پنهانکاری هایی را هم به همراه دارد ... که به طرفین و همه لطمه می زند ...

عوض اش من از تمام مراحل پخت آن خوراک چینی لذت بردم و یاد استاد مهرجویی کردم که حتماَ باید یه سکانس پخت و پز در فیلم هایش باشد ... و از دیدن آن میز اردو و آن کیک آلبالو حسابی کیف کردم... کاش میز شام از این هم مفصل تر بود یا آن قسمت کباب پزی با جزئیات بیشتری نشان داده می شد ...

"سعادت آباد" در مقایسه با "یک حبه قند" با ذائقه ام جور تر بود...

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۸/٢٥

می گویند یکی از دلایل بیراهه رفتن مسلمانان این است که به ایشان گفته می شود، دروغ بد است، اما اگر به کافر گفته شود، اشکالی ندارد! یا یک چیزی شبیه این به نقل از نظام الملک یا خواجه عبداالله انصاری و ... (اصولاَ در باب این جملات نگاه می کنم چه گفته و یادم نمی ماند که چه کسی گفته... البته عین جمله هم یادم نیست نقل به مضمون نمودم خجالت) به هر حال ...

در دروان افسردگی قبل از انجام آن خروار خروار کار که فرصت فیلم دیدن نداشتم... اما در دوران افسردگی بعد از فراغت نسبی... سری زدم به مغازه ها و ... در مقابل فیلم، کتاب و موسیقی های جدید وارده به بازار هم که مقاومتی ندارم... می خرم انبار می کنم برای روز مبادا ... هشت تا فیلم ندیده داشتم RANGO  و پنگوئن های آقای پاپر را هم به لیست اضافه نمودم...

برگشتم ... در راه فکر می کردم این موسسه های جور و واجور تصویری و ویدوئی که  خودشان آخرین آثار فرهنگی 2011 را بدون اجازه دوبله کرده و با قیمت 2500 تومان روانه بازار می کنند، در دلشان چه فکری می کنند؟ برای اثری که کوچکترین نقشی در خلق و تولیدش نداشتند، یک هلوگرام می زنند و خیلی پر طمطراق روی پاکت می نویسند" کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر محفوظ می باشد و با متخلفین برابر آیین دادرسی و حقوق کیفری برخورد خواهد شد" ... یعنی دزدی بد است... اما نه برای ما ...

جای شکرش باقی است که نمی نویسند " طبق قانون مولفین و مصنفین و ..."

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۸/٩

با 3 تا از دوستان رفتیم اریکه ایرانیان که ساعت سه ربع فیلم را ببینیم (همچنان در تهران باران می بارد). دم گیشه متوجه شدیم سایت سینما غیرفعال است و تلفن گویا هم سانس 5 شنبه و جمعه را اعلام می نماید و تا ساعت پنج و نیم باید صبر کنیم (اوج مدیریت در اریکه ...)

تماسی با سینماها و پردیس های دور و بر گرفتبم که دیدم ... لذا فکر کردیم ناهار بخوریم ... در یک فست فودی خیلی بزرگ به اسم المینت یا یه چیزی شبیه این واقع در مجموعه اریکه یک ساندویچ ماهی بسیار داغان و بد بود و بد مزه نوش جان کردیم و مدام دعا می کردیم که مسموم نشویم... البته قبلش دنبال یه فست فودی بهتر بودیم که متوجه شدیم همه تعطیل کردند و ... دستشویی های اریکه، واقع در زیرزمین در مجاورت پارکینگ، فقط یک ابروریزی است....  در استانبول هر وقت هوس دستشویی می کردیم وارد یکی از این مال ها (mall) ها می شدیم و ... در ایران همچنان دستشویی پولی است یعنی اگر بلیط سینما تهیه نمایید می توانید از دستشویی اش استفاده کیند و ... و اما فیلم

دیدن "یه حبه قند" به این همه دردسرش می ارزید... به قول دوستی در این کویر سیمای ایران "یه حبه قند" آب گوارایی است و ... فیلم را ببینید بدون اینکه یک کلمه راجع به داستانش شنیده باشید از پوستر اش پیداست که فیلم شلوغی است... اینقدر بدانید که ان 5 خانم با هم خواهر هستند و سهیلا رضوی مادرشان و شمسی فضل الهی زن داییی شان و سعید پورصمیمی هم دایی شان... اینطوری از فیلم بیشتر بهره می برید :)

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/٥/۳٠

انسان ها 800 سال است که زمین را ترک کرده اند، اما فراموش کرده اند WALL-E را خاموش کنند.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/٢٩

شهریار نقل می کند که در یکی از محافل ادبی خصوصی، وقتی صادق هدایت از بوف کور خواند، حال حضار دگرگون شد. یاس و دلمردگی مجلس را گرفت. شهریار میگوید، رو به صادق کردم و گفتم: "صادق چرا این جور می بینی؟ چرا همه چیز را تیره و تاریک می بینی؟" بعد از غزلیات عاشقانه ام، غزلی خواندم تا حال و هوای جمع عوض شود. همه تحسین کردند و گفتند، از باری که روی سینه امان نشسته بود، خلاص شدیم.

واقعیت این است که حقیقت مثل قصه های کودکان، عاری از هر تلخی و زشتی و اندوهی نیست. زندگی مربای ترش و شیرین و کمی ملس نیست.  زندگی با همه وقایع شیرین و مفرح و شادی بخشش، هیچ وقت کمال مطالوب هیج کسی نبوده و همیشه مملو از ترس ها و محدودیت ها و کمبودها بوده است.  این حسرت همیشگی ماست که نمی شود وقایع  زندگی را چید،  نمی توان زندگی را مهندسی کرد.

من از دیدن "جدایی ..." متاثر نشدم و بر عکس اغلب کسانی که فیلم را تلخ می دانند، من ابداً چنین احساسی ندارم. حتی جاهایی که شهاب حسینی زنش را زیر مشت و لگد می گیرد، خنده ام گرفت و البته نمی دانم چرا، اما ظاهراً خیلی ها به اینجا که رسیده خندیده اند.

اینکه پیرمرد داستان آلزامیر دارد و از انجام ساده ترین امور شخصی اش هم بر نمی آید، اینکه ترمه نمی تواند بین پدر و مادرش یکی را انتخاب کند، اینکه دو نفر بعد از سال ها زندگی به جدایی می رسند، اینکه حجت مجبور است زنش را به دروغ گفتن وادار کند و ... واقعیت است.

به نظرم بر خلاف فضای فاجعه بار "درباره الی"، "جدایی ..." به شدت واقعی است. اگر کسی تحمل زندگی که دچارش هست را دارد، "جدایی ..." را هم هضم و تحمل خواهد کرد.

کاش  قصه  دلپذیر، واقعی و ملموسی وجود داشت، تا فرهادی به جای روایت فضای کابوس گونه "درباره الی" و روزگار خالی از لبخند شخصیت های "جدایی ..." آنها را روایت می کرد. کاش ...

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/۱٩

دختر سیاه پوستی که در کودکی پدرش کشته شده و در خانواده ای نابسامان زندگی می کند در تلاش است تا در مسابقات هجی کردن برنده شود و ...

اصولاً من فیلم های زیادی را به صورت گذری می بینم. یک بار تهش را، چند ماه بعد سرش  را و شاید روزی میانه ها را هم دیدم! (به لطف ما.ه.وار.ه)

این هم یکی از آن فیلم هاست. چند ماه پیش وقتی کانال ها را می چرخاندم، دختری سیاه پوست را دیدم که داشت مربی هجی کردن اش را راضی می کرد، تا غیبت های گذشته اش را ببخشد و دوباره او را راهنمایی کند. معلم از او خواست نوشته روی دیوار را بخواند. آن جمله خیلی به دلم نشست اما فرصت نشد که یادداشت کنم و اسم فیلم را هم نمی دانستم، که پیدایش کنم. همچنین باید می رفتم و فیلم را تا انتها ندیدم :)

چند روز پیش که فرصت شدم فیلم را تقریباً از ابتدا دیدم، دائماً منتظر شنیدم همین چند خط بودم.

Akeelah: [quoting Marianne Williamson] Our deepest fear is not that we are inadequate. Our deepest fear is that we are powerful beyond measure. We ask ourselves, Who am I to be brilliant, gorgeous, talented, fabulous? Actually, who are you not to be? We were born to make manifest the glory of God that is within us. And as we let our own light shine, we unconsciously give other people permission to do the same.
Dr. Larabee: Does that mean anything to you?
Akeelah: I don't know.
Dr. Larabee: It's written in plain English. What does it mean?
Akeelah: That I'm not supposed to be afraid?
Dr. Larabee: Afraid of what?
Akeelah: Afraid of... me

فیلم دوست داشتنی و شیرینی است. کاش وقتی بچه بودیم برای ما هم از این فیلم ها می ساختند و نمایش می دادند. کاش

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/۱٧

فیلم به داستان زندگی مبدع فی.س ب.وک (مارک زاکربرگ- جوان ترین میلیادر دنیا) می پردازد.  همچنین به نحوه شروع این شبکه و توسعه آن، افرادی که هریک به نوعی در بسط، گسترس و محبوبیت آن سهم داشتند، و ماجراهای حقوقی مرتبت با در آمد این شبکه از ماجراهای فیلم است.

به عنوان یک کاربر ف.ی.س ب.و.ک بد نیست فیلم را یکبار ببینید. همین.

 

پینوشت: با توجه به اینکه دیدن این فیلم هیچ تاثیری رو من نذاشت، به نظر نمی رسه به این زودی ها شاهد میلیادر شدن من باشید.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/۱٦

١- بی خود نیست که هر وقت در آرامش نشسته ام، منتظرم مصیبتی، از جایی سر بر آورد و تمام آرامش کوچکم را در خود ببلعد. "هفت دقیقه ..." نظریه ام را تایید می کند.

٢- مصیبت قبل از رخ دادن مصیبت است، بعد از آن یک حقیقت تلخ است که باید بهش عادت کنی، فراموش کنی و با آن کنار بیایی. رسم انسانی چنین است. ما بیشتر اندوه و ملال اتفاقات تلخی را با خود می کشیم که شاید هیچ وقت رخ ندهند.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/۱٥

ماجرای فیلم واقعی است. احتمالاً افراد پیگیر اخبار سیاسی داخل آمریکا، مطلع اند که پس از حمله آمریکا به عراق در غیاب مصوبه شورای امنیت و همراهی ناتو، کم کم این زمزمه ها قوت گرفت که دلایل مطرح شده برای این حمله، پشتوانه ندارد. بعدها با پیدا نشدن سلاح های اتمی و شیمیایی در عراق، بیشتر مشخص شد که حمله به عراق توجیهات و دلایل دیگری داشته که از افکار عمومی آمریکایی ها مخفی شده است.

مامور سیا (والری پیلن) پس از افشا شدن هویتش توسط کاخ سفید، به دلیل فعالیت های همسرش درخصوص بی پایه بودن مستندات جنگ عراق، تصمیم می گیرد به انزوا رفته و سکوت نماید. اما همسرش نظر دیگری دارد ...

١- بعد از دیدن این فیلم و شبکه اجتماعی (social netwok) بیشتر مطمئن شدم که یکی از ژانرهای سینمایی مورد علاقه من، فیلم هایی با داستان های واقعی است مثل: ذهن زیبا، در جستجوی ناکجا آباد، جولی و جولیا، ارین برکوویچ، هوارد هیوز و ... از همین حالا مطمئن هستم که از دیدن گفتار پادشاه هم لذت خواهم برد.

2- در نظ.ام س.لط.ه، وقتی دلیل دروغی برای یک کار مهم ارائه می شود، حتماً محکوم می شود. دلیل حقیقی و موجه ممکن است به این زودی ها افشا نشود در حالی که حتماً وجود دارد. مقایسه کنید با دلایل ادامه ج.ن.گ ای.را.ن و ع.را.ق پس از آزاد سازی خرمشهر و یا حتی دلیل آغاز ج.ن.گ.

3- وقتی در انتها متوجه شدم که داستان واقعی است، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. کلی نکات ریز کوچولو از اهمیت جنگ عراق برای آمریکایی ها، میزان تاثیر رسانه ها، اعتماد مردم به رسانه ها و ... که بهتر است خودتان ببینید و لذت ببرید.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱/۳

روز آخر سال 89، با از دست دادن چند دقیقه ابتدایی فیلم در دادگاه، در سینما آزادی تهران به تماشای این فیلم نشستم. اول به نظرم کمی صدای فیلم پایین بود که در ادامه عادت کردم.

همانطور که از نام فیلم پیداست فیلم پیرامون جدایی یک زن و شوهر می چرخد که هر دو تحصیل کرده، شاغل و متعلق به طبقه متوسط شهری هستند. فیلنامه بسیار با دفت و ظرافت نوشته شده، قاببندی ها، حرکت های دوربین، نوپردازی، به شدت در خدمت رسیدن به فضاسازی واقعی است. شباهت هایی با "چهارشنبه سوری" مشاهده می شود، با این تفاوت که "جدایی .." فیلم پر شخصیتی است. نمی خواهم نوشته ام پر از تعریف های ناشیانه و اغرق آمیز باشد، از این رو سعی می کنم نظرات و تاثیراتی* را که پذیرفتن خلاصه کنم.

1- این فیلم به شدت واقعی است، آنچه در فیلم می بینیم می تواند قصه خیلی ها باشد. محتوی داستان و کیفیت ساخت فیلم، نحوه ارائه و پروراندن داستان، تاثیر به سزایی در خلق این رئالیسم دارد. اینجاست که فرهادی را باید استاد، بازی گرفتن و روایت داستانهای ساده دانست.

2- فیلم هیچ وقت از ریتم نمی افتد و مسیر ارام و منطقی اش را طی می کند و ما را هر لحظه با وجهی از شخصیت افراد آشنا می کند، اینقدر که نمی توانیم به هیچ کس حق بدهیم و نمی توانیم برایش همدردی نکنیم.

3- وقتی فکر می کنم که نمونه مشابه این سینما را در کدامیک از هنرمندان قبلی می توان یافت، ذهنم به جز داریوش مهرجویی به کسی نمی رسد. آقای فرهادی به سهم خودم دوست دارم از شما تشکر کنم به خاطر اینکه توانستید چهره ای از اکثریت طبقه شهری ایران نشان دهید که در اکثر تولیدات فرهنگی ما جایی ندارد. شما توانستید فیلمی بسازید که بتواند نماینده شایسته ای از فرهنگ و دردها و اجتماع امروز شهری تهران باشد.

* تاثیرات را معادل فارسی impressions قرار دادم و هم واره سعی خواهم کرد به جای بیان داستان در پست های فیلمی ام به تاثیراتی که گرفتم بپردازم، چرا که نه متخصص نقد فنی ام و نه دانش سینمایی بالایی دارم.

نویسنده: صبا - ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

به عنوان ١٠٠ امین پست این بلاگ، این پست رو اختصاص می دم به معرفی فیلم هایی که اخیراً  دیدم که عبارتند از:

Inception, Finding Neverland, Matchpoint, Intolerable Cruelty, Befor sunrise, Befor sunset, Remember me, P.S. I love you, The Aviator, Revelutionary Road.

نصف اول آخری را پریشب و نصف دیگرش را دیشب دیدم. نپسندیدم می توانست خیلی بهتر از این تمام شود. کلاً در زمینه فیلم مثل اغلب مردم، دنبال happy ending است. بنابراین از این منظر هیچ کدام از فیلم های فوق را توصیه نمی نمایم!

دیالوگ های به یادماندنی:

 

Frank Wheeler: Well I support you, don't I? I work ten hours a day at a job I can't stand!
April Wheeler: You don't have to!
Frank Wheeler: But I have the backbone not to run away from my responsibilities!

April Wheeler: It takes backbone to lead the life you want, Frank

 

صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :