از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/۸/٢۱

تا وقتی بیگانه را نخوانده بودم تفکیک کامو از کافکا برام دشوار بود. کامو با عقبه آفریقایی با آن بی اعتنایی و بی تفاوتی کجا و کافکا یهودی مقید و سخت گیر بلوک شرق کجا. با این قدم های مورچه وارم در راستای شناختن نویسندگان، امروز خوشحالم که وقتی می شنوم آلبر کامو نویسنده طاعون و بیگانه در ذهنم نقش می بندد نه نویسنده محاکمه و مسخ. خدایا شکرت مژه

به مناسب تولد آلبر کامو در 7 نوامبر (16آبان) این چند جمله از ایشان تقدیم خودم نیشخند

 

My dear, In the midst of hate, I found there was, within me, an invincible love. In the midst of tears, I found there was, within me, an invincible smile. In the midst of chaos, I found there was, within me, an invincible calm. I realized, through it all, that… In the midst of winter, I found there was, within me, an invincible summer. And that makes me happy. For it says that no matter how hard the world pushes against me, within me, there’s something stronger – something better, pushing right back. Truly yours, Albert Camus

 

Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend.

 

The only way to deal with an unfree world is to become so absolutely free that your very existence is an act of rebellion

 

Autumn is a second spring when every leaf is a flower.

 

You will never be happy if you continue to search for what happiness consists of. You will never live if you are looking for the meaning of life.

 

Beauty is unbearable, drives us to despair, offering us for a minute the glimpse of an eternity that we should like to stretch out over the whole of time.

 

نامه تشکر کامو به معلم دوران ابتدایی پس از دریافت نوبل

Dear Monsieur Germain,

I let the commotion around me these days subside a bit before speaking to you from the bottom of my heart. I have just been given far too great an honor, one I neither sought nor solicited. But when I heard the news, my first thought, after my mother, was of you. Without you, without the affectionate hand you extended to the small poor child that I was, without your teaching and example, none of all this would have happened. I don’t make too much of this sort of honor. But at least it gives me the opportunity to tell you what you have been and still are for me, and to assure you that your efforts, your work, and the generous heart you put into it still live in one of your little schoolboys who, despite the years, has never stopped being your grateful pupil. I embrace you with all my heart.

Albert Camus

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/۸/۸

“If I'm sincere today, what does it matter if I regret it tomorrow?” 

“Inside us there is something that has no name, that something is what we are.” 

“I don't think we did go blind, I think we are blind, Blind but seeing, Blind people who can see, but do not see.”

 

در چنین حیرانی زندگی کردن همانطور که ساراماگو می گوید، دیدن ولی ندیدن. با خود ناشناخته در درون آن تاریکی سر کردن. وقتی حتی خودت هم به آن گوشه گوشه های پنهان وجودت نمی توانی سرک بکشی. آنگاه صادقانه و خالصانه زندگی کردن چقدر سخت است. چقدر ساده بودن، بدون روتوش بودن دشوار است. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۳٠
"It is good to have an end to journey toward, but it is the journey that matters in the end."
 
"Love doesn't just sit there, like a stone;
it has to be made, like bread, remade all the time, made new."
 
"When you light a candle, you also cast a shadow."
 
"Morning comes whether you set the alarm or not."
"I talk about the gods; I am an atheist.
But I am an artist too, and therefore a liar.
Distrust everything I say. I am telling the truth."

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/٢٤

غرق شدم.

بین این همه گزارش، راهنما، مقاله، کتاب و تنوع موضوع غرق شدم. در بی سوادی خودم غرق شدم. در سرعت بالای تولید علم غرق شدم. در دریای عمیق دانش های هرجایی غرق شدم همانطور که در سیاهی چشمان تو غرق شدم، و هیچ کس تاکنون اینطور ناتوانی علمی ش را عاشقانه ندید که من دیدم.

در یکی از مصاحبه ها، اکو (Umberto Eco) درباره 50 هزار کتاب موجود در کتابخانه ش و دلبستگی ش به ادبیات قرون وسطی می گوید و علیرغم آن همه تبحر و تسلط به ادبیات دوران قرون وسطی تصریح می کند که راهی جز پناه بردن به فهرست نویسی نداریم. نه فقط فهرستی از مراجع که فهرستی از فهرست ها.

خدای من. چه هزار توی غریبی ست، نوشتن فهرست از فهرست ها و فقط دانشمندی چون اکو از زیر بار این حجم انبوه مکتوبات زنده بیرون می آید.

من غرق شدم. حتی فهرست فهرست ها هم مرا نجات نخواهد داد. 

682
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٥

در انتخاب کتاب برای خوندن سخت گیر نیستم. این روش باعث شده در همین مطالعه محدود، آثار متنوعی بخونم. اتفاقا چندان دنبال خوندن کتاب مشهور یا بیشتر توصیه شده نبودم. 

از این جهت وقتی ایشی گورا جایزه نوبل ادبیات رو برد، این حقیر به سبب اینکه قبلا یه کتاب از ایشون خوندم، خیلی به خودم بالیدم خنده. یعنی کمیته نوبل به این ترتیب دو نفر رو شاد کردن، یکی من یکی هم ایشی گورا رو نیشخند . در این راستا کلی روحیه گرفتم و دوست دارم از همین تربیون اعلام کنم که اگر روزی "ایوان کلیما" و "پل آستر" هم نوبل ادبیات گرفتن، لطفا سهم تقدیر و تمجید از من فراموش نشه. 

من در این دو نفر هم نبوغ و خلاقیت خاصی دیدم که بعید می دونم از چشم صاحبنظران نوبل، پنهان بمونه. فقط ایوان کلیما خیلی پیره، لطفا همین سال دیگه بهش نوبل ادبیاتن بدن نیشخند. با تشکر و احترام!

681
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٧/۱٢

ماشینی در آتش می سوزد، هواپیمایی سقوط می کند و قطارها با هم تصادف می کنند. جان های عزیز در این حوادث  دردناک و فاجعه بار از دست می روند. امروز صبح به ذهنم رسید، کتابخانه ای که در آتش می سوزد هم همین قدر ناراحت کننده و وحشتناک است. کلید واژه کتاب و آتش مرا یاد حمله مغول، فارنهایت 451 و سوختن کتابخانه صومعه "نام گل سرخ" می اندازند. وقتی کتاب و کتابخانه می سوزد، اندیشه از بین می رود، متن، کلام. انگار عصاره جان ها و عقل ها نابود می شود. 

امروز شنیدم کتابخانه محل کارمان مجهز به سیستم اعلام حریق خواهد شد. خوشحال شدم. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٦/۳٠

قبل از اینکه کتاب برگرده به کتابخونه، دوست داشتم این چند تا جمله رو یادداشت داشته باشم. جملات به ترتیب از انتهای کتاب به ابتدا آورده شدن

 

1- اگر بخواهم رک حرف بزنم، حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی رو پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. نیشخند (ص 169)

2-تلوزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است این حرام زاده فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضاً مشهور هم هستند. (ص 164)

3-روی هم رفته در زندگی ام نمایش بدی نداشتم. شب ها در خیابان نخوابیده بودم. البته کلی آدم خوب بودند که در خیابان می خوابیدند. آن ها احمق نبودند، فقط به درد نیاز تشکیلات زمانه نمی خوردند. نیازهایی که مدام تغییر می کردند. این توطئه شومی بود. اگر قادر بودی شب ها در رختخواب خودت بخوابی این خودش پیروزی پر ارزشی بود بر قدرت ها. من خوش شانس بودم ولی بعضی از حرکت هایی که کردم، خیلی هم بدون فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقت ها دلم برای تمام آدم هایی که درش زندگی می کردند، می سوخت. 

به جهنم ودکا را در آوردم و جرعه ای نوشیدم. اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای.

منظورم این است که می فهمی همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد، چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن تقریباً معنایی به آن می دهد. (ص 148)

4- هم احتمال داره دو روزه از بین بریم، هم احتمال داره که هزاران سال دیگه هم زندگی کنیم. نمی دونیم کدوم شون قراره اتفاق بیفته. برای همین هم برای مردم خیلی سخت شده که چیزی براشون مهم باشه. (ص 147)

5- همیشه یک نفر هست که روز آدم رو خراب کنه. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشه. نیشخند (ص113)

6- من باید تمام زندگی ام را صرف گشتن دنبال راه حل می کردم. آدم هایی که در عمرشان از پس حل کردن چیزی بر آمده بودند معمولاً پشتکار زیاد داشتند و کمی هم خوش شانسی. اگر به اندازه کافی پافشاری می کردی معمولاً شانس هم به دنبالش می آمد. خیلی از آدم ها نمی توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می شوند. (ص112)

7- هنوز نمرده بودم ولی داشتم با سرعت می گندیدم. کی تو این وضعیت نبود؟ همه مان مسافر این کشتی سوراخ بودیم و دل مان خوش بود که زنده ایم. (ص102)

8- (در مطب دکتر روانپزشک) صبر کردیم و صبر کردیم. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند، همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند، زندگی کنند، انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد صبر می کردی که بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی که بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی، باز هم صبر می کردی که نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان پزشک با بقیه روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی که آیا تو هم جزء آن ها هستی یا نه. (ص 98)

9- پدرم به من گفته بود که احتمالا شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده مادرزاد بود. کار از بیخ ایراد داشت خنده (ص 84)

10- لعنتی مرگ همه جا حاضر بود. انسان، پرنده، چرنده، خزنده، جونده، حشرات، ماهی ها، هیچ کدام شانسی ندارند. از حالا آخر بازی معلوم است.نیشخند  (ص 70)

11-بعضی وقت ها یاد کبدم می افتم. ولی کبدم هیچ وقت حرف نمی زد. نمی گفت بس کن، داری من را می کشی. من هم دارم تو را می کشم! اگر کبدهایمان سخنگو بودند، دیگر انجمن الکی های ناشناس نیاز نداشتیم. (ص 39)

12- جهنم چیزی است که خودت خلقش می کنی. (ص 22)

13- من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دستهایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام، همین طور ذهنم را. (ص 16)

674
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٦/٢۸

چرا کتاب می خریم و انبار می کنیم از زیان سارا آلن نیشخند

"Books can be possessive, can't they? You're walking around in a bookstore and a certain one will jump out at you, like it had moved there on its own, just to get your attention. Sometimes what's inside will change your life, but sometimes you don't even have to read it. Sometimes it's a comfort just to have a book around. Many of these books haven't even had their spines cracked. 'Why do you buy books you don't even read?' our daughter asks us. That's like asking someone who lives alone why they bought a cat. For company, of course."

Sarah Addison Allen
واقعا خدا ازش راضی باشه. خنده
 
البته سوای شوخی قبلاً با تعبیر لطیف مشابهی در فیلم "شب های روشن" آشنا شده بودم. دختر وقتی وارد خونه استاد میشه، اتاقی رو برای خوابیدن انتخاب میکنه که پر از کتاب هست و به عبارتی کتابخانه استاده. در مورد علت انتخاب میگه، چون این طوری احساس می کنم همه کتاب ها مراقبم هستن.
 
تو ذهنم موند. منم بغل تختم یه کتابخونه درست کردم. وقتی نگاه شون می کنم آرامش میگیرم. اون دنیای پر از کلمه، آوا، صدا و مفهوم اون قدر ساکت و متین. انگار همه رو به ساکن شدن و آرامش دعوت می کنن. قلب
 
حالا اگر نخوندیم هم همراهی کتاب ها غنیمته چشمک
نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٦/۱۱

اسم کتاب پالپ pulp هست. ظاهرا ترجمه بهتر برای اسم کتاب میشه "مبتذل" اما با توجه به ترجمه اسم فیلم تارانتینیو pulp fiction به "قصه های عامه پسند"، مترجم از همین لغت "عامه پسند" استفاده کرده. 

تازگی ها برای انتخاب کتاب، نگاه می اندازم به کتاب های موجود تو کتابخونه ام (تعداد بالای کتاب منتظر خوندن). یکی رو برمی دارم و علی برکه الله ...  میرم جلو. در مورد "عامه پسند" همچنین تصوری نداشتم. بدون انتظار قبلی پرت شدم به دنیای absurd (جفنگ) بوکفسکی. درست همون فضایی که یه زمانی خیلی دوسش داشتم و با خوندن این کتاب متوجه شدم، هنوز هم از فضاهای محبوبم محسوب میشه.

دنیای بی سر و تهی که اتفاقات هیچ توضیح منطقی ندارن. قهرمان داستان یه آدم بی هدف یه لاقباست. قهرمانی که اتفاقاً وظایف جدی به دوشش هست. اصلاً این وظایف ممر درآمد و بدست آوردن پول براشه، اما عین خیالش هم نیست. "نیک بلان" قهرمان کتاب یه کارگاه خصوصیه که با جدیت خاصی همه دنیا و مافیها را به تمسخر گرفته. 

اگر "رویای بابل" ریچارد براتیگان رو خونده باشین، باید بگم این دو تا کتاب مشابهت زیادی بهم دارن. قهرمان هر دو یه کارگاه خصوصی آس و پاس تو آمریکاس که برای گذران زندگیش باید خرده فرمایش های مراجعینش رو انجام بده. اما در عین حال دل زده از زندگی ست و بیشتر تو هپروت سیر می کنن. "سی کارد" قهرمان "در رویای بابل" و "نیک بلات" قهرمان "عامه پسند" خیلی شبیه هم هستن.

میگن "عامه پسند" بهترین کتاب بوکفسکی هست. حیف شد، با همین یه کتاب در گروه نویسنده های محبوم قرار گرفت. کتاب "هالیوود" رو هم از بوکفسکی دارم. امیدوارم یه روز اون رو هم بخونم. 

این روزها یه کتاب جدی و خواندنی هم شروع کردم به نام "چرا ملت ها سقوط می کنن". سعی می کنم بعداٌ راجع بهش بنویسم.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٦/٥

بالافاصله بعد از اتمام "مدونا با پالتو پوست" کتاب "تونل" رو شروع کردم. مقدمه ای که مترجم در توصیف اندیشه های اگزیستانسیالیسمی آورده بود، به درک کتاب کمک کرد. راحت تر تونستم، با دنیای کدر، خلوت و تیره راوی همراه شم.

کتاب "تونل" اشتراکاتی از نظر فرم و المان های داستان با "مدونا با پالتو ..." داشت که کتاب رو برام جالب تر کرد و کنجکاوم شدم ببینم که در این موقعیت های مشابه، نویسنده ها چطور داستان رو پیش میبرن و چطور توصیف و ترسیم می کنن.

اولین مشابهت اینکه در هر دو داستان نام قهرمان زن "ماریا" ست.

دومین مشابهت اینکه، در هر دو کتاب زن و مرد داستان از طریق یه نمایشگاه نقاشی با هم آشنا میشن و از طریق یه تابلو به هم علاقه مند میشن. با این تفاوت که در اولی "مدونا" یک اتوپرتره هست و در واقع زن نقاش این تابلوست. اما در دومی، راوی (مرد) نقاش هست و با مخاطبی مواجه میشه که تابلو او رو درک می کنه و این نقاش رو به شدت تحت تاثیر قرار میده. 

از نظر انگیزه های عشق به نظرم تونل، دلایل بهتری ارائه می کنه. اینکه نقاش احتیاج به درک شدن و فهمیده شدن داره و بعد با مخاطبی روبرو میشه که بدون احتیاج به توضیح، زوایای پنهانی رو در تابلو نقاش کشف می کنه، طبعاً دلیل خوبی برای شکل گرفتن علاقه و عشق محسوب میشه. در حالی که در کتاب "مدونا با ..." علت عشق رائف به مدونا خیلی مشخص نیست. جالبه که در اولین دیدار، رائف، نقاش رو نمی شناسه. این نشون میده فقط چهره و مشخصات فیزیکی زن در پرتره، موجب جذب شدن رائف به اون تابلو شده. اما اینکه چه چیزی رائف رو مسحور خودش کرده، خیلی مشخص نیست. انگار کیفیتی در نگاه و حالت بدن "مدونا" اون رو مجذوب خودش کرده. در ادامه وقتی با شخصیت پیچیده ماریا روبرو میشیم، این مسئله بهتر آشکار میشه. 

در مورد ماریای "تونل" وضع به مراتب بدتر هم هست. ما کم کم متوجه میشیم که ما انگار با عشقی یه طرفه مواجهیم. نقاش در تونلی که برای خودش ساخته و در ذهنینی که خودش از آدم ها و دنیای اطرافش ساخته سیر می کنه و خیلی دیر به حقایقی که دور و برش بودن پی میبره و باهاشون روبرو میشه.

از نظر سرانجام داستان هم بین این دو کتاب شباهتی هست که حیفم می آد اینجا بهش اشاره کنم. شاید یه روز خوندین. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٦/٥/۱۸

بعضی از کتاب ها هست که آدم دوست نداره تموم بشن. دوست داره همین طور ادامه داشته باشن. دلت می خواد اون دنیا، امتداد داشته باشه و همین طور توی اون دنیا سیر کنی. درست مثل دنیای "رائف افندی".

چرا؟

چون خیلی صادق ن. خیلی صمیمی. چون حرف هایی رو میگن که شاید سالهاست فهمیدی، سال هاست توی قلبت و ذهنت بودن اما هیچ وقت جامه کلمه نپوشیدن. دریافت ها و احساساتی که بیان نشدن، نوشته نشدن روی کاغذ نیومدن، اما نه اینکه نبودن، نه اینکه درک و حس نشدن. 

وقتی می شنوی شون کاملا آشنان. اصلا حرف های تو هستن، کس دیگری داره بیان می کنه. هیجان زده میشی! شادی و خوشحالی غیر قابل وصفی رو، حس می کنی. حس اینکه، کس دیگری هم همین دریافت ها و درک ها و نگرش ها رو داره، خیلی شیرینه.

هرچند دوست داشتی بیان کننده این احساسات و دریافت ها خودت باشی، اما خوشحالی که بیان شدن، مستور نموندن. تو نوبسنده ای رو شناختی که از همون دنیای درونت حرف می زنه. شاید خواننده هایی رو بشناسی که اون ها هم احساس نزدیکی می کنن با کتاب . این لذت بی انتهای فهمیده شدن و بیان شدن ادامه پیدا می کنه.

چرا "بیان شدن" "فهمیدن شدن" اینقدر مهمه؟

502
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٦/۱٧

این شب ها دارم "تصویر دوریان گری" اثر اسکار وایلد را به انگلیسی می خوانم ... سال ها پیش هم نسخه خلاصه شده اش را به انگلیسی خوانده بودم .. یادم هست که اون موقع هم از کتاب خوشم آمده بود ... چند وقت پیش به واسطه دوستی توجه ام به کتاب جلب شد ... وقتی نسخه به زبان اصلی را دیدم، تردید نکردم خریدم و بلافاصله هم شروع کردم به خواندن ... 

حیف کلی حرف های عاقلانه و شیرین از زبان "لرد هنری" بیان می شود که در واقع شیطان و شخصیت منفی قصه اس ... او با حرف ها و وسوسه هایش در نهایت معصومیت "دوریان" را نابود می کند ... 

 

هر وقت یاد این خط می افتم خنده ام می گیرد، لرد هنری در تقبیح نصیحت کردن می گوید:

People are very fond of giving away what they need most themselves. It is what I call the depth of generosity.  

 

با همه رخوت، دلگرفتگی و خستگی اش

روزگارم زیباست

با شماست ...

تنها نیست ...

می خواهم خاطره اش در تکرار ادوار ثبت شود .. 

همین ...

499
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۳/٢٢

"The tears of the world are a constant quantity. For each one who begins to weep -

somewhere else another stops. 

The same is true of laughter."

 ~ Samuel Beckett, Waiting for Godot

 

"In today’s rush we all think too much, seek too much, want too much and forget about the joy of just Being." 

~ Eckhart Tolle 
495
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۳/۸

-The purpose of life is not to be happy. It is to be useful, to be honorable, to be compassionate, to have it make some difference that you have lived and lived well.

-Write it on your heart that every day is the best day in the year.

-To be yourself in a world that is constantly trying to make you something else is the greatest accomplishment.

-I cannot remember the books I’ve read any more than the meals I have eaten; even so, they have made me.

-What lies behind us and what lies before us are tiny matters compared to what lies within us.

-When it is dark enough, you can see the stars.

Ralph Waldo Emerson

491
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۳/٢


Insane people are always sure that they are fine. It is only the sane people who are willing to admit that they are crazy.

Reading is everything. Reading makes me feel like I’ve accomplished something, learned something, become a better person. Reading makes me smarter. Reading gives me something to talk about later on. Reading is the unbelievably healthy way my attention deficit disorder medicates itself. Reading is escape, and the opposite of escape; it’s a way to make contact with reality after a day of making things up, and it’s a way of making contact with someone else’s imagination after a day that’s all too real. Reading is grist. Reading is bliss.

‍‍‍Nora Ephron
Here’s a foolproof recipe. Four cups of reading. Two cups of writing. One cup of rewriting, two tablespoons of feedback from knowledgeable people. A dash of humility, a pinch of optimism, and a sackload of perseverance. Finally, write from your heart, or don’t write at all. Passion fuels the process. 

Jassy Mackenzie


489
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٢/٢۸

"Here’s what I think. We all want someone to build a fort with. We want somebody to swap crayons with and play hide-and-seek with and live out imaginary stories with. We start out getting that from our family. Then we get it from our friends. And then, for whatever reasons, we get it in our heads that we need to get that feeling- that intimacy- from a single someone else. We call if growing up. But really, when you take sex out of it, what we want is a companion. And we make that so damn hard to find."

 ~ David Levithan

 

When twilight drops her curtain down
And pins it with a star
Remember that you have a friend
Though she may wander far.

 ~ L.M. Montgomery

 

"I understand you, and I shall not attempt to make you change your mind.

I am too old to want to improve the world. I have told you what I think, and that is all.

I shall remain your friend even if you act contrary to my convictions, and I shall help you even if I disagree with you."

 ~ Milan Kundera

488
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٢/٢٥

Sometimes it’s a sort of indulgence to think the worst of ourselves. We say, ‘Now I have reached the bottom of the pit, now I can fall no further,’ and it is almost a pleasure to wallow in the darkness. The trouble is, it’s not true. There is no end to the evil in ourselves, just as there is no end to the good. It’s a matter of choice. We struggle to climb, or we struggle to fall. The thing is to discover which way we’re going.

 

But luxury has never appealed to me, I like simple things, books, being alone, or with somebody who understands.

 Daphne du Maurier, born in London (1907)

 


487
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٢/٢٠

An old Cherokee is teaching his grandson about life. “A fight is going on inside me,” he said to the boy.

“It is a terrible fight and it is between two wolves. One is evil – he is anger, envy, sorrow, regret, greed, arrogance, self-pity, guilt, resentment, inferiority, lies, false pride, superiority, and ego.” He continued, “The other is good – he is joy, peace, love, hope, serenity, humility, kindness, benevolence, empathy, generosity, truth, compassion, and faith. The same fight is going on inside you – and inside every other person, too.”

The grandson thought about it for a minute and then asked his grandfather, “Which wolf will win?”

The old Cherokee simply replied, “The one you feed.”

485
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٢/۱٥

Soren Kierkegaard (Danish philosopher) is widely considered the father of existential philosophy. He came up with two concepts that are commonplace to us today:

1- "subjectivity" the idea that we all perceive the world - and "truth" - differently

2- The fact that "faith" is not possible without doubt. One must doubt the existence of God to have faith in the existence of God. Belief without doubt is just credulity. 

From his Quotes:

The truth is a trap: you cannot get it without it getting you; you cannot get the truth by capturing it, only by its capturing you.

It is quite true what philosophy says; that life must be understood backwards. But then one forgets the other principle: that it must be lived forwards.

 

  • A book is a door, you know. Always and forever. A book is a door into another place and another heart and another world.
  1. Readers will always insist on adventures, and though you can have grief without adventures, you cannot have adventures without grief.

No matter what you write, you actually can't help retelling a fairy tale somewhere along the way.

‍‍~ Catherynne M. Valente

نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/٢/٢

دیروز یادداشت نوروزی مهدی یزدانی خرم را در "تجربه" می خواندم با عنوان "سال شک" نوشته دلنشینی بود .. همه سوزن ها و جوالدوزها را هم به اهل فرهنگ و هنر و کتاب زده بود ... اخرش هم از امید برای سال بعد نوشته بود ....  

صداقت و مهربانی اش را دوست داشتمقلب

478
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۱/٢٥

Nothing makes us more vulnerable than loneliness, except greed.

I think it’s easy to mistake understanding for empathy - we want empathy so badly. Maybe learning to make that distinction is part of growing up. It’s hard and ugly to know somebody can understand you without even liking you.

 

Being smart spoils a lot of things, doesn’t it? خنده

Thomas Harris (303)

477
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۱/٢٥

Writing and reading decrease our sense of isolation. They deepen and widen and expand our sense of life: they feed the soul. When writers make us shake our heads with the exactness of their prose and their truths, and even make us laugh about ourselves or life, our buoyancy is restored. We are given a shot at dancing with, or at least clapping along with, the absurdity of life, instead of being squashed by it over and over again. It’s like singing on a boat during a terrible storm at sea. You can’t stop the raging storm, but singing can change the hearts and spirits of the people who are together on that ship.

You are lucky to be one of those people who wishes to build sand castles with words, who is willing to create a place where your imagination can wander. We build this place with the sand of memories; these castles are our memories and inventiveness made tangible. So part of us believes that when the tide starts coming in, we won’t really have lost anything, because actually only a symbol of it was there in the sand. Another part of us thinks we’ll figure out a way to divert the ocean. This is what separates artists from ordinary people: the belief, deep in our hearts, that if we build our castles well enough, somehow the ocean won’t wash them away. I think this is a wonderful kind of person to be.

 

Anne Lamott

ATB 301 - Carver

476
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۱/٢٤

“Fantasy is escapist, and that is its glory. If a soldier is imprisioned by the enemy, don’t we consider it his duty to escape?…

If we value the freedom of mind and soul, if we’re partisans of liberty, then it’s our plain duty to escape,

and to take as many people with us as we can!”

 ― J.R.R Tolkien

نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۱/٢۳

Character comes before scholarship.

The trouble with education is that we always read everything when we’re too young to know what it means. And the trouble with life is that we’re always too busy to reread it later.

 

 

The basic tenets of Buddhism, its "four noble truths." They are:

1) the nature of life is suffering;

2) suffering is caused by human cravings;

3) there is relief from suffering in the state of Nirvana, which is attainable; and

4) Nirvana is attainable by following an eightfold path to self-improvement.

473
نویسنده: صبا - ۱۳٩٤/۱/٢۱

من آن روز را در روابط انسانی چشم در راهم، که صمیمانه بپرسند خوبی؟ صمیمانه بگوی آری یا نه ...

از این هم فراتر ... بدون اینکه بپرسند بفهمند که برای بهتر شدن کاری ازشان ساخته است یا نه؟ ...

صمیمیتی که هر وقت خواستم، خودم برایت تعریف کنم .. هر وقت خواستی برایم تعریف کنی ...

توقع ام دست یافتنی است ... آدم هایش هستند .. خدا رو شکر

 

  1. I’ve learned that people will forget what you said, people will forget what you did, but people will never forget how you made them feel.
Maya Angelou
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/٢٤

چند وقت پیش ایده یه کار هنری اومده بود یقه ام رو گرفته بود ... به خدا اگر می دونستم که چطور باید عملی اش کنم ... یعنی مصالح لازم رو می دونستم و دست هام هم هنرمندی لازم رو برای اجرای ایده ام داشت، شاید همه کارهایی که تا حالا تو زندگی ام انجام دادم و همه مسیری که تا حالا اومدم رو ول می کردم و میرفتم دنبال اون ... اینقدر اشتیاق اش در من قوی بود ... حتی برام ایجاد شک شد که نکنه برای فرار از فشار انواع و اقسام کارهای نصفه و نیمه ای که دارم، اینقد این ایده برام جذاب شده و ... اما در اصل برام سوال شده بود که این ایده از کجا اومد ... چی شد که انجام چنین کاری به ذهنم رسید و ... چی شد که ساختن یه همچین چیزی برای من اینقدر معنادار و زیباشد ...

امروز رفتم اینستام رو مرور کردم ... یه پست دیدم که یه خط از "نام من سرخ" اورهان پاموک1 توش بود .. بعد یهو متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده... انگار این همه وقت اون جمله رو مثل دانه ای تو وجودم کاشتم و حالا اون معنا گل داده و شکوفه بسته!


1: من دوست ندارم درخت باشم ... بلکه می خوام معنی درخت باشم

عکس ها از پروژه درختان کهن Beth Moon

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/۱٦

She was made up of more, too. She was the books she read in the library. She was the flower in the brown bowl. Part of her life was made from the tree growing rankly in the yard. She was the bitter quarrels she had with her brother whom she loved dearly. She was Katie’s secret, despairing weeping. She was the shame of her father stumbling home drunk. She was all of these things and of something more…It was what God or whatever is His equivalent puts into each soul that is given life - the one different thing such as that which makes no two fingerprints on the face of the earth alike.

Betty Smith, A Tree Grows in Brooklyn

Link to download 

 

برای این لحظه متشکرم ... اسم کتابی است که معشوقه اولاند بعد از برملا شدن روابط اولاند با یه خانم بازیگر نوشت. اما برای من واقعا این جمله به دهان اومد ... خدایا برای این لحظه متشکرم ... خیلی حس خوبی بود ... خدایا باید به تو توکل داشته باشم برای ادامه راه ... کمک ام کن

The Four Agreements by Don Miguel Ruiz (1) and (2)

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/۱٢

Bazen daha fazladır her şey, Bir eşikten atlar insan, Yüzüne bakmak istemez yaşamın, O kadar azalmıştır anlam 

گاهی همه چیز بیهوده به نظر می رسه، انگار آدمی به یه آستانه ای می رسه، زندگی هیچ روزنه امیدی نشان نمیده، زندگی معنایش را از دست میده.

O zaman hemen git radyoyu aç bir şarkı tut, Ya da bir kitap oku mutlaka, iyi geliyor, Ya da balkona çık bağır, bağırabildiğin kadar, Zehir dışarı akmadan yürek yıkanmıyor 

اون لحظه به موسیقی گوش بده، و یا حتما یه کتاب بخون، مطمئن باش کمکت می کنه، و یا برو تو تراس و تا اونجایی که می تونی فریاد بزن. اگر زهر این تلخی از وجودت خارج نشه، دلت آروم و تمیز نمیشه.


Ama fazla da üzülme, hayat bitiyor bir gün, Ayrılıktan kaçılmıyor, Hem çok zor hem de çok kısa bir macera ömür, Ömür imtihanla geçiyor*

اما زیاد هم ناراحت نشو، زندگی به زودی تموم میشه، گریزی از جدایی ها نیست. زندگی هم کوتاهه و هم پر ماجرا، زندگی با امتحان پس دادن میگذره.

 

Ben bu yüzden hiç kimseden gidemem gitmem, Unutmam acı tatlı ne varsa hazinemdir, Acının insana kattığı değeri bilirim küsemem, Acıdan geçmeyen şarkılar biraz eksiktir 
من از این رو از هیچ کس نمی رنجم، به دل نمیگرم، فراموش نمیکنم، تلخ و شیرین همه شون گنجینه های منن. ارزشی که تلخی ها به آدم میدن رو می دونم، قهر نمی کنم، ترانه هایی که تلخی از لابه لای کلماتشون نگذشته یه چیزی کم دارن.
 

Bir şiirden, bir sözden, Bir melodiden, bir filmden, Geçirip güzelleştirmeden can dayanmıyor, Yıldızların o ışıklı fırçası azıcık değmeden, Bu şahane hüzün tablosu tamamlanmıyor 
اگه شعری نخونی، ملودی گوش ندی، فیلمی نبینی، روح ادم دووم نمیاره. تو تابلوهای نقاشی اگه اون سایه روشن سوسوی ستاره ها نباشه، این منظره بی نظیر غمگین کامل نمیشه.


Ama fazla da üzülme, hayat bitiyor bir gün, Ayrılıktan kaçılmıyor, Hem çok zor hem de çok kısa bir macera ömür, Ömür imtihanla geçiyor 

Ben bu yüzden hiç kimseden gidemem gitmem, Unutmam acı tatlı ne varsa hazinemdir, Acının insana kattığı değeri bilirim küsemem, Acıdan geçmeyen şarkılar biraz eksiktir 
ترانه بی نظیر از sezen aksu 
 
 
 
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/۸

می دود چون گوی، زرین آفتاب

ای عجب اندر خم چوگان کیست

آفتابا! راهزن، راهت نزد؟

چون زند؟ داند که این ره آن کیست

جمله حیرانند و سرگردان عشق

ای عجب این عشق سرگردان کیست

جمله مهمانند در عالم ولیک

کم کسی داند که اون مهمان کیست

 

ای برادر آدمی را درد باید درد کو

صابری و عاشقی را مرد باید مرد کو

کیمیا و زر نمی جویم مس قابل کجاست

گرم رو را خود که یابد، نیم گرمی سرد کو

 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند، نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 غزلیات شمس

 گفت ای جام جهان دفتر گل عیبی نیست

که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

حافظ


ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو

بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو

 

نامه های ایرانی به انگلیسی (1)

نامه های ایرانی به انگلیسی (2)

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/٤

from Walden, by Henry David Thoreau

Walden Pond in Concord, Massachusetts

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٢/۳

دکتر تئودر زئوس Theodor Seuss Geisel شاعر گربه کلاه دار The cat in the hat  این کتاب فقط با 200 تا لغت آشنا برای بچه ها ساخته شده و برای یاد دادن زبان به اون ها خیلی مفید می تونه باشه لینک 1  لینک 2 لینک 3

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱۱/٢

طبعا خوندن همه آثار شکسپیر خیلی زمان بره ... مری لمب و چارلز لمب این قصه ها رو جمع آوری و خلاصه کردن ... کتاب دویست سال قبل نوشته شده و سعی شده دیالوگ ها و جملات زیبا عین متن شکسپیر نقل بشن. 

مکبث رو خیلی دوست داشتم ... اونجایی که میگه : "مکبث خواب را می کشد" واقعا ترس ناک بود ... 

یه نکته دیکه هم که با خوندن این کتاب برام مسجل شد اینه که شکسپیر بیچاره هم مجبور بوده آثار عامه پسند و به اصطلاح بفروش بسازه ... تو خیلی از نمایش ها، همه چیز بسیار جذاب و خیره کننده جلو میره و بعد یه هو یه پایان خوب و خوش دم دستی عین یه وصله به نمایش می چسبه ... 

آه شکسپیر بیچاره 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٠/٦

در جشنواره سال پیش، من همین یک فیلم را دیدم ... چطور از حضور فیلم و زمان اکران اش مطلع شدم را یادم نیست .. اما یادم هست که یک روز تعطیل بود ساعت 13 رفتم برای خرید بلیط اکران ساعت 19،  نشد... اما اینقدر علاقه مند توی صف بود که اکران فوق العاده 11 شب گذاشتند .. و من هم موفق شدم بلیط بگیرم .. (جزئیات آن روز صف، بلیط و کمکی که یه سرباز وظیفه برای خرید بلیط بهم کرد و ... خودش یک حدیث مفصل و شنیدنی است ...)

الان نزدیک 11 ماه می گذرد .. اگر احیانا مطلبی هم بخواهم بنویسم خیلی جسته گریخته و پراکنده خواهد بود ... بنابراین فقط به  سه تا نکته زیر اشاره می کنم 

1- "هیچ کتابی برای همیشه در کشو باقی نمی ماند" (بگمانم دیالوگی از فیلم "قصه ها" ی خانم بنی اعتماد باشد) تا این جایش مهم بود که عیاری "خانه پدری" را بسازد و حتی شده محدود، اما مخاطب فیلم را ببیند ... "خانه پدری" از آن دست اشیا قیمتی است که گذر زمان نه تنها از ارزش اش نمی کاهد .. بلکه هر بار ممانعت از نمایش اش، سندی بر تایید محتوایش می شود ...  

2- من البته فیلم را روایت بی طرفی از تاریخ ایران و مردسالاری حاکم بر آن و ستمی که بر مردان و زنان اش  (تاکید می کنم مردان و زنان اش) رفته نمی دانم .. اما واقعا چند فیلم را سراغ دارید که از زیر زمین تاریک خانه پدری اش، صدای خفه زنان ستم دیده اش به گوش می رسد .... فیلم های از جنس "یک حبه قند" در این سینما کم نیستند، "خانه پدری" باید یک تنه بار این فریاد را به دوش بکشد ....

3- امیدوارم هرچه تعداد بیشتری فیلم رو ببینن ... و یک تشکر از آقای عیاری و یک تبریک و قدردانی تقدیم ایشون .. همین

بعد نوشت: درباره اشعار جان دونه 

شعر زنگ ها برای که به صدا در می آیند از جان دونه

در مورد سعدی 

ترجمه هایی از شعر بنی آدم اعضای ... 

اشاره به این شعر در goodreeds 

مدیتشین 17 از جان دونه 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱٠/۳

روزهای آغاز زمستون به خیر و خوشی .. اساسا با این بارش های چند روز اخیر همه چیز دلپذیر شده .. هوا هم کمی سرد شده ... ما چند شب پیش یلدا رو کنار هم گرامی داشتیم و امشب دلم همراه همه اون کسایی است که کریسمس رو گرامی می دارند ... بهشون تبریک گفتم و  می دونم کلی خوشحال شدن ...  

خدایا ممنون بابت اینکه راهنمایی ام کردی ... مطلبی در رابطه با درسم مطرح بود ... فقط به فکر می رسید که از یه آدم دور کمک بگیرم .. اما راه نزدیک و اصولی اش رو پیدا کردم ... ممنون الهی ... سپاسگذارم .. باشد که تو ادامه هم کمک ام کنی و یاری کننده و پشتیبان ام باشی

سال 2015 برای من هم معنی به خصوصی داره ... خیلی احتیاج به تمرکز و تلاش و آرامش ام ... امیدوارم برای کارهایی که امسال باید انجام بدم بتونم به بهترین شکل آماده شم

 

چند تا گنجینه ادبیات

 سطور

 آرشیو آثار ادبی کلاسیک

 زندگی از عمق قلب 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/٢٥

بخش سوم و پایانی نقل ها از کتاب

(استر) اینقدر دوست دارم دوره هم گریه کردن رو!

(استاد عثمان در مورد پروانه) احساس می کنه با هر خطی که میکشه یه قدم به خدا نزدیک تر میشه و شاید فقط به همین دلیله که نقاشی می کنه. ... فقط تو این فکره که یه طوری نقاشی کنه همه مخلوقات خدا از دیدن اش به زندگی علاقه مند بشن و یه وقت همدیگه رو اذیت نکنن ...

(قاتل-استاد مداح) اولین مخلوقی که گفت "من" شیطان بود، اولین مخلوقی که گفت "غرب و شرق" خدایان متفاوتی دارن شیطون بود

(کارا-استاد عثمان) در ابتدا خدا دنیا رو با ذوق و شوق تموم خلق کرد و به همون شکلی که خودش می دید به آدم نشون داد. حالا از اون زمان هزار سال گذشته و دنیایی که ما با چشم خاکی مون می بینیم هرگز شبیه اونی نیست که جد بزرگ مون آدم دید، اما از اون جایی که ما همه فرزندان همون آدمیم خاطره ای از اون دنیا در ذهن همه ما نقش بسته که نقاش هایی که بعد از یک عمر دیدن و کشیدن این دنیا، لطف خدا شامل حال شون میشه و چشم هاشون رو از دست میدن با تقویت قوه تخیل و تصورشون موفق به یاد آوری اون خاطره ی ازلی می شن، و چون منشاء اون خاطره برای همه ی ابنای بشر یکی بوده بنابراین نقاشی هایی که این نقاش ها می کشن هم بسیار شبیه هم میشه*

(لک لک) تو این همه سال که به نقش و نقاشی مشغول بودم یاد گرفتم که میشه دنیا رو با همه حقیقت اش جدی نگرفت. میشه غرق خیالات شد و به پس و پیش دنیا هیچ اهمیتی نداد. حتا میشه به خیالات رنگ واقعیت داد و با اونا زندگی کرد. برای همین از خیلی وقت پیش دیگه هیچی رو جدی نمی گیرم که این جوری نه ترسی از آینده داری و نه حسرتی برای گذشته.

(قاتل) این ابله ها نمی دونن دچار چه بدبختی شدن. اینا تن به ذلت میدن و یه عمر این فرنگی ها رو تقلید می کنن تا بلکه یه روزی بتونن به اصول شخصی خودشون برسن خبر مرگ شون، هیچ هم حواس شون نیست که چون دارن تقلید می کنن هیچ وقت نمی توننن به اصول شخصی برسن.

 

* این قسمت من رو یاد صحبت های استاد ملکیان می اندازه در مورد وجودی که به روح میرسه .. وجودی که از خودی های خودش (ذهن جسم و نفس) خالی میشه و فقط روحه .. طبعا انچه که می گوید حقیقته و همه نقاش هایی که به این درجه عرفان می رسند به جز حقیقت نمی گن.

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/٢۳

دارم می خونم 

این دو تا لینک جالب 

اصل سخنرانی خانم لسینگ در سال  1985 از شبکه CBC در واقع  کتاب ظاهرا متن 5 سخنرانی ایشون در برنامه ایده شبکه CBC هست

خلاصه ای از کتاب 

 

446
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/٢۳

زندگی من با زندگی اون ها خیلی فرق داره ... تقریبا هم سن ایم ... اما اون ها اکثرا مادر هستن ... به جز وقتی که در مورد بچه هاشون حرف می زنن ... خیلی از حس هامون شبیه ... عشق مون .. شادی مون .. هیجان مون .. 

وقتی با اون ها هستم ... این حس بهم دست میده که اگرچه من تجربیات مشابه اون ها رو تو زندگی نداشتم ... اما یه جایی تو عمق احساسات و حواس آدم ها هست که با هم مشترکه .. خیلی نزدیکه .. اصلا یکیه و هیچ فرقی نداره 

 

خدایا از اینکه همچین لذتی رو درک کردم ممنون

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/۱٤

مشکل من الان اینه که نمی دونم بعد از این کتاب چی رو باید بخونم!!! ... اگر برم سراغ کتاب های دیگه اورهان حتما دیوونه می شم ... از طرف دیگه حرف هیچ کس دیگه ای هم از چشمم به مغزم و از گوشم به قلبم نمی رسه ...  شاید با نوشتن شون اینجا بتونم، یه گوشه ای بذارم شون و یه آرامشی به خودم بدم ...

(استر) از زندگی هر کسی فقط ثروت و قدرت و افسانه های عاشقونه اش با مال بقیه فرق می کنه، وگرنه مابقی، درد جدایی و تنهایی و حسودی و دشمنی و اشک و بگو مگو و فقر و فلاکت و بدبختی همه، مثل لوازم منزل خونه هاشون مثل همدیگه اس.

(شکوره) بالاخره آخرش یا من میمیرم یا اون، ولی برای من هیچ فرقی نمی کرد و مهم این بود که ماهمدیگه رو دوست داشتیم و به نظرم حتا یه لحظه از اون لحظات برای همه ی آدمای دنیا تا ابد کافیه.

(قاتل) شرق و غرب رو خدا خلق کرده، خدایا خودت ما رو از شر کسایی که دنیا رو صاف و تخت و بدون پرسپکتیو می بینن حفظ کن.

 (قاتل)  زل زده بود تو چشام و این بهم جسارت می داد چون اگه کسی به این نتیجه برسه که شما آدم پست بی ارزشی هستین به چشم هاتون نگاه نمی کنه، بلکه چشم پایین می اندازه و فکر می کنه کی از شر شما خلاص میشه. 

(شوهر عمه) تنها چیزی که این وسط ازش راضی بودم این بود که بالاخره فهمیدم مرگ چه جوری اتفاق می افته و مردن چیه، آخه سال ها بود که تو کتاب های مختلف دنبال این جواب می گشتم و از خیلی از شیخ ها هم پرسیده بودم ولی نه جواب این ها و نه توضیح اون کتاب ها، راضیم نکرد و از اینکه با مردن یه چیز جدید یاد گرفتم، خوشحال بودم. 

(کارا) اگه اعتقاد داشته باشین یه کسی اون بالا هست که می تونین بهش توکل کنین اون وقت دیگه برنامه ریزی نمی خواد که، شما همه تلاش تون رو انجام میدین و بقیه اش دیگه با اون.

(شوهر عمه) طبق نظر علما، این طور که من تو کتاب هاشون خوندم، زندگی هر آدمی چهار مرحله داره که مرحله اولش شکم مادره و مرحله دوم اش دنیاست و مرحله سوم اش همون برزخیه که من توش بودم و مرحله چهارمش هم که بعد از قیامت شروع میشه، حالا بهشت یا جهنم. من که هنوز مرحله چهارم رو ندیدم، ولی می تونم بگم مرحله سوم خیلی بهتر از دو مرحله قبله و دیگه اون قید و بند زمانی و مکانی دنیا رو نداره که دلیلش معلومه خب، برا اینه که جسم نداری و فقط روحی دیگه، شاید تنها مزیت این مرحله همین باشه، همین که از شر مشکلات جسم رها می شی دیگه. من که این مرحله سوم رو هم تجربه کردم، به نتیجه جالبی رسیدم که می خوام به شما هم بگم شاید به دردتون بخوره، به همون اندازه که تو مرحله سوم داشتن یه روح بدون جسم آدم رو خوشبخت می کنه، به نظر من تو مرحله ی دوم هم داشتن یه جسم بدون روح می تونه آدم رو خوشبخت کنه. 

(استاد عثمان) اگه این خیابونی رو که تهش می رسه به میدون اسب دوانی با اصول فرنگی ها کشیده بودم، دو دقیقه بعد باید از چهارچوب نقاشی می رفتم بیرون، اگه با اصول چینی ها کشیده بودم، هیچ وقت به میدون نمی رسیدم، ولی می بینین اصول خودمون چقدر زیبان؟ تا ابد می تونی تو این خیابون بالا و پایین بری، این میدون رو یه جوری کشیدن که انگار مرکز دنیاست و انگار فقط اینجاست که میشه خدا رو دید.

مصاحبه اورهان پاموک

قسمت های حذف شده کتاب

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/۱٤

نزدیک به دو هفته است که کتاب تموم شده. این مدت سعی کردم هیجانات ام ته نشین شه، تا بلکه بتونم تصمیم بگیرم که از چی بنویسم ... هم از محتوای خود کتاب مطالبی هست که دوست دارم اینجا باشه و هم از نقدها و نوشته هایی که خوندم ... دوست داشتم نظر خودم رو هم بنویسم و اینکه چرا این کتاب رو اینقدر دوست دارم ... در مورد تکنیک به کار رفته توسط نویسنده  و همچنین محتوا و مفهومی که در کتاب دنبال میشه و ...

قسمت هایی از کتاب به انتخاب من:

(شوهر عمه) نقاش های ایتالیایی اصولی دارن که به کمک این اصول می تونن چهره هر کسی رو یه جوری بکشن که بدون هیچ علامت گذاری خاصی از چهره دیگرون قابل تشخیص باشه و این همون چیزی که بهش میگن پرتره. اگر چهره ات برای یه بار هم که شده این جوری کشیده بشه، دیگه هیچ وقت فراموش نمیشی که. حتا اگر اون ور دنیا هم باشی هرکسی می تونه با یه نگاه به اون، تو رو به یاد بیاره. حتا کسایی که تو رو هیچ وقت ندیدن حتا سال ها بعد از مرگت هم اگه اون رو ببینیش انگار که تو سرو مر و گنده و حی و حاضر جلوشون وایستادی دیگه.

(کارا) تو این خونه بین کتاب ها و نقاشی ها و قلم ها و قلم موهاش خیلی خوشبخت بودم، تا این که یه روز عاشق و از این بهشت برین رانده شدم. .... 

اما همون طور که نیمه اول آموزشم رو که خیلی هم خوش و نرم بود مدیون عشق شکوره هستم، نیمه دومش رو هم که تا می شد تاریک و سرد و بی روح بود، مدیون عشق اونم. 

(شکوره) سال هاست که به زنای زیبایی که تو کتابای بابام نقاشی شدن نگاه می کنم که همه شون خجالتی و محجوب، انگار شرمنده کسی باشن زیر پاشون رو نگاه می کنن، تو هیچ نقاشی ندیدم که اونا هم مثل مردا سرشون رو بالا بگیرن و روبرو رو نگاه کنن. مثل اینکه مردای نقاش، دنیا رو این طوری دوست دارن. 

(درخت) من نمی خوام خود درخت باشم، من می خوام مفهوم حقیقی وجود یه درخت باشم. 

(کارا-استاد عثمان) نقاشی سکوت عقل و موسیقی چشم هاست.

(لک لک) باید یه چیزی از بین بره تا یه چیزی به وجود بیاد که اگه این زندگی و مرگ نبود، انسان هیچ وقت متوجه چیزی به اسم زمان نمی شد و در این صورت دنیا پر می شد از قصه ها و نقاشی های تکراری.

(لک لک) هر کی تو زندگیش از هنر فاصله بگیره، مهلت زندگیش تموم شده و میمیره. 

 

(زیتون) پیش از ما تاریکی بود و پس از ما هم تاریکی خواهد بود. با رنگ و هنر و عشق به یاد می آریم زمانی رو که هستی بخش جهان فرمود: " ببینید. به یاد آوردن، فهمیدن چیزی است که می بینیمش. ..."

(زیتون-داستان استاد) خدا دنیا رو همون طور خلق کرده که یه بچه هفت ساله می بینه. خدا دنیا رو به این دلیل خلق کرده که دیده بشه، بعد اش هم کلمات رو به ما داد تا ما بتونیم در مورد اون چه می بینیم با همدیگه حرف بزنیم و اونا رو به همدیگه توضیح بدیم،  اما با این کلمات قصه ها ساختیم و برای توضیح دادن قصه ها اون ها رو مصور کردیم. نقاشی کردن از روی خاطراتی که خدا به ما داده در حکم دیدن دنیا به همون شکلیه که خدا می خواد ببینیم. 

 (زیتون-سید میرک) کوری نه تنها مصیبت نیست بلکه بزرگترین نعمتی به شمار می آد که هر نقاشی بعد از یه عمر عبادت از خدا می گیره. چون نقاشی وسیله ای نیست برای دیدن دنیا به همون شکلی که خدا می خواد، بلکه حاصل یه عمر تجربه است، وقتی نقاش خسته شده و چشاش از کار می افته و شروع می کنه به کشیدن از روی خاطراتش. بنابراین میشه گفت که دیدن دنیا، به همون شکلی که خدا می خواد ببینیم، فقط برای نقاش های پیر که کور شدن ممکنه. 

(زیتون- تاریخ رشیدی میرزا محمد حیدر دولت) کسی که به اون نگاه لایزال الهی دست پیدا می کنه، هیچ وقت حاضر نمیشه اون منظره های الهی رو رو صفحات کتاب بیاره که چند صباحی بعد هم خودشون از بین می رن و هم سفارش دهنده هاشون.

(استر) عشقه که آدم ها رو ابله می کنه یا فقط ابله ها عاشق می شن؟

(قاتل) شدم درست مثل نقاشی آدمی که سر و کله اش رو یکی کشیده باشه و تن و لباس هاش رو یکی دیگه، دارم احساس می کنم دارم دو تیکه می شم.

 (کارا- شوهر عمه) این پرتره ها اون قدر حقیقی و بی عیب و نقص هویت خودشون رو نشون می دادن که یه لحظه احساس کردم تا وقتی یه پرتره از من کشیده نشه نه تنها این ونیزی ها بلکه حتی خودم هم نمی فهمم کی هستم و اصلا برای چی تو این دنیا وجو دارم.

 

## هر دو نقاشی کنار کتاب را از بین کارت پستال های موزه هرمیتاژ انتخاب کردم. هر دو اثر نقاشان ایتالیایی و متعلق به قرن 16. نزدیک به دورانی که ماجرای کتاب در آن می گذرد. مرا یاد شوهر عمه می اندازند که افسون این سبک غربی شده بود. یاد هدیه ای که آرزو داشتند بتوانند به دوک ونیز بدهند. یاد نقاش های نقاش خونه عثمانی ... 

نقاشی اول: نوازنده بریط یا عود lute player اثر کارواجیو  caravaggio  1571-1610

نقاشی دوم: اتحاد زمین و آب The Union of Earth and Water اثر روین 1577-1640 Rubens

442
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/٩

همه ما زخم هایی داریم ... دردهایی ... کمبودهایی ... حسرت هایی ... شکست هایی ... دلتنگی هایی ... اگر از درونت اینقدر قوی شوی که این ها همه را دور بریزی ... عالی است ... 

وگرنه شریک شدن اش با بهترین آدم های روزگار هم به قدر زمان سپری شده در بیان، تسکین دهنده است ... البته گاهی آدم های بیچاره ای هم پیدا می شوند که نقطه ضعف ات را می فهمند و همان زخم ات را هر از گاهی دستکاری می کنند ...

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٩/٢

این جمله از خانم سوزانا آروندهاتی روی (Arundhati Roy)  رو خیلی دوست داشتم. ایشون یه نویسنده و فعال سیاسی هندیه ... سال  1996 نگارش کتاب "خدای چیزهای کوچک"  به پایان رسید و  سال 1997 ایشون  برنده جایزه بوکر شد ... 

 

داستان کتاب در مورد دو تا برادر دوقلو هست به نام "راحل" و "استا" که در اون دوران کودکی با عواقب غرق شدن پسر عموی انگیلیسی شون که به دیدن اون ها اومده روبرو میشن ...  نقطه قوت کتاب توصیف دنیای پر شور و نشاط این بچه ها در فضایی روستایی، بیان افکار و روحیه بچه ها در مقابل دنیای پیچیده و ریا کارانه بزرگ ترهاست 

فایل کتاب: The God of small Things

خلاصه فصول و ... 

نقد و توضیح

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۸/٢٧

امروز یه حس خوب تجربه کردم ... رفتم پیش یکی از همکارام و باهاش مشورت کردم ... ایشون تو تمام این سال ها، دوست و همراه من بوده ... مثل همیشه با هم همفکری کردیم و از مصاحبت اش لذت بردم ... یه مقدار سبک شدم ... بعد هم یه پیشنهادی داشت که مقدار نگرانی ام رو کمتر کرد ... 

دیشب دعا کردم که خدا کمک ام کنه و امروز خودم رو پیش این دوستمون پیدا کردم ... خدایا ازت سپاسگذارم که من رو در همه مراحل زندگی راهنمایی می کنی ... 

امیدوارم بتونم .. با تمرکز و تلاش بیشتری به کارهای دانشگاه برسم ..

 

این فضای جدید که همکارم یادآور شد ... اون لحظه خیلی برام تسکین دهنده بود ... همیشه برام مثل یه برنامه در کنار باقی می مونه ... خصوصا که تو مقیاس چهار یا پنج ساله اگه بهش نگاه کنی ... 

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست ...

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۸/۱٥

این پست رو برای خودم می ذارم که بعدا بیام بخونم   

اوایل آبان همت دوستان باعث شد، شانس تماشای اپرای عروسکی "شمس و مولانا" رو پیدا کنم ...  چند روز پیش اینجا رو پیدا کردم. فوق العاده اس ...

دیروز سوسن عزیز، منطق الطیر رو یاد آوری کردند ... این دو تا هم نتیجه چرخی که به این منظور زدم ...  یکی به طور کلی در مورد افسانه های ایرانی و دیگری متن ترجمه شده منطق الطیر ...

 

و اخری یه گنجینه در مورد ادبیات جنوب آسیا

 

یه عالمه شعر

 نظرتون چیه من رشته ام رو به ادبیات تغییر بدم     

سرمست "نام من سرخ" اورهان پاموک ام ... مدت ها بود با اینقدر هیجان و عشق کتابی رو دست نگرفته بودم ... مدت ها بود .. می خوندم ... فقط تا خونده باشم ... امروز یه هم نوا هم پیدا کردم ... 

  

435
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۸/۱۱

چند وقت پیش این رو دوستی برام فرستاد ... منم خیلی خوشم اومد ... واقعیتیه ..  در مورد من هم به شدت صدق می کنه ...فقط باید اصلاح کنم که این مورد تمام جنبه های زندگی من رو در بر می گیره و فقط به کتاب محدود نمیشه ... 

تصدیق می فرمایید که من اون بخشی که ممکنه نظر شما رو نسبت به من عوض کنه، اینجا نمی فرستم و باهاتون شریک نمی شم .. شرمنده ام واقعا .. اما لازم می دونستم این اعتراف رو بکنم 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۸/٤

حدود دو ماه پیش بود (دقیق اش می شود شماره 47 شهریور 93) .. همین طوری چشم ام افتاد به CD داستان همراه 3 …  خریدم و فردایش هم توی ماشین گوش دادم ... خیلی عالی بود ... نمی تونم توصیف کنم .. هر داستان را حداقل دو بار گوش کردم .. صدای گوینده ها مرا می برد به یه دنیایی خیالی ...

تجربه فوق العاده ای بود ... پیگیر داستان همراه 1 و 2 شدم  ... مثل اینکه در یک کشور متمدن اروپایی زندگی کنم، زنگ زدم به تحریریه، گفتند نسخه مکتوب داستان همراه 1 موجود نیست و قرار شد دو تاCD  و یک کتابچه ویژه نوروز 93 را برایم بفرستند. چند روز پیش دیدم خیلی زمان گذشته و خبری نیست ... دوباره تماس گرفتم و این بار با خود خانم جوهرچی صحبت کردم ... دیروز وقتی رفتم خونه و غافلگیر شدم ...

علیرغم خستگی و سردرد ... خیلی ذوق کردم ... امروز توی ماشین داستان "ته خیار" را با صدای نویسنده (هوشنگ مرادی کرمانی) گوش کردم ... دلنشین بود .. حتی یه جایی هم بغض ام گرفت و برای همیشه یادم موند: "زندگی قورباغه زنده ایی است که نابینایی آن را با اشتها می خورد"

در مورد داستان همراه 3 مدت زیادی بود که دوست داشتم مطالب زیر را بنویسم، مگر که قسمت به امروز بود:

همه تابستان در یک روز| ری بردبری/ ترجمه: سمیه ذاکرنیا | با صدای: مسعود فروتن (صدا خیلی به روند داستان کمک کرده، به نظرم بدون آن صدا نمی شد، تصویر خوبی از آن روز در زهره داشت)

کتابخانه‌سیار شبانه| آدری ‌نیفنگر/ ترجمه: بهناز شیرمحمدی | با صدای: فاطمه معتمدآریا (بهترین داستان این مجموعه ... انصافا صدای معتمد آریا جنبه ای ماورایی به داستان داده ... از وقتی که داستان را شنیدم، گاهی فکر صفحات سفیدی که از کتابها در کتابخانه سیار شبانه ام باقی مانده، رهایم نمی کند)

سرازیر| جی. جی. بالارد/ ترجمه: امیرحسین ‌هاشمی | با صدای: منصور ضابطیان (در سر ایتالیا تا پای برج پیزا رفتم اما بالاش نه! اون روز خیلی خسته بودم ... موقع گوش دادن،‌مدام خودم را یکی از توریست های آواره در طبقات تصور می کردم)

پاسخ جدول شنبه‌ها| دیوید سدریس/ ترجمه: احسان لطفی | با صدای: علیرضا محمودی ایرانمهر (داستان طنز فوق العاده ای بود ... احساساتی که توصیف می شد عالی بودند...)

دستهای بوریس چرنفسکی| جین یولن/ ترجمه: رضا علیزاده | با صدای: حمید رضایی (دوست داشتم ... اینکه دست ها روح ها ... حس خیال انگیزی بود)

انجمن مردان کامل| پیتر لاوسی/ ترجمه: مینا فرشیدنیک | با صدای: سینا رازانی (به نظرم خشن ترین داستان این مجموعه ... وقوع فاجعه در کمال آرامش)

سرفه در کنسرت| هاینریش بل/ ترجمه: علی عبداللهی | با صدای: امیرعلی نبویان (هر وقت در سالنی، محفلی سمفونی سرفه ای شروع شود، یاد اینجا می افتم)

هنر آشپزی و پذیرایی| مارگرت اتوود/ ترجمه: مژده دقیقی | با صدای: سمیه لطیفی (داستان جالبی بود ... برای آشنایی با آتوود شروع خوبی بود)

خواندنی‌های تابستان| برنارد مالامود/ ترجمه: امیرمهدی حقیقت | با صدای: حامد حبیبی (این داستان رو هم دوست داشتم ... گاهی این حس شرمندگی را آدم تجربه می کند)

پسر ریزه| جان چیور/ ترجمه: فرزانه دوستی، محمد طلوعی | با صدای: کورش سلیمانی (این داستان هم حرص بیهوده زدن بعضی ها را خوب توصیف کرده)

پیرمرد سرپل| ارنست همینگوی/ ترجمه: نجف ‌دریابندری | با صدای: مهرداد اسکویی

پایان بازی| خولیو کورتاسار/ ترجمه: امید نیک‌فرجام | با صدای: الهام کردا

دو داستان آخر یادم نیست ... حتما خیلی مهم نبودند که به خاطرم نمانده اند ... نمی دانم

  

بعد نوشت: داستان همینگوی را گوش نکرده بودم ... تازه فهمیدم .. ولی پایان بازی را یادم رفته بود، واقعا

432
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٧/۳٠

تنها چیزی که این روزها دلم می خواهد ... از هر رنگی .. شکلی ... فرمی ... گم می شوم در بهشت کتاب ها ... این دنیای بی انتها ...

می خواهم فراموش کنم ... 

زمان می ایستد ... آرامش وارد می شود ... همه هیاهوها خفه می شوند ... 

اینجا می تونید کتاب های مشابه کتاب مورد علاقه تون رو پیدا کنید

شما کدوم شخصیت رمان های کلاسیک هستید؟ (من جین ایر قلب)

اینجا یه کتابخونه مجازیه ... 

و در نهایت ترجمه انگلیسی شعر بلقیس نزار قبانی تقدیم شما ... آخر هفته تون درخشان

431
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٧/٢٠

30 سپتامبر (8 مهر) روز تولد مولوی بود. این روزها رقص سماع با عنوان whirling dervish به نوعی به عنوان نماد "عرفان عاشقانه" شناخته می شود. هر چرند، "آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش" و هر گونه صورت یا نماد سازی به نوعی نقض غرض است اما ... به هر حال این چرخیدن و پیچیدن برای اهل اش، معنی ها دارد و ابزاری است که جان ها به واسطه اش تازه می شود ... 

بهانه این نوشته، نه تولد مولانا که این جمله هرمان هسه بود که مرا برد تا سماع:

We are not going in circles, we are going upwards.

The path is a spiral; we have already climbed many steps.

Hermann HesseSiddhartha

این ها رو بگذارید کنار اینکه مدت هاست با چوب های بازی ام، دنبال ساختن حرکات دوار رو به بالا بودم (spiral) ... مدتی است بدون اطلاع از جمله "هرمان هسه" همین مفهوم رو حس می کردم ... 

راست اش بیان و شرح اش، بیش از حد توانم است ...

اما اینقدر می دانم که، هرکجای این دنیا هستی،‌ به هر کاری که مشغولی، هر مسلک و نژاد و رنگی که داری ... هر .. هر .. هر ... باید روی این مسیر اسپیرال باشی ... 

این مجسمه چوبی هم نمادی است از زندگی ام در حرکت دوار  ... بهم ریخته، آشفته ... و در هر جهت و سمت و سویی ...

 

و هر آن در آستانه فرو ریزی

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٧/٢

چزاره پاوزه (1908-1950) نویسنده شاعر و منقد ادبی ایتالیایی که سهم زیادی در معرفی ادبیات آمریکا در ایتالیا داشته ... قیافه اش،‌ دوره زمانی زندگی اش، حتی نگاه اش به موضوعات و از همه جالب تر خودکشی اش، باعث شد،‌ یاد  صادق هدایت بیفتم ... 

 

"kaç yaşında olursan ol, uyuyunca geçecekmiş gibi gelecek. kaç yaşında olursan ol, uyuyunca geçmeyecek." cesare pavese

دنبال این جمله اش خیلی گشته ام تا انگیلیسی اش رو پیدا کنم ... اما عوض اش کلی جمله های جالب دیگه ازش پیدا کردم ...(wikiquote و  thinkexist)

این هم چند تا اون هایی که بیشتر دوست داشتم:

The only joy in the world is to begin. It is good to be alive because living is beginning, always, every moment. When this sensation is lacking—as when one is in prison, or ill, or stupid, or when living has become a habit—one might as well be dead.

The art of living is the art of knowing how to believe lies. The fearful thing about it is that, not knowing what truth may be, we can still recognize lies.

Death is repose, but the thought of death disturbs all repose.

When we read, we are not looking for new ideas, but to see our own thoughts given the seal of confirmation on the printed page. The words that strike us are those that awake an echo in a zone we have already made our own—the place where we live—and the vibration enables us to find fresh starting points within ourselves.

Those philosophers who believe in the absolute logic of truth have never had to discuss it on close terms with a woman.

CESARE PAVESE, This Business of Living, Nov. 23, 1937


نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٦/۱٢

حال مادرم یه مقدار بهتر شده، اما الباقی موضوعات خیلی فرقی نکردن ... امروز یه حس خوبی دارم ... یه جای خیلی کار درستی رفته بودم. یه شعر خوب دیروز خوندم (اگر عزیزی رو از دست دادید، شاید خوندن اش براتون آرامش بخش باشه- شعر تو ادامه مطلب هست) ... با یه نویسنده جدید (نفیسا حاجی) آشنا شدم، که شاید حالا هیچ وقت نشه که کتاب هاش رو بخونم .... 

از همه مهمتر امروز چهارشنبه خوشگله اس ... حس خوبی دارم ... 


ادامه مطلب ...
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٥/٢٧

عمر مدیریت جدید بخش ما تقریبا 5 ماهی میشه. به دلایلی که از حوصله خودم و شما خارجه باید بگم، از وقتی ایشون اومده، کار من چندین برابر شده. اما راندمانم نه! ... دیروز که داشتم وقایع رو با عزیزی صبت می کردم ... جمع بندی ایشون این بود که این آدم جدید نیومده کار فنی و کارشناسی کنه (کاری که رئیس سابق مون خیلی خوب انجام می داد)... اومده مدیریت کنه! ... که خوب این لفظ برای من جدید و جالب بود ... 

ضعف عملکرد ایشون به مرور محرز خواهد شد! (کما اینکه تا حالا شده) اما بعید می دونم این موجب تغییراتی تو مدیریت بخش مون بشه! که خوب یاس آوره!

مشکل اینه که با این همه دغدغه فکری بی خودی که ایشون برام ایجاد کرده و مشکلاتی که تو زندگی شخصی ام دارم ... کاملا تمرکز ام از دست ام در رفته و کار درسم هم به مشکل بر خورده. متاسفانه! تا وقتی خیالم از انجام وظایف روزمره ام راحت نشه نمی تونم  رو درسم تمرکز داشته باشم ... که از عیوب بزرگ منه! مخصوصا با این سبک زندگی که من دارم!

حتی این مدت این جا هم نتونستم بیام بنویسم به همین علت بود ...

بیرون تو دنیا و جامعه هم که جنگ و خون ریزی و ناامنی و فساد و دروغ و ...

اینکه این چند سطر رو الان تونستم بنویسم یه خاطر تمرکزیه که به زور ایجاد کردم ... چون اگر نتونم .. کار درسم رو تو این مقطع جمع و جور کنم ... احتمالا اون خودش تا یک سال آینده تبدیل به یه بحران جدی خواهد شد ...

بنابراین هر طور شده باید بتونم روش متمرکز شم و نقطه پایان رو بذارم ... 

بعد نوشت1: این روزها دارم "مشروطه ایرانی" از ماشا الله آجودانی رو می خونم. شدید خیلی شدید توصیه می کنم ... از هر کتابی که تا حالا خوندم بهتر بود!

بعد نوشت2: وایبر وایبر وایبر

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٤/٢٢

با اینا زمستونو سر می کنم 

با اینا خستگیمو در می کنم

در این تابستان ...

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/٤/۱٥

دقیقا نقش لیدی ال در این روزگار آشفته و پریشانم همین است (healing soul) ... از قلم روان و دلنشین رومن گاری و خرق عادت هایش، لذت می برم و از افکار و ایده هایش غافل گیر میشوم ... هیاهو ها در درون و برون ام را ساکت می کنم و چند لحظه ای آرامش پیدا می کنم

1- هنرمندی که خود را یکسره وقف خلق شاهکاری فناناپذیر کند، شبیه متفکر و ایده الیستی است که می کوشد جهان را نجات دهد- و او ابدا تحمل ایده آلیست ها را نداشت.

2- عشق های بزرگ و حقیقی در این دنیا اندکند و آدم حق ندارد بگذارد بدون هیچ اثری نابود شوند و از بین بروند (دوست دارم اضافه کنم که به نظر من تنها راه حفظ کردن و نگه داشتن عشق های بزرگ اتفاقا در همین بی اثری و احتمال نابود شدنی بودن آنهاست)

3- (در صحنه دستگیری های مکرر پدر آنت) ... "آزادی و برابری یاز هم آمده اند تا بابا را ببرند. برادری لابد مست کرده و تو خیایان افتاده."

4- پدر آنت: "ازدواج یک جور دزدی است. به هیچ وجه عادلانه تر از انواع دیگر مالکیت خصوصی نیست"

5- در معرفی آلفونس لوکر: ... نمی دانست، قدرتی که دارد را چطور به کار بندد. مرد با هوشی نبود و هرگز در عمرش یک جلد کتاب هم نخوانده بود، اما در جستجوی توجیهی روشنفکرانه در جستجوی چیزی که به زندگی اش معنایی ببخشد برآمد. به کله اش زد عذری روشنفکر پسند برای کارهای جنایت کارانه اش پیدا کند. خود را مرد بزرگی دانست که در پی هدفی است. اما به درستی نمی توانست دریابد این هدف چیست.

6- از افکار آرمان دنی: ... هر جیب بری ناآگاهانه هدفی اجتماعی دنبال می کند و هر پااندازی نادانسته یک شورشی ایده آلیست است و هر فاحشه ای قربانی بی گناه ثروت و پول ... 

7- در آن زمان سویس پناهگاه و محل تجمع آنارشیست های سرتاسر اروپا شده بود. در آنجا مجاز بودند به آزادی با هم ملاقات کنند و مجلات خود را انتشار دهند. 

 8- توضیحات آرمان دنی در شبی که رهبر ارکستر را دزدید و به مهمان خانه برد: ... هنر در اساس ارتجاعی است، چون مثل الکل تنها هدف اش آن است که مردم از خوشبخت نبودن خود، بی خبر بمانند. بزرگترین هنرمندان امروز خود را در خدمت استتار زشتیها می گذارند. 

9- ولی پس از گذشت سالیان آنقدر به خود مطمئن شد که هرچه دلش می خواد دوست بدارد، زیرا او بود که معیار ها رو تعیین می کرد.

10-  دوک گلندیل یا دیکی تنها شکل حقیق شورش را که در اختیار انسان بود را در هنر می دید ...

11- توصیف آرمان دنی از دیکی: آنت! او به دنیای هنر عقب نشینی کرده تا بتواند تمام زشتیها، بردگی انسان و فقرش را که در رودررویش هستند، نادیده بگیرد. 

12- توصیف آرمان دنی از هنرمند: هنرمند در زمان ما چیزی بیش از زاییده طبقات حاکم نیست. آفریده هایش برای مردم حکم تریاک را دارد. طبقات حاکم امیدوارند توده ها را به موزه ها بکشانند،‌ همانطور که آنها را به کلیسا می فرستند، تا فلاکت و ادبار خود را از یاد ببرند. شاعرانی که برای مردم نغمه های خوش می سرایند، نقاشانی که پرده ای بر روی واقعیت می کشند، موسیقیدانانی که می کوشند ما را به خواب خوش خرگوشی فرو ببرند، دشمنان بزرگ ما هستند. دوستت  مرد ارتجاعی باهوش و خطرناکی است. 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۳/۳٠

مدتی پیش دوستم کتاب "لیدی ال" رومن گاری رو داد تا بخونم ... اون زمان "خواب آشفته نفت" (388 و 398) رو تازه نصفه ول کرده بودم (هفت فصلی که از جلد اول خوندم جالب بود، اما کند پیش می رفت) و "برگ بی برگی" فضل الله رضا، دستم بود ... نمی خواستم اون رو هم نصفه ول کنم ...

سه شنبه برای اینکه یاد آور شم که کتاب هنوز زنده اس و گم و گور نشده، مجبور شدم موارد بالا رو به عنوان عذر با خودش مطرح کنم ... وقتی اومدم خونه دیدم یه عذاب وجدانی دارم که نگو .. مخصوصا که  "لیدی ال" کتاب حجیمی هم نیست و خوندم اواخر "برگ بی برگی" هم یه مقدار سخت شده بود ... دفتر اول و دوم "برگ بی برگی" به خاطرات و دیدگاه های استاد رضا اختصاص داره که جالبه .. اما دفتر سوم در مورد "علم و عرفانه" که خوب واقعا چیزی نیست که ساعت 11 شب به بعد بشه به این راحتی هضم اش کرد ... البته نگرش ایشون در مقایسه رابطه فیثاغورث با معانی و پارامترهای عرفانی جالب و جذاب بود ... خلاصه اینکه "برگ بی برگی" رو زمین زدم و رفتم سراغ "لیدی ال" ...

همین چند ده صفحه ای که خوندم .. باعث شده حسرت بخورم که چرا زودتر شروع نکردم ... یه حس خوب تر اینکه .. وقتی دوستم چند خط اول رو برام تعریف کرد ... من گفتم نه خوشم نمی آد .. بعد اون گفت، خوشت می آد ..  چقدر خوبه که یکی آدم رو اینقدر بشناسه ... خیلی حس خوبیه لبخند

 

قسمت هایی از کتاب: (این قسمت یادداشتی برای خودم است، که موقع پس دادن کتاب جاهایی که خیلی دوست داشتم یه جایی برایم یادگاری بماند.) 

1- ... عمارت کلاه فرنگی به سبک شرقی ساخته شده بود و او را به یاد سفر بسفر و گلدن هورن می انداخت که آن همه دوست اش داشت. 

2- با خود گفت: جای تاسف است که هنوز هم اینقدر رمانتیک ام.

3- لیدی ال هشتاد ساله شده بود و روز تولدش بود و امروز وقت کمی داشت تا با همدم دیرینه اش به سر برد. لب های نازک و ظریف اش هنوز هم نشانی از دوران جوانی داشت. پیوسته به خاطر هوش طنز آمیز اش زبانزد همه بود، اما دیگر پروای ان را نداشت؛ و نیز دلیلی در دست نبود تا بکوشد هوشمند و طنزپرداز باقی بماند. جوانان هنوز هم با خوشحالی با او حرف می زدند و به دیده تحسین در او می نگریستند- دست کم آنان که هنوز زنان را دوست داشتند. این قرن زمان آن نیست که به راستی بتوان زنان را پرستید. 

4- پس از 55 سال اقامت در انگلستان هنوز هم به زبان فرانسه فکر می کرد.*

5- ... گفته بود که دلش می خواهد تنها باشد. اما البته تنها نبود. هرگز تنها نبود. 

6- پشت آخرین کارت پستی که پسرش از ایران فرستاده بود، چنین نوشته بود: "بیایید از دنیا تا زمانی که هنوز فاسد است، لذت ببریم"

7- در میان نویسندگانی که لیدی ال می شناخت، پرسی پیر تنها کسی بود که مورد احترام بود. احتمالا دلیل اش این بود که هرگز اثر بزرگی از خود به یادگار نگذاشته بود. 

8- لیدی ال همیشه از خود می پرسید که اگر روزی پیر شود چه خواهد کرد. هیچ گاه فکر نمی کرد این بلا بر سر خودش بیاید، اما آدم چه می داند. هنوز هم تا حادثه اجتناب ناپذیر مرگ چند سال خوب و خوشایند در پیش داشت. آن وقت تنها کاری که می ماند، کناره گیری از مردم و رفتن به میان گلها و زندگی در یکی از باغ هایش، شاید در ریویرای ایتالیا؛ گلها اهمیتی نمی دهند که جوان هستی یا پیر، تنها می دانند چطور احساس جوانی را در تو بیدار کنند. 

9- ... عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و درمانده شود. سر آخر مثل اینکه مال تو نیستند ... یکدفعه فکر کرد: زن نباید مراقبت از شانه هایش را کنار بگذارد. ای بابا! افسوس خوردن هیچ دردی را دوا نمی کند- این کار پاریسی ها نیست؛ و او پاریسی به دنیا آمده و هیچ گاه چیزی جز زن پاریسی نبوده است. 

* من از بچگی دو زبانه بودم .. این جمله رو دوست داشتم ... حقیقتیه ... و خوندن و شنیدن اش از زبان رومن گاری خیلی دلنشین بود ... باور کنید که گاهی حتی طرز فکر آدم در دستور زبان های مختلف فرق می کنه!

413
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۳/۱٧

باور کنین اینقدر اظهار نظر و انتقاد تو دنیا زیاده که از این نظر هیچ کمبودی متوجه بشر نیست ... کاش همه یه لحظه قبل از اینکه دهنمون رو باز کنیم و اظهار نظر کنین به این فکر کنیم که چرا این حرف رو می زنین؟!

Elbert Hubbard نویسنده آمریکایی میگه: "کسی که سکوت تو رو نمی فهمه حرف های تو رو هم احتمالا نخواهد فهمید"

دیشب تو کتاب "برگ بی برگی" فضل الله رضا می خوندم که: "سوال درست پرسیدن کار هرکسی نیست" ... یه لحظه با خودم گفتم،‌ اما جواب هر سوالی رو دادن .. کار خیلی راحتیه ... 

پینوشت1: تا روز قبل سفر معلوم نبود که بتونیم بریم یا نه، چون تعدادمون کم بود. اما رفتیم و کلی خوش گذشت و اب و هوا عوض کردم. دوستای خوب که بهترین بخش سفر بودن. دو تا مهمون هم داشتیم که از همسفری با اون ها هم کلی کیف کردم ... حتما عکس ها و شرح سفر رو تو یه پست می ذارم ...

 پینوشت 2: قول داده بودم تا روز تولدم، یه کارهایی رو بکنم، پیشرفت ام فقط 50 درصد بود ... تو شرایطی که مجبوری چندتا کا رو با هم بکنی ... عیب اش اینه که تمرکز ات رو کارها کمه و حصول نتیجه طولانی میشه ... اما حسن بزرگ اش (با توجه به شرایط ما تو ایران) اینه که به محض اینکه یکی standby شد و دیگه نمیشد تکون اش داد ... میشه اون یکی رو فعال کرد ... 

the referece of the photo

جمله های دیگری از البرت هوبارد

402
نویسنده: صبا - ۱۳٩۳/۱/۱٤

1- تو دفتر اول مثنوی یه حکایتی هست به اسم "زیافت تاویل مگس" با این مضمون که احساس غرور و رضایت بعضی آدم ها؛ مشابه احساس مگسیه روی پر کاه شناور رو پیشاب خره، که تصور می کرد ناخداست و داره کشتیرانی می کنه. از وقتی با این مفهوم آشنا شدم، احساس می کنم همه لحظاتی که تو زندگی ام، احساس سرخوشی دارم به سندرم مگس سرخوش دچار شدم. 

2- هر کتابی که بخونم خوشم بیاد، افسوس می خورم، این رو چرا سال پیش نخوندم؟ چرا تو دوره لیسانس نخوندم؟ چرا وقتی دانش آموز بودم نخوندم؟ برای ده سال بعد باید خیلی بهتر از این باشم. که این قدر حسرت گذشته رو نخورم.

13 فروردین مصادف با روز جهانی کتاب کودک


نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱٢/۱٠

مدت زیادیه که می خوام این پست رو بنویسم. قسمت اول رو از اینجا می تونید بخونید. 

فصل چهارم: خلع ید و موضع گیری بریتانیا و آمریکا

مصدق با تدابیری که اتخاذ کرد ملی شدن صنعت نفت را به تصویت هر دو مجلس شورا و سنا رسوند و در شرایطی که انتظار نمی رفت نخست وزیری را پذیرفت (اردیبهشت 1330) و برنامه دولت اش را در دو محور خلاصه کرد:

1- اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت  2- اصلاح قانون انتخابات مجلس و شوراها

در این فصل اقدامات هیئت مختلط (متشکل از نمایندگان مجالس و دولت) برای اجرای قانون خلع ید (کمپانی انگلیسی از نفت) تشریح شده. خاطرات مهندس بازرگان که به شهادت نویسنده، یکی از صدیق ترین و رو راست ترین ماموران خلع ید بود، حاوی نکات جالبیه که من بخشی رو که مربوط به "تصرف اداره مرکزی" ست رو  اینجا می آرم:

"قبلا در ملاقات و مذاکراتی که در اتاق مستر دریک (نماینده کمپانی در آبادان) با وی داشتیم، او از پشت میزش بلند می شد و با ما دور میز گرد وسط می نشست و دستور شیر و چای می داد. این دفعه هم دریک همین کار را کرد و به طرف ما آمد. پیش از آنکه دور آن میز بنشینیم، مکی(حسین) به من گفت:"برو سرجایش بنشین". من هم معطل نکردم و این کار را بی سر و صدا انجام دادم. مستر دریک هاج و واج شد. بعد از چند لحظه کلاهش را برداشت و از اتاق بیرون رفت و ما دیگر او را ندیدم."

در ادامه با توضیحات بارزگان بیشتر مشخص می شود که گروهی که مامور به انجام خلع ید بودند، افرادی بودند نامتجانس که فقط در بی خبری از کار نفت با هم اشتراک داشتند. طبعا کمپانی انگلیسی به راحتی از حقوق مادی و معنوی که برای خودش در بزرگترین پالایشگاه آن دوره قائل بود به آسانی گذشت نمی کرد ...

ادامه این فصل به چالش های بین دولت های بریتانیا، آمریکا، ایران و شوروی پرداخته و سعی کرده روشن کنه که چطور آمریکایی ها در آغاز مشی میانه داشتند و حتی به طرفداری از ایران پرداختند (برای جلوگیری از غلطیدن ایران به دامن شوروی) اما چطور در ادامه دیپلماسی بریتانیا موفق شد نظر آمریکایی ها رو عوض کنه و ...

بعد نوشت:دوستان چنانچه حوصله خواندن کل کتاب و مطالب من رو هم ندارید ... اینجا می توانید مصاحبه دکتر موحد با مجله مهرنامه (سال 91) را بخوانید که حاوی مطالب بسیار جالبی است ...

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱۱/۱٠

نمی دونم این حس که انسان ها توی نژاد ها، نسل ها، قوم ها و ... دنبال ویژگی های برتر می گردن از کجا ریشه می گیره؟ نمی دونم مختص ما ایرانی هاست یا تو کشورها و ملت های دیگه هم این هست یا نه؟ نمونه بارز اش افرادی ان که اصرار دارن ما، قبل از ورود اسلام، ملت پیش رفته با فرهنگ و صاحب علم و مدنیت بودیم و .. یا افرادی که رسمی یا غیر رسمی به نوعی برتری قومی و نژادی بین فارس ترک و لر و .. معتقدن ... (خود من هم از این دست افکار آزاد نیستم) 

 متاسفانه این طرز تفکر پوسیده تو قشر تحصیل کرده ما خیلی طرفدار داره ... همین چند روز پیش، رئیس مون مدعی شد که ایرانیان اولین کسانی بودن که زمین رو دور زدن یا نشون دادن که زمین گرده ... اون هم کی همون دوران طلایی 2500 سال پیش (به ادعای ایشون اسناد اش هم تو موزه های یونان موجوده!) یا اینکه ایرانی ها کشتار وسیع شدن توسط عرب ها، اسکندر و حمله قبایل ترک شرقی و ... و در واقع، نژاد برتر شون از بین رفته ... (یکی نیست بگه خوب دیگه الان ما هم از اون ایرانی ها نیستیم! پس دیگه تفاخر کردمون به اون ایران باستان چه جایگاهی داره؟؟!!)

به شخصه فکر می کنم اصل و ریشه همه انسان ها مشابه همه، اما زمینه های تاریخی و اجتماعی، رشد و توسعه علمی و حتی شرایط محیطی و جفرافیایی تو شکل گیری خصوصیات و گرایش ها و ... بی تاثیر نیست. حتما شما هم موافقین که این مطالب حواشیه و هیچ اهمیتی نداره ... چه ما اون زمان ملت با فرهنگی بودیم  چه نبودیم ... جه پیشینیان ما پیشرفته بودن چه نبودن ... مهم اینه که ما الان چی هستیم؟  مهم اینه که الان چی برای گفتن داریم ....

 از کتاب "ما چگونه ما شدیم؟" زیبا کلام به خاطر این خیلی خوشم اومد که با یک رویکرد اصولی، سعی می کنه  خواننده بی تعصب رو از توهماتی که اسیر اش شده آزاد کنه. اما اون رویکرد چیه؟

" اگر ما واقعا آن طور ملتی بودیم، چرا رو به زوال رفتیم؟ چرا مغلوب شدیم؟ و چرا دیگه هیچ وقت به اون دوران باز نگشتیم؟"

البته سوال فوق تو کتاب مطرح نشده، بلکه جز یکی از دیدگاه هایی که ایشون سعی می کنه تو کتاب دنبال کنه، قرار می گیره.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱٠/٧

گفته بودم که مشغول خواندن "خواب آشفته نفت" هستم. جلد اول، به ابتدای فصل 4 رسیدم. به تعدادی از موارد جالب اینجا اشاره می کنم.

1- امتیاز نامه دارسی در سال 1901 میلادی (1280 هجری شمسی صد و ده سال) از طرف مظفرالدین شاه به ویلیام ناکس بریتانیایی اعطا شد. 

2- رضا شاه با تکیه به احساسات وطن پرستانه، این امتیاز نامه را لغو کرد. اما بعد به دلیل ترس از دست دادن قدرت و تحت فشار انگلیس، عوامل خود را تحت فشار گذاشت تا قرارداد جدیدی (قرارداد 1933) را با کمپانی انگلیسی امضا کنند. بعد ها (1325) در زمان حکومت محمد رضا، تقی زاده با بیان تحت فشار بودن عوامل از طرف رضا شاه برای پذیرش امتیازات و نابرابری قرارداد، از نظر اخلاقی آن را زیر سوال برد و از اینجا مسئله نفت بالا گرفت و ...

3- هم زمان با پایان چنگ جهانی دوم، شوروی خواستار امتیاز نفت شمال بود. به همین دلیل هم نیروهای خود را از آذربایجان خارج نکرد (مسئله حزب دموکرات آذربایجان و دولت پیشه وری). شاه جوان از اعطای امتیاز اکراه داشت و در نهایت مجلس قانونی را تصویت کرد که اعطای امتیاز نفت را به هیچ کشوری مجاز نمی دانست. به دولت انگلیس به طور خصوصی اطمینان داده شده بود که قرارداد نفت جنوب به قوت خود باقی است و قانون جدید صرفا برای توزان قدرت و اجتناب از اعطای امتیاز به شوروی تصویب شده است!

4- در حالی که طرف ایرانی آرام آرام داشت از خواب چندین ساله بیدار می شد و خواستار بازنگری جدی در قرارداد 1933 بود، دولت انگلیس به نیت استحکام بخشیدن به قرارداد 1933 وارد مذاکرات شد. مذاکرات گلشاییان(وزیر دارایی ایران) و گس( نماینده کمپانی) به قرارداد گس-گلشاییان منجر شد که دارای اصلاحات جزئی بود (مثلا در میزان پرداخت سالیانه به ایران ) و برای تصویب به مجلس 15 شورا ارسال شد. 

5- دولت انگلیس در حالی حق امتیاز 50- 50 را نمی پذیرفت که این فرمول در ونزوئلا و عراق در حال اجرا بود و هم زمان آمریکا هم در حال انعقاد قرارداد جدیدی به همین شیوه با دولت عربستان بود. 

 6- پس از ترور رزم آرا و در حالی که هر لحظه بیم انحلال مجلس می رفت، به کوشش دکتر مصدق، قانون ملی شدن صنعت نفت ابتدا در کمسیون نفت و بعد در صحن مجلس 16 شورا تصویب شد. تاریخ 29 اسفند 1329 که به روز ملی شدن صنعت نفت مشهور است، مربوط می شود به تاریخ تصویت این قانون در مجلس سنا.

جزئیات بسیار جذاب و شیرین مربوط به نحوه تکامل ادعاهای ایران پیرامون مسئله نفت و لجاجت و زیاده خواهی دولت انگلیس؛ دوران پر التهاب آن روزگار ایران در زمان تصدی شاه جوان و بی تجربه و انواع تخست وزیرانی که عمر صدارت هریک به چندین ماه هم نمی رسید را بهتر است خودتان، از زبان شیوا و شیرین دکتر موحد بخوانید.

پینوشت1: این روزها سرم شلوغ است. بیشتر ذهنی. مقاله از یه طرف به جاهای آخرش رسیده و امید است تا آخر این ماه نهایی شود. تا بتوانم کار جدید را شروع کنم.  چند تا کار ریز و درشت کاری دارم که از روتین همیشه خارج شده اند و برای رتق و فتق شان باید وقت بگذارم ...

پینوشت 2: کتاب اول زبان آلمانی تمام شد. یک سال شد. از دو هفته دیگر کتاب دوم شروع می شود. ان شا الله بتوانم این را به جایی برسانم ... 

پینوشت 3: خدایا بابت همه نعمت هایی که به ما دادی شکر .. این روزها بیشتر قدر سلامتی ام را می دانم ... خدا به همه بیماران هم زودتر شفا اعطا بنما

پینوشت 4: دوستی از دوران دبیرستان ام را قرار است این سه شنبه بعد از سال ها ببینم. هماهنگی این قرار 4 ماه زمان برده!

 پینوشت 5: هفته معلم کلاس زبانم یادم داد که چطور از این دستگاه پارکومتر چطور استفاده کنم. من هم خیلی ازش ممنون شدم. چون هر جریمه 20 تومنه!.اینجا هم اومده می تونید بخونید و یاد بگیرید. پرداخت هزینه با کارتهای بلیط مترو. هم طرح خوبیه هم حس خوبی بهم داد که تونستم ازش استفاده کنم!

پینوشت آخر: اتفاقات این روزهای ترکیه هم جالب است. معتقدم هرچه به توسعه دموکراسی در همسایه های ما کمک کند، تاثیر مثبت اش را بر ما هم خواهد گذاشت. در این بابت همه چیز را به فال نیک می توان گرفت.  

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٩/۱٠

مصطلح است در پیشنام جناب آقای دکتر رضا از واژه "پروفسور" استفاده شود. مشابه دکتر حسابی و دکتر هشترودی و ... این واژه معادل انگلیسی کلمه "استاد" ه و اصولا برای کسانی به کار میره که خارج از کشور استاد دانشگاه بودن. اگرچه کسانی رو می شناسم که بدون سابقه تدریس در خارج از کشور، در پیشنام شون از واژه "پروفسور" استفاده میشه! به هر روی بنده ضمن احترام به شخصیت و جایگاه علمی پروفسور رضا، ترجیح می دم از واژه استاد استفاده کنم.

در این برنامه افراد مختلفی از شخصیت های فرهنگی و سیاسی حضور داشتن و هر کدام خاطرات جالبی از دکتر رضا رو بیان کردن. از جمله استاد باستانی پاریزی، دکتر اسلامی ندوشن، دکتر عارف، آقای دکتر کمال خرازی، محمود دعایی (مدیر مسوول اطلاعات) و ... گزارش و عکس هایی از مراسم را اینجا می تونید ببینید. همچنین به همت کانون، وب سایتی برای دکتر رضا افتتاح شد.

من اون شب دو تا کتاب از ایشون رو گرفتن. یکی "برگ بی برگی" و دیگر " نقدها بود آیا که عیاری گیرند".  کتاب اول را ورقی زدم به قدری جالب و جذاب بود که شب اول با وجود اینکه از مراسم هم دیر برگشته بودم، 35 صفحه ای رو خوندم. در اوایل کتاب ایشون از کشتی نامه ای به دوستشون نوشتن. سفر ایشون در سال 1923 به آمریکا با کشتی بوده، این سفر درست در اوج جنگ جهانی دوم انجام شده و ایشون در این نامه به خوبی ضمن توضیح شرایط دشوار و خطرناک سفر، با ارامشی دوست داشتنی، سفرشون رو توضیح دادن. 

این روزها "خواب آشفته نفت" دکتر محمد علی موحد را می خوانم. دوست دارم در شش ماه آینده که مذاکرات ایران سر مسئله هسته ای جدی تر داره دنبال میشه، من هم این سه جلد را بخونم. جلد اول مرا برد به 65 سال پیش، زمانی که تازه زمزمه واگذاری امتیاز بهره برداری از منابع نفتی شمال و جنوب ایران مطرح شده بود.

کتاب استاد رضا را فعلا کناری گذاشتم ...

این هم عکس سه جلد کتاب:در طراحی جلد ذوق و سلیقه به کار رفته. به حالات مصدق دقت کنید که سعی شده در راستای  محتوای کتاب انتخاب شود. البته از نظر هم سایز بودن و خوشگلی کتاب ها در کتابخانه دقت لازم به عمل نیامدهنیشخند 

ولی جدای از شوخی لازم به توضیحه که جلد سوم از این مجموعه به طور کلی به پس از کودتا 28 مرداد پرداخته شده و در قطع و اندازه متفاوتی هم از دو جلد قبل منتشرشده. جناب آقای دکتر موحد در کتاب اول ذکر کردند که دوست داشتند، این خواب آشفته نفت را تا زمان انقلاب 57 بنویسند. نمی دانم پس از این جلد سوم، قسمت های دیگری در دست تهیه هست یا نه.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۸/٦

دنبال هستی، مراد، مامان عشی و سلیم سرگردان شدن، برای من فقط یه روز طول کشید. وقتی با "زندگی نو" پاموک، سربازی بروی، نسخه pdf جزیره سرگردانی را یه روزه تمام می کنی. 

کتاب قصه مقطعی از زندگی دختری به نام "هستی نوریان" است. دختری که با برادر و مادر بزرگ اش (توران) زندگی می کند. هنر خوانده و از شاگردان سیمین و جلال و دکتر مانی است. دوست داشته معلم شود اما رد اش کردند حالا در اداره فرهنگ کار می کند و دنبال پیدا کردن آثار هنری برای نمایش به خارجی ها و الخ ... است. دوست پسر اش مراد، از شاگردان شریعتی بوده،‌ کمی هم گرایشات چپ دارد، در فکر محله حلب (حلبی آباد) است. حاضر نیست با هستی ازدواج کند، عاشق هستی است اما به قول دکتر مانی با سیاست ازدواج کرده. پدر هستی از هواداران مصدق بوده و معلوم نیست به روایت مامان توران شهید شده یا به روایت زن اش عشرت، اتفاقی تیر خورده و کشته شده. مامان عشی (مامان هستی) هنوز سال شوهرش نشده با احمد گنجور گاراژدار ازدواج کرده و حالا جزو طبقه خرده بورژوا به قول مراد مصرف کننده صرف است. با ورود سلیم به عنوان خواستگار جدی، تحصیل کرده، پولدار و با گرایشات مذهبی، سرگردانی هستی کامل می شود. 

قسمتی از کتاب: (از یادداشت های سلیم)

از اصطلاح بار امانت خوشم می آید. هم مولوی و حافظ و هم دیگران درباره­اش سخن گفته­اند، معلوم است که همه شان از قرآن کریم گرفته­اند. واقعاً بار امانت چیست که آسمان و زمین و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت باعث شد به فضل و علم دست یابد؟ و این ظلم که بر خود کرد از همه عدلها برتر بود؟ عده­ای گویند که بار امانت "اندوه" است . چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگرن با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند، آفرید. پس خمیر مایه آدمی غم است  مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار آدم نیز تعبیر کرده. آسمان و زمین از آزادی گریختند. کوهها هم که نمیتوانستند آن را بپذیرند چرا که خداوند آنها را همچون میخی بر زمین استوار کرده بود.یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد(ص) که خدا را دید.

این هم لینک دانلود کتاب 

پینوشت: ادامه داستان در "ساربان سرگردانی" آمده و نسخه خطی قسمت سوم این سه گانه "کوه سرگردانی" قبل از چاپ گم شده!

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٧/٢۸

کتاب جالبی است و نثر خوبی دارد. خواندن اش از این نظر جالب است که زاویه دید آدم را به زندگی تحت تاثیر قرار می دهد. اتفاقا خبری از عشق نیست، بیشتر آرامشی است که همه ما به ان احتیاج داریم و اینکه که چطور می توان در میان طوفان ها و تلاطم ها آرام زندگی کرد. خواند اش مرا تا اندازه ای یاد "مائده های زمینی" آندره ژید انداخت.

 

لینک دانلود کتاب

 لینک دانلود کتاب های دیگر ابراهیمی 

 اینجا هم انتخاب های خوبی از متن کتاب شده.

نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٦/۸

یکی از دلایل ضعف دیپلماسی ایران، فقدان دانش سیاسی معرفی شده است. 

ظریف روزگاری را به خاطر می آورد که در سازمان ملل نطق می نوشت: "آن زمان اصرار داشتیم که حتی اگر یک کسی یک کلمه نیز راجع به جمهوری اسلامی ایران صحبت کند ما پاسخ آن را بدهیم ... در آن زمان تنها کسانی که با مقررات سازمان ملل آشنایی داشتند ما بودیم. [اما] این مقررات در واقع روش کار است، اما این کار به عقلانیت نیاز دارد. در آن زمان ما به دلیل کم تجربگی قسمت عقلش را لحاظ نمی کردیم. در سازمان ملل متحدد بر اساس آیین کار، قاعده ای به نام حق جواب وجود دارد، یعنی اگر کسی راجع به کشور ما صحبت کند، می توانید در 10 دقیقه جواب او را بدهید و طرف مقابل نیز 10 دقیقه فرصت دارد که به شما پاسخ دهد، پس از آن زمان شما و او به 5 دقیقه کاهش می یابد ... آن زمان اروپایی ها راجع به 20 کشور صحبت می کردند و یک دقیقه هم راجع به ایران می گفتند. ما نیز هم که جوان و تا حدی جویای نام بودیم اصرار داشتیم که در پاسخ به ان 10 دقیقه صحبت کنیم. لذا کار بنده، آقای سیروس ناصری و آقای سعید امامی این شده بود که در جلسه به دقت گوش می کردیم و مطلب می نوشتیم تا من پاسخ بدهم. انقدر در حق جواب در جلسه صحبت کرده بودیم که وقتی می خواستیم حرف جدیدی بزنیم باید کلی شور و مشورت می کردیم. نتیجه اینکه هر روز به جای چند دقیقه سخرانی غربی ها درباره ایران، در لابه لای چندین مطلب دیگر نیم ساعت در کمیته حقوق بشر راجع به ایران صحبت می شد. ما به دست خودمان بحث کمیته را به سمت ایران سوق دادیم. 

 در ادامه ظریف یکی از ضعف های اصلی دیپلمات های ایرانی را عدم تسلط یه زبان انگلیسی و دانش سیاست می داند و می گوید: "علم محدود بدتر از نداشتن علم است."  

بر گرفته از یادداشت سردبیر "مهرنامه" شماره 30

357
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٦/٤

مدتی پیش، در مصاحبه ای دکتر زیبا کلام خواندن کتاب اش را با عنوان "ما چگونه ما شدیم؟" را به همه توصیه کرده بود. کاری که انجام اش از طرف خود نویسنده کتاب، چندان پسندیده نیست. آن توصیه، تو گوشم بود تا اینکه اتفاقی، امکانی شد که کتاب رو تهیه کنم ... برخلاف کتاب هایی که همین طور می خرم و توی قفسه کتابخانه انبار می کنم، این یکی رو از همان شب اول، شروع کردم به خواندن ... به قدری روان، شیوا و جذاب نوشته شده بود که علیرغم خستگی دلم نمی آمد، کتاب را زمین بگذارم و البته لابه لای سطرها هم چرت نمی زدم ...

نمی دونم چطور از کتاب تعریف کنم، و چطور شما رو به خوندن اش تشویق کنم ... اما می تونم بهتون اطمینان بدم که اگر یک کمی و فقط یک کمی عنوان کتاب براتون جذابه، فرصت خواندن اش رو از دست ندید.

 

به طور خلاصه، نویسنده سعی کرده با ابزار استدلال، علت عقب ماندگی جامعه ایران رو بررسی کنه. در این راه به زبان خیلی ساده برخی مفاهیم مرتبط با نظریات مارکس (که به اعتقاد نویسنده اساس اغلب جامعه شناسی های وطنی است) رو تشریح کرده، از جمله نظریه "تضاد" و "تولید آسیایی" که برای من خیلی جذاب بود. همچنین تفاوت در نحوه تشکیل تمدن ها در شرق و غرب، توجیه شده: اینکه در شرق و کشورمان ایران به دلیل نیاز به آب و همچین هزینه بر و دشوار بودن پیدا کردن منابع آب و توزیع آن، ابتدا حکومت ها و تمدن ها تشکیل شده اند و بعد تولید اتفاق افتاده، در حالی در کشورهای غربی اول تولید شروع شده و بعد تمدن ها ایجاد شدند و ...

 

این هم لینک دانلود کتاب

354
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٥/٢٢

محتوای "زندگی نو" پاموک شاید برای نسل ما موضوعیت نداشته باشه ... وقایع قبل و پس از انقلاب .. فروپاشی شوروی و در سال های اخیر تجربه دموکراسی از نوع اسلامی و ایرانی اش ... من رو به شخصه آدمی گریزان از همه مسلک ها و ایسم ها کرده ... شاید هم به همین خاطر، چنین برداشتی از کتاب و موضوع اش داشتم ...(در نقدهایی که در ادامه خوندم موضوعات متعددی در مورد کتاب اومده بود که یکی اش ... همین دنباله روی از ایسم ها بوده و ... )

"عثمان" قهرمان داستان -که نام اش در یک سوم پایانی کتاب بیان میشه- کتابی به دست اش می رسه و پس از مطالعه اون، احساس می کنه که وارد زندگی نو شده و دیگه هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود، او تصمیم میگره به دنبال "دنیای کتاب" بره و اون دنیا رو پیدا کنه ... دختری به نام "جانان" که به نوعی باعث آشنایی "عثمان" با کتاب شده او رو در این سفر همراهی می کنه ... در لابه لای این سیر و سلوک، "عثمان" متوجه خیلی چیزها میشه ... و در پایان کتاب وقتی "زندگی نو" رو پیدا می کنه که دیگه فرصتی برای "زندگی نو" باقی نمونده ... 

 

بعد نوشت: اینجا و اینجا و اینجا نقد ها و توضیحاتی از کتاب امده است ... 

353
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٥/۱۸

اول از همه عید فطر مبارک ... ان شا الله روزهای خوبی در پبش باشه ... 

اوایل تیر بود که تصمیم گرفتم که فشرده کار کنم و دو تا موضوع رو پرونده اش رو ببندم و تا آخر تابستون دو تا مقاله ام رو بنویسم .. اولی زیاد هم به موضوع تزم مرتبط نیست اما دومی در واقع طرح اصلی تزمه ... الان که اواسط مرداد هم گذشته، من هنوز تحلیل و محاسبات اولی رو تموم نکردم ... چه برسه به دومی ...  چند بار تا قدم آخر جمع بندی و نتیجه گیری رسیدم .. اما  یه دفعه متوجه شدم که چیزی رو از قلم انداختم یا متوجه شدم یکی از فرضیات رو بهتره عوض کنم و ... خلاصه ... امیدوارم بتونم این هفته این کار رو بکنم و تازه برم سراغ نوشتن ... البته یه طرح اولیه دارم ... اما خوب باید بیشتر روش کار کنم و ... یعنی خیلی امیدوارانه تا آخر مرداد این کار اول شاید تموم بشه ... 

دوست داشتم آخر تابستون برم مسافرت .. مثل سفر سال پیشم ... اما قول داده بودم به شرط اینکه مقاله ها رو بنویسم برم .. که حالا این طوری شده ... یه مقدار هم مضیقه مالی هست ... از طرف دیگه به سفر رفتن احتیاج دارم .. 

کلاس آلمانی هم که می رم الان ترم سومه ... ترم اول 15 نفر بودیم .. ترم پیش شدیم 9 نفر این ترم شدیم 5 نفر ... همین طور آب بریم .. دیگه ترم بعد تشکیل نمیشه کلاس... یعنی باید بریم کلاس های فشرده ... البته اگر درس رو به یه جایی برسونم ... اون طوری هم می رم ... ولی فعلا نمی تونم ... 

"زندگی نو" پاموک رو به آخر هاش رسیدم ... طبعا مثل "استانبول" اش جذاب نبود ... اما از قلم این آدم کلا خوشم اومده ... یه جادویی توی نوشته هاش هست .. گاه لابه لای سطرهاش می بینم مدتیه متوقف شدم ... ذهنم رفته سراغ یه خاطره .. یه منظره ... ذهنم مدت هاس که داره تو جاهای دور سیر می کنه (حتی تو مالیخولیای خستگی آخر شب گاه ایده های عجیب و غریب کارهای هنری به ذهنم میرسه!) ... اما دستم کتابه و چشم هام روی سطرهاش خیره مونده .. اوایل کتاب یه مقدار گنگ بود ... اما کم کم توی گنگی اش حل شدم و حالا از نثرش ... شیوه روایت کردن و داستان پردازی اش لذت می برم ....

پینوشت: از همین پست معلومه که ذهنم آشفته اس ... خیلی چیزها هست که ذهنم رو مشغول کرده ... توی غبارم ... توی زمان ها و مکان های مختلف سیر می کنم ... دارم تاب می خورم ... 

349
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٤/۳٠

... حین رانندگی پدرم با پختگی از اهمیت اتکای انسان به قوه درک تشخیص و عواطف خود حرف می زد، می گفت زندگی خیلی کوتاه است، و اگر انسان بداند چه کار می خواهد بکند (در واقع یعنی من که می خواستم عمرم را صرف نوشتن، طراحی و نقاشی کنم)، زندگی اش عمیق تر و غنی تر خواهد بود. ...

من احساس می کردم گرچه ما هرگز به پاسخی برای این پرسش های بنیادین نخواهیم رسید، در هر حال پرسیدن اش برای ما خوب است، گرچه ما هرگز خوشبختی واقعی و مفهوم نهفته در مکان ها را درک نخواهیم کرد و شاید تمایلی هم برای درک نداشته باشیم، اهمیت جستجو کمتر از دریافت پاسخ نیست و پرسش به اندازه مناظری که از پنجره ماشین، خانه یا کشتی می بینیم، با اهمیت است. زندگی با گذشت زمان- همچون موسیقی، هنر و داستان- اوج و فرود می یابد و نهایتاَ به پایان می رسد، اما این زندگی ها، مانند خاطراتی که از خواب هامان بر می چینیم، سال های سال در چشم اندازها و منظره هایی که در مقابل خود می بینیم، با ما می مانند.

 

 

صفحه 408 استانبول، خاطرات و شهر

 اورحان پاموک، انتشارات نیلوفر ترجمه شهلا طهماسبی

346
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٤/۱٤

...

گرچه ارتباط من با دین بسیار خام و ناشیانه بود، اما مرا از موضوعات دینی و ماوراالطبیعه کاملا بیگانه نمی کرد. هنوز تا حدودی امیدوارم بودم اگر خدا آن طور که مردم می گفتند بر همه چیز عالم است، باید آن قدر دانا باشد که درک کند چرا قادر نیستم به او ایمان داشته باشم و مرا می بخشد. مادام بی ایمانی ام را همه جا جار نزنم یا عالمانه و عامدانه به ایمان مذهبی حمله نکنم، خدا درک می کند و از احساس گناه و رنج ناشی از بی ایمانی ام می کاهد یا حداقل خودش را برای بچه ای مثل من چندان ناراحت نمی کند.

چیزی که مرا بیشتر می ترساند خدا نبود، شعله خشم کسانی بود که افراط آمیز به او اعتقاد داشتند. بلاهت خداترس هایی که قادر نبودند خدایی را که از ته قلب دوست داشتند، درک کنند، دومین چیزی بود که مرا می ترساند. سالها در این وحشت به سر می بردم که یک روز به این علت که "مثل آنها نیستم" مجازات می شوم و این از همه تئوریهای سیاسی چپ که در دوره جوانی می خواندم بیشتر بر من تاثیر گذاشت. 

 

صفحه 253 استانبول، خاطرات و شهر

اورحان پاموک، انتشارات نیلوفر ترجمه شهلا طهماسبی

336
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۳/٩

دوشنبه 6 خرداد, در مجلسی شنونده صحبت های آقای کریم زمانی بودم پیرامون مولانا و آثارش. در سخرانی کوتاه شان مطالبی گفتند که بیشتر برای همیشگی شدن برای خودم و بعد علاقه ام برای شریک شدن اش با شما، خلاصه ای را اینجا می آورم.

چرا پس از 800 سال هنوز لازم است و می توان به آثار مولانا مراجعه کرد؟ چرا پیام مولانا هنوز خریدار دارد؟

1- برخی نیازهای انسان مانند: نیاز به آرامش روانی و نیاز به معنادار بودن زندگی، جز نیازهای تغییرناپذیر انسان در طول زمان است، و مولانا در مثنوی معنوی که، یک دوره کامل عرفان برای خاص و عام است به زبانی ساده و در قالب تمثیل و حکایت، به این نیازها پاسخ داده است.

2- مولانا به دنبال دست یافتن به همدلی و وحدت فرهنگی، به دور از تعصبات منفی و ویرانگر است. 

هم زبانی خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک هم زبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگر است

همدلی از هم زبانی بهتر است

در جای دیگر بیان می کند که شناخت ما از  حقیقت، چون شناخت فیل در تاریکی است. هرکس بخشی را شناخته است و ظن آن دارد.

3- پیام مولانا دوری از مطلق گرایی انسان ها و تکیه بر مشترکات ادیان وحدانی است. انسان ها هر یک تکه ای از آینه شکسته پرودگارند و هریک از وی بهره ای برده اند.

صد کتاب ار هست جز یک باب نیست

صد جهت را قصد جز یک محراب نیست

4- تکیه مولانا به شادی و شعف و ابتهاج معنوی است و چون ابوسعید ابوالخیر شادی را فرضیه می داند. مولانا پس از 200 سال جنگ های صلیبی (این جنگ ها 18 سال پس از درگذشت وی نیز ادامه داشت) و در اثنای حمله مغول، دیوان شمس را که سراسر شور و شیدایی و امید به زندگی است را سروده است. 

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

و گر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش 

که اسب عشق بس رهوار باشد

333
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۳/۱

سه هفته ای میشه با "اورهان پاموک" آشنا شدم ... "زندگی نو " را چند شب پیش شروع کردم. داستان مردی که خواندن کتابی باعث می شود زندگی اش به طور کلی تغییر کند ... آن قدر که دیگر هیچ چیز مثل سابق به نظر نرسد .. همه چیز به یکباره عوض شود ... 

در همین زمان ها ... "مریم عرفان" رفته سراغ این نویسنده ترک و من این شانس را داشتم تا آن برنامه را تماشا کنم ... ماجرای عجیب ساخت موزه ای برای اشیا به کار رفته در یک رمان! "موزه معصومیت"1

و این بازی نویسنده با خودش در ساخت شخصیت "کمال" که در افسوس روزهای از دست رفته دهه 70 و 80 است ... روزهایی که بهترین روزهای زندگی اش بوده. وی، این موضوع را آن زمان درک نکرده بوده ... و حالا هر چیز را، می جوید و می کاود تا نشانه های آن روزها را جمع کند ... موزه ای که می خواهد اصالت را از زمان به مکان منتقل کند! 

این روزهایم پر از افسون2 "اورهان پاموک" است ... افسونِ جستجوی گم شده ای، از جنس معشوقه یا روزگار ... و آن را در غالب اشیا یافتن و جاودانه کردن! "موزه معصومیت"!

  

 

1- این رمان به فارسی ترجمه نشده

2- "افسون" نام معشوقه "کمال"

329
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٢/۱٩

یادم نمی آد دقیقا چه سالی بود، ولی دانشجوی لیسانس بودم ... در محوطه دانشگاه تهران، نمایشگاه کتاب بود در مورد تئاتر و نمایش ... کتاب اش چشم ام را گرفت ... سر انگشتی میشه 10 سال پیش ... آن موقع ها هم با 70 و خورده ای سال، آدم سن و سال داری محسوب می شد ... همین که دیدم خاطرات زندگی اش را نوشته، برایم جالب بود ... کتاب اش مثل سندی بود، اسامی، اتفاقات و خیلی چیزها از حال و هوای تهران شصت هفتاد سال پیش را نوشته بود ... زندگی شخصی اش هم برایم جالب بود ... برعکس ظاهر خشن و عصبانی اش، دل مهربان و وفاداری داشت ... نوشته بود پس از درگذشت دوستی که همیشه مهمان ویلای شمال اش بوده، هیچ وقت شمال نرفته بود ... نوشته بود نمی توانم بروم ... تحمل ندارم ... زن اش ... 22 اردیبهشت 1340 از دنیا رفته ... 52 سال وفاداری ...

عاشق اش شدم ... هرچه بیشتر شناخت ام اش، بیشتر  عاشق اش شدم ... آدم همیشه شانس ندارد این قبیل عشق هایش را از نزدیک ببیند ... اما من این شانس را داشتم ... در 89 سالگی، سالم و سرزنده ... پیرمرد دل زنده و بزله گوله برایمان از آش نذری گفت و از تهران قدیم و دروازه هایش، از شمس العماره، از سنت خواستگاری های قدیم و  ... بعضی جاها در حین صحبت هایش گریه می کردم ... نمی دانم گریه شوق دیدن اش بود ... یا گریه دلتنگی برای روز به روز کم ترشدن آدم هایی این طور صیمیمی ... این طور یک رنگ ... این طور انسانی ؟!


ادامه مطلب ...
327
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/٢/۱٤

1- داشتم آماده می شدم برم پیش استادم که زنگ زد، نیا، فردا بیا. منم چون نتایجی که می خواستم ارائه بدم هنوز کامل نیست خوشحال شدم ... حالا تا فردا یه ذره بهتر اش می کنم ... خوبی این روش اینه که همیشه استاد پیش من بدقوله ...نیشخند 

2- "در رویای بابل" تموم شد، دارم "صید قزل آلا تو آمریکا" رو می خونم (هر دو از براتیگان). کاملاَ با کتاب قبلی متفاوته ... فقط فصل بندی های کوتاه شون شبیه ... روایت "در رویای بابل" شیرین و پر کشش بود .. اینجا روایت بیشتر تخیلی و فرا زمینیه ... باورتون نمیشه ... خیلی سعی کردم که وسط ولش نکنم ... کم کم فضای کار دستم اومده ... "صید قزل‌ آلا" یکی از شخصیت های داستانه!! ... تعجب نکنین واقعاَ همین طوره! ... خلاصه الان که دیدار با استادم 24 ساعت به تعویق افتاده خیلی دلم می خواست، کتاب دم دستم بود و جریان سیال ذهنم رو می بردم سراغ سرنوشت "صید قزل آلا" ...

3- چهارشنبه سیم های یکی از دستگاه های آزمایشگاه داشته می سوخته و دود تمام سالن آزمایشگاه رو گرفته بوده که محمد (آبدارچی دوست داشتنی مون) دلاورانه رفته تو دود و اول درهای پارکینگی آزمایشگاه باز کرده، بعد دستگاه خاموش کرده و بعد فیوز مرکزی رو زده و ... خلاصه کلی شجاعت از خودش نشون داده ... همه هم از دکتر مهندس و ... داشتم تماشا می کردن و نمی دونستم چی کار کنن ... 

کاش یکی پیدا شه و قدر بدونه و بفهمه که این آدم چه خطری کرده و اگر نمی کرد ممکن بود آتش سوزی و حتی انفجار بشه و چه خسارتی که به آزمایشگاه نمی خورد ... کاش فقط یه نفر قدر بدونه ... 

322
نویسنده: صبا - ۱۳٩٢/۱/۳٠

بعد از مدت ها به طرز غیر قابل باوری آمادگی درس خوندن دارم ... این یعنی، نشانه هایی از بروز نیرویی برای مقابله با "رویای بابل" ...  شعف من از بروز یه همچنین توانی را کسی خوب درک می کند که معضل "رویای بابل" را بشناسد... 

"رویای بابل" یعنی "لذت ساختن و بعد سیر کردن" در دنیاها و ماجراهای شگفت آور دور و نزدیک ... و در نتیجه بروز عدم تمرکزی که بیشترین آسیب را به من زده، و در نهایت باعث شده آدم متوسطی باشم ...

 

"به گمانم من

از جمله به این دلیل

هرگز کارآگاه خصوصی قابلی نشدم

که بیش از حد

در رویای بابل بودم."

در رویای بایل ربچارد براتیگان

316
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۱٢/٢۱

سال 91 برای من به واقع سال خوبی بود ... اینقدر خوب که می ترسم هیچ وقت مشابه اش را تجربه نکنم ... مثل ورزشکارانی که در اوج خداحافظی می کنند؛ من و زندگی ام اگر همین جا از هم جدا می شدیم، احتمالا یک خداحافظی به یاد ماندنی را رقم می زدیم. با همه اینها سعی می کنم امیدم را به این زندگی از دست ندهم و مسئولیت زنده بودنم و زندگی کردنم را بپذیرم ... شاید برای شما عجیب است که آدم با این همه احساس مثبت به زندگی اش در سال گذشته این قدر با تردید به سال آینده اش نگاه کند ... اما از آنجایی که هر چیزی از این بشر دو پا بر می آید من عاقلانه می بینم که "دنگی" کنم اما حقایق را فراموش نکنم و برای رودرو شدن با آنها تا آنجا که می شود مهیا شوم ...

یکی از اتفاقات خوب امسال که همین روزهای پایانی سال رخ داد، آشنایی ام با آثار "حسین یعقوبی" است، مترجم آثار طنز. من البته هنوز در نیمه های "خرمگس و زن ستیز" هستم، اما لیست بالا بلندی از ترجمه ها و نوشته هایش را برای خواندن، تهیه کردم .. در بین این همه نویسنده مرثیه سرای وطنی، "یعقوبی" از آن معدود چهره هایست که عمق طنز اش می تواند هوایی تازه به لایه های غم درون دلم برساند و  کمی آنجا ها را زیر و رو کند ... 

از آثار یعقوبی: "تاریخ بشر از کج بیل تا هات بیل"، "گفتگو با بورخس"، "الفبای تقلب"، "مرگ در می زند"، "استادان تبسم"، "هرج و مرج محض" "امشب نه شهرزاد"، "نشان پنجم حماقت"، "قتل با عسل"، "تاریخ جهان به طنز"، "اژدهای دگر اندیش"، "قصه های مدرن جن و پری" ، "گزیده جملات قصار سیاسی/علمی، فرهنگی"، "محرمانه های رومئو و ژولیت"

بلاگ غیر فعال یعقوبی

286
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٩/٦

بهتر از اینکه، تو یه روز به شدت دلگیر، ابری، بارونی و سرد؛ یکی از دوستات خرابی حالت رو بفهمه و یه کاری کنه که حالت بهتر شه؛ اینه که: بهش بگی که چقدر ممنون این محبت اش هستی و بگی که چقدر احتیاج داشتی به اون لحظه به اون آن.

این طور محبت ها، دوستی ها رو چند برابر می کنه ...


"... توداری خصوصیت بدی است که توی ذوق آدم می زند. البته خیلی وقت ها باعث می شود درد سر درست نشود، ولی خب مطبوع نیست. خود داری امنیت می آورد ولی جذابیت نمی آورد. نمی شود آدم تو دار را دوست داشت"

"اما" نوشته جین آستین ...

270
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٧/٥

این توصیف از حمله ملخ ها به آبادی در کودکی هوشو از به یاد ماندنی هاس:

"ملخ می آید. آسمان روستا از ملخ سیاه می شود. پرده کلفتی از ملخ زرد و سیاه روی آبادی را گرفته است. ملخ ها روی درخت ها می نشینند. برگ های تازه در آمده و میوه های کال و نرسیده را می خورند. من می روم باغ عمو ابرام کمک. من و احمدو و قشنگو و ململو و فاطو، پیت های خالی حلبی را بر می داریم بغل می کنیم. رویشان چوب می زنیم. دانگ دانگ می کنیم، جیغ می کشیم، هوهو می کنیم که ملخ ها را از روی درخت ها بپرانیم. زیر هر درخت که دنگ و دونگ و هوهو می کنیم، ملخ ها می ترسند و دسته جمعی از درخت بلند می شوند و روی درخت دیگر می نشینند. درخت های هلو و انجیر و به و انار با نشستن هر دسته ی ملخ لخت می شوند. عموابرام پابرهنه می دود توی باغ. ننو سکینه زن اش هم همین جور. صدای دانگ و دونگ و جیغ و فریاد، آبادی را پر کرده است. همه ریخته اند توی باغ ها. از بس جیغ می کشیم و روی پیت ها می زنیم، گلومان می سوزد. گوش هامان چیزی نمی شنود. دیوانه وار این طرف و آن طرف توی باغ، زیر درخت ها می دویم، که ملخ ها را بپرانیم و بتارانیم. عموابرام با چوب بلندی به شاخه های میوه می زند. وقتی می زند نگاه اش می کنم. انگار که به سر و سینه خود چوب می زند. میوه ها و برگ هایی که ملخ ها جا گذاشته اند، با چوب عموابرام می ریزند زیر درخت توی علف ها. ملخ ها اینقدر برگ و میوه ی ریز و کال می جوند و می خورند که شکمشان باد می کند و می افتند، می میرند.

.

.

.

روز بعد، درخت ها لخت اند. انگار زمستان. توی کرت ها و روی پشته ها پر از ملخ زرد و سیاه و مرده است.

باغ و درخت انگور جلوی خانه مان بی برگ و بارند. باغ های سینه ی کوه بیشتر خوراک ملخ ها شده اند. ملخ ها از کوه آمده بودند."

 

راستش چند جایی بین خنده و گریه دو به شک بودم. می خندیدم در حالی که یه چیزی توی دلم گریه می کرد.

269
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٧/٥
«زیرا گرفتار روزگاری هستیم که از اهل علم فقط عده­ی کمی، مبتلا به هزاران رنج و محنت، باقی مانده که پیوسته در اندیشه­ی آنند که غفلت­های زمان را فرصت جسته به تحقیق در علم و استوار کردن آن بپردازند. و بیشتر عالِم­نمایان زمان ما حق را جامه­ی باطل می­پوشند و گامی از حدّ خودنمایی و تظاهر به دانایی، فراتر نمی­نهند. و آنچه را هم می­دانند، جز در راه اغراض مادی به­ کار نمی­بندند و اگر ببینند که کسی جستنِ حقیقت و برگزیدن راستی را وجههی همت خود ساخته و در ترک دروغ و خودنمایی و مکر و حیله، جهد و سعی دارد، او را خوار می­شمرند و تمسخر می­کنند.»

 عمر خیام، مقدمه ی  رساله ی جبر
266
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٦/٢۸

 اگر "شما که غریبه نیستید" مرادی کرمانی را نخوانید، اینجا می توانید توصیف به درد بخوری از کتاب پیدا کنید. فعلا نه مجالش را دارم و نه توان و حوصله اش را که بخواهم بگویم از کدام بخش یا جمله کتاب بیشتر لذت می برم ... اما هرچه هست این "هوشو" بی پناه با آن شرحی از که دنیایش می دهد بهترین دوست این روزهای من است. این تنها کتابی است که من از کرمانی خوانده ام. قلم بسیار روانی دارد. توصیفات و شرح ها از هر آلایشی عاری است. مرادی بی پرده از تجربیات کودکی و نوجوانی اش نوشته و همانند همان کودک داستان، هیچ ابایی از تعریف وقایع تلخ و شیرین گذشته اش ندارد.

نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/۳۱

بالاخره خداحافظ گاری کوپر تمام شد.نیشخند 

فک کنم الان چند ماهی میشه که من مشغول این 287 صفحه کتابم. کلیت کتاب در مورد یه پسر آمریکایی به نام "لنی" که هیچ جا بند نمیشه ... از همه فرار می کنه، خصوصاَ از دلبستگی. حالا چه دلبستگی به یه زن باشه چه به یه شغل چه به یه هنر ... "لنی" از آمریکا فرار کرده به کوه های سویس به کلبه "باگ مورن" که انواع وامانده ها آنجا جمع اندو به صورت غیر قانونی اسکی درس میده ... و بعد اتفاقات بعدی این آدم رو می رسونه به "جس" دختر دیپلمات آمریکایی اخراجی به نام "آلن" که دائم الخمره و ...

از ویژگی های کتاب اینه چند تا واژه درش اختراع شده که خیلی هم مفهوم رو خوب می رسونه .. مثلاَ "لنی" از هر چیزی که بترسه یا بخواد فرار کنه بهش میگه این یه "مغولستان خارجیه" واژه "ماداگاسکار" هم همین طوره ... یه نفر تو طالع "لنی" دیده که یه روز به "ماداگاسکار" میره و بهش هشدار داده که اونجا نره ... چون این یعنی نابودی ...

حالا قسمت هایی از کتاب:

... "لنی" اول با این جوان که یک کلمه انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود و روابط شان هم خیلی خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که "عزی" شروع کرد مثل بلبل به انگیلیسی حرف زدن. فاتحه دوستی شان خوانده شد. فوراَ دیوار زبان بین شان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقاَ نمی توانند حرف هم را بفهمند ...

... "باگ" که‌ آدم فهمیده ای بود طالع اش را دیده بود، آن هم به شیوه ای بسیار علمی که مو لای درز اش نمی رفت. گفته بود که نقطه تاریکی در طالع اش می بیند. باید از عقرب و دختران باکره بترسد. ولی این چیزی بود که "لنی" طالع ندیده هم می دانست. "باگ" گفته بود که در عوض اقبال با او همراهی خواهد کرد به شرطی که مواظب باشد و مخصوصاَ به ماداگاسکار نرود. ماداگاسکار از آن چیزهایی بود که به هر قیمت که شده باید از آن پرهیز کند. در طالع پیدا نبود که آنجا چه جور تله ای برای "لنی" گذاشته شده است. فقط می دانست که هر چه که هست چیز بسیار کثیفی است. این چیزی بود که "لنی" می بایست حتماَ بداند چون وقتی ادم بیست سال دارد و آمریکایی هم هست سعی می کند فرار کند و هرچه دورتر بهتر و یک وقت میبیند از ماداگاسکار سر در آورده. "لنی" خود را مدیون "باگ" می دانست که به موقع خبرش کرده بود.  

... "باگ مورن" خیلی پول داشت. ولی از حق نباید گذشت که بار پولداری را با شجاعت تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد. وقتی آدم یک میلیونر را می بیند که هند را با قحطی اش راحت می گذارد و در باب آن داد سخن نمی دهد احساس سلامت و آرامی می کند. البته خیلیها هستند که کاری به قحطی در هند ندارند ولی خوب، آنها جیبشان از شکمشان هم خالی تر است...

... خوشبختی افیون ملت هاست، رکوده. بدبختی اسباب پیشرفته. اگر شلاق و مهمیز نباشه اسب از جاش تکون نمی خوره. اگر می تونید ثابت کنید که این جور نیست...

... تراژدی آمریکا این است که ما زیادی جوانیم. سرعت گندیدگی مان کافی نیست. برای همین است که آدم های بزرگ نداریم. برای به وجود آمدن مردان تاریخی قرن ها سابقه گندیدگی لازم است. برای بارور شدن مردان بزرگ کود تاریخ لازم است...

...  "لنی" هر وقت با چیزی مخالف بود می گفت موافقم. چون کسانی که عقیده احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساس اند...

 

 

فک کنم تا این حد کافی باشه ... بقیه اش رو خودتون بخونید... من کتاب جدید دست گرفتم اما اگر فرصت بشه دوست دارم باز این جنگل سرد و بی انتهای "رومن گاری" رو یه بار دیگه هم بخونم ...

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/٢۸

سرم خیلی شلوغه ... کار ... درس ... سفر .. کنفرانس ... ارائه 6 ماهه دانشگاهم ... اماده شدن برای ارائه کنفرانسم ... سریالی که این وسط تازگی ها افتادم تو خط اش و مدام دارم نگاه می کنم ... زبون جدیدی که دارم یاد می گیرم .. ترانه های ترکی استانبولی ... افسون ستاره ها ... تولد و مرگ ستاره ها کهکشان ها ... سحابی ها ... خوشه های ستاره ای و ... نگرانی از اتفاقاتی که تو سفر ممکنه بیفته ... پولم گم بشه یا پاسپورتم ... کارهای شرکت که باید همه اش را تا رفتنم ببندم و دلشوره اینکه بعد از اینکه برگردم ... اینجا چه شود ... بعد کارهای پروژه ام شروع میشه ... وای خدایا کمک ... دو تا ارائه باید اماده کنم یکی برای هفته بعد تو دانشگاه یکی برای هفته بعد اش تو کنفرانس ...

برنامه کنفرانس رو چک کنم که بدونم کیا میان چه خبره ... چه سشن هایی خوبه برم ... برنامه قطارهای ایتالیا رو چک کنم که همون ورود قطارهام رو بخرم ... ارز بخرم ... چمدون مناسب ندارم ... یه کتاب و گزارشه اگه بشه اونجا بخرم ...

این وسط هر شب 4 صفحه هم "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری رو می خونم ... به خدا هیچی نفهمیدم ... فقط مجموعه ای از قسمت های ناب زیباست که برخلاف "عقاید یک دلقک" که موقع خوندن زیرش خط نکشیدم ... اینو همه پاراگراف های فوق العاده اش رو خط کشیدم و شاید یه روز اینجا آوردم ... فعلاً 10 صفحه مونده کتاب تموم شه من نفهمیدم چی به چیه... این جس و لنی به هم چی می گن ...

خلاصه خیلی سرم شلوغه

241
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/٢٠

 

آیزابرلین، فیلسوف روسی‌تبار انگلیسی می‌گوید دو ملت در دنیا فوق‌العاده ایده‌آلیست هستند و ایده‌آلیسم به آنها خیلی لطمه زده است؛ یکی ایرانیان و دیگری روس‌ها. ایده‌آلیسم ایرانی و ایده‌آلیسم روسی سبب شده آنها جهان را با یک لنز خاص ‌بینند. واقع‌گرایی یک فضیلت است. اینکه شما واقعیت‌ها را درک کنید، هم متد می‌خواهد و هم نظام فلسفی. ما، هم در گذشته و هم در شرایط کنونی نگاه‌مان با نقاب‌های خاصی است. من نمی‌خواهم بحث را خیلی آکادمیک کنم. ولی به نظرم ریشه‌ این نگاه در این است که ما عمدتا به لحاظ متدولوژیک و اندیشه‌ای، قیاسی هستیم تا استقرایی. در حالی که مبانی افزایش قدرت و ثروت بر استقرا بنا شده است. شما رهبران چین را ببینید، آنها می‌گویند: «ما تلقی مثبتی از اروپا و آمریکا نداریم. ما هم لطمه زیادی از آنها خورده‌ایم. اما هدف ما چین است، دنبال رضایت‌های روانی نیستیم، نمی‌خواهیم مسایل‌مان را با غرب به لحاظ تاریخی تسویه کنیم. 5/1‌میلیارد نفر جمعیت داریم و نمی‌توانیم به آنها بگوییم بروید پشت حیاط خانه‌تان لوبیا بکارید و زندگی کنید. ما باید مسایل‌شان را حل کنیم، رشد کنیم، ما باید از این جهان بیاموزیم.» من فکر می‌کنم آن تقارنی که شما برقرار کردید تقارن درستی است. اینکه الان روابط ‌ما با عربستان در بدترین شرایط30 سال گذشته است، اینکه با اغلب همسایگان مشکل داریم، برمی‌گردد به ذهنیتی که از خودمان و جهان داریم. حالا یا جهان اشتباه می‌کند یا ما. اگر بخواهیم منصفانه و منطقی با مساله برخورد کنیم، حداقل باید مناظره کنیم و ببینیم که آیا ما درست می‌گوییم یا جهان و بالاخره چگونه باید زندگی کرد و با دنیا تعامل داشت. الان تعداد کشورهایی که یک تبعه افغانستان می‌تواند بدون ویزا با گذرنامه‌اش سفر کند از ایران بیشتر است. اوایل دوره تدریس مثال ما کشورهای آلمان و ژاپن بودند. جلوتر که آمدیم مالزی، برزیل و ترکیه مثال‌زدنی شدند. اما حالا من از افغانستان مثال می‌زنم. افغانستانی که در کابینه دولتش پنج زن تحصیلکرده و متخصص حضور دارند و آینده خوبی برایش پیش‌بینی می‌شود. حالا ممکن است این مسیر 20، 30 سال طول بکشد. اما این کشور با جهان در ارتباط است. شما به ندرت در هیات حاکمه افغانستان کسی را پیدا می‌کنید که به زبان خارجه مسلط نباشد.

بخشی از گفتگوی بسیار خواندی دکتر محمود سریع القلم با روزنامه شرق 17 خرداد 91. مشروح این گفتگوی خواندنی اینجا.

سریع القلم در فروشگاه مرکزی کتاب

 

240
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/۱۸

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناک شدند و[لى] انسان آن را برداشت همانا او ستمگرى نادان بود.

احزاب 72

وقتی به این آیه فکر می کنم، هم می خوام بخندم، هم می خوام گریه کنم ... یعنی خدا همه جوره بشر رو در این آیه مورد عنایت قرار داده ... آه یعنی کی خودمون رو بشناسیم که بدونیم چه جور موجوداتی هستیم ...

 

238
نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/۳/۱٤

دیروز از فرصت تعطیلی و خلوتی تهران استفاده کردم و با ماشین رفتم تا خود "ادوارد براون". رفتم به کتابفروشی ها سری زدم ... رفتم از بین جارچی های کتاب های کنکور و پایان نامه آماده فروشها، رد شدم ... گم شدم در روزهای قبل کنکور که می آدم از زیر پله بازارچه کتاب، کتاب می خریدم ...

من اصلاً کلاس کنکور نرفتم، اما کتاب زیاد می خریدم ... می آدم یکی دو ساعتی در آن زیر زمین، کتاب ها را ورق می زدم، بعد چند تایی را برمی داشتم و مادرم پولشان را حساب می کرد، می آمدیم پای اتوبوس ها و با مادرم برمی گشتیم خانه.

اما دیروز فقط از کنار زیر پله گذشتم. نرفتم پایین. گفتم شاید خفه ام کند. شاید خاطراتی که داشتم را از ریخت بیاندازد. رفتم "مینیاتور" به همان سبک 14 سال پیش کتاب ها را خوب برانداز کردم و چند تایی خریدم ... دور زدن در میان کتابفروشی. اون گوشه بازارچه هنوز کتاب های شریعتی پشت ویترین بود ... انگار که این سال ها و اتفاقات پس از 88 بر ما نگذشته ...

اگر از ایران رفته بودم، حتماً حسرت این گشت دیروز تو دلم می موند ...

کم پیش پیش می آید آدم برای خودش زندگی کند. یعنی به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکند و رها باشد. برای خودش به حال خودش باشد. کم پیش می آید آدم خودش را راحت کند ... خلاص کند از هر فکری هر سوالی هر کنکاشی ... دیروز یکی از همین پیشامدهای نایاب بود.

 

پینوشت: چیزهای دیگری هم در انتهای این گشت کوتاه بود. نعمت هایی که باید روزی هزار بار سپاس شان گویم ... خدایا سپاس. خدایا سپاس.

نویسنده: صبا - ۱۳٩۱/٢/٧

حق با توست ساهارا*

به همت احسان مهتدی، ترجمه ای برای احمد پوری

حق با توست ساهارا. نه غباری در کار است، نه پرده ای و نه فاصله ای. بلکه غبار احاطه شده با غبار؛ و پرده پنهان شده است پشت پرده ای؛ و فاصله دائماً فاصله میگیرد از فاصله. این است دلیل آنکه نه غباری هست، نه پرده ای نه فاصله ای. این است دلیل آنکه آن فاصله ی عظیم غبار و پرده ها نام گرفته است. این جاست که سیاح خانه به دوش می شود، و خانه به دوش می شود آنکه گم شده است، و آن که گم شده است سالک می شود، و سالک می شود عاشق پر شور، و عاشق پر شور دریوزه می شود، و دریوزه موجوی مفلوک، و موجود مفلوک می شود آنکه باید قربانی بشود، و آن که باید قربانی بشود می شود آنکه احیا شده است، و آنکه احیا شده است می شود آن که فراتر رفته است از فاصله عظیم غبار و پرده ها. بعد برای هزار سال، یا برای باقی بعد از ظهر، چنان کسی به چرخش و تاب در می آید و در آتش سوزان دگرگونی، تجسم می بخشد به تمام استحاله ها، یکی پس از دیگری، و باز آغاز می کند، و باز پایان می دهد، 8600 بار در ثانیه.  آن گاه چنان کسی، اگر که مرد باشد، مهیاست برای دوست داشتن زن ساهارا؛ و چنان کسی، اگر که زن باشد، مهیاست برای دوست داشتن مرد که به ترانه در می آورد فاصله عظیم غبار و پرده ها را. این توی که در انتظاری ساهارا، یه اینکه من هستم؟

 

* شعر از لئونارد کهن از کتاب اشتیاق

209
نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

دیروز رفتم کارت تبریک ها را خریدم که به زودی عکس شان را برایتان خواهم گذاشت ... بعد در کتاب فروشی دور زدم و یکی یکی کتاب ها را انداخته ام تو سبد ... با خودم می گفتم عیده! این هم لباس  نو های من ... حالا بماند که کلی نپوشیده تو خونه هست ... از هر دری هم خریدم ...

یک مجموعه شعر از لئونارد کوئن برای وقت هایی که دلم شعر لطیف می خواهد.

"جامعه کوتاه مدت و سه مقاله دیگر" از محمد علی همایون کاتوزیان به ترجمه عبدالله کوثری ... که مقاله اول را اینجا هم می توانید بخوانید ... برای روزهایی که می خواهم دنبال علت این درماندگی بگردم ...

"سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار" نوشته مصطفی مستور که "روی ماه خداوند را ببوس" اش را دوست داشتم و گفتم باید در سبد خریدم از نویسنده ایرانی هم کتابی باشد.

کتاب آشنایی با گارسیا مارکز نوشته پل استراترن ... از مجموعه اشنایی با نویسندگان و فلاسفه استراترن که به همت نشر مرکز منتشر شده ... تازگی ها آشنایی با کامو اش را تمام کردم ... خوب بود .. کلی از دنیای کامو چیز دستگیرم شد که تا حدودی از خواندن "محاکمه" و "قصر" و "مسخ " و .. بی نیازم کرد نیشخند 

کتابی از مجموعه داستان های طنز دنیا به نام "خرمگس و زن ستیز"! ترجمه حسین یعقوبی از نشر مروارید ... امیدوارم همون قد که از اسمش بر می آد جفنگ باشه .. البته از دیروز تا حالا، اسمش یادم رفته بود که بعد از کلی جستجو پیداش کردم و این هم یه لینک در مورد معرفی کتاب.

و آخری که از دیشب دارم می خونم ... "خداحافظ گاری کوپر" نوشته رومن گاری ... که بسیار روان ترجمه شده ... دیشب در حالی که خیلی خسته بودم ... نمی تونسم کتاب رو زمین بذارم ... شروع کتاب، در مورد یه تعداد آدم عشقه برف و اسکیه که خودشون رو تو یه اقامتگاه کوهستانی حبس کردن ... یا من خواب آلود بودم یا اونا خیلی چرت و پرت می گفتن ... خوشم اومد ...

 

دلیل اینکه این پست بلند بالا رو در مورد خریدم نوشتم این بود که تازگی ها کشف کردم ... نکبت و بدبختی در تمام کتاب ها و ادبیات منبع الهامه ولی ... وقتی نویسندگان خارجی ازش می نویسن یه نوعی از سرخوشی و بی خیالی در متن وجود داره که فضا رو تلطیف می کنه ... مثلاَ‌ "عقاید یه دلقک" هاینریش پل ... زندگی سراسر فلاکت و بدبختی دلقک بی پولی که معشوق اش ترکش کرده و همین طور در حال کنکاش در آرا و نظرات سیاسی، اجتماعی و مذهبی شه یا "زندگی در پیش رو" رومن گاری ...

در حالی که همین ماجرا رو اگر یه نویسنده ایرانی بخواد روایت کنه می شه یه کتاب سیاه و دردناک و خفه کننده. در بهترین حالت میشه مثل کتاب "به خاطر یه فیلم بلند لعنتی" داریوش مهرجویی ...

به هرحال این روزها من بیشتر آثار هنری رو می پسندم که سعی می کنم از زاویه ای دیگر به زشتی ها نگاه کنند و یا  ... از درون زشتی ... منظره ای زیبا را ترسیم کنند و من را به تماشایش بخوانند ...

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۳/٢٤

آلیس شخصیت محوری داستان و پنج برش از زندگی اش که در آن یا به انتظار مرگ کسی نشسته و یا در زندگی قبل از مرگ مرده ایی، دنبال حقیقت  مبهمی می گردد و یا پس از مرگ کسی دارد سعی می کند، خاطرات و نشانه های او را پاک کند.

میشا، کنراد، ریشارد، مالته و ریموند همه یا مرده اند و یا در انتظار مرگ اند و یا به صورت غیر منتظره و در ناباوری می میرند.

چهار فصل را خوانده ام. فصل آخر با عنوان رایموند، به روزهای پس از مرگ رایموند، همسر آلیس می پردازد.

کتاب برخلاف آنچه به نظر می رسد، افسرده کننده و تلخ نیست. نویسنده سعی کرده بدون ایجاد فضای احساسی، مرگ را مثل یک اتفاق معمولی، همانطور که بارها در زندگی اطرافیانمان دیده ایم تصویر کند.

 

"آلیس" نوشته "یودیت هرمان"

 
نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۳/۱٧

در کنار ایمیل های هر روز (از این فورواردی ها) و ایمیل های spam که نمی دونم چطور سر از mailbox ام در می آورند، در چندین خبرنامه هم عضو شدم. دوشنبه ها، از quoteland یک کلمه قصار ارسال می شود. هر روز از Newyork Times سر خط خبرهای روز می رسد که می توان جزئیاتش را در سایت مربوطه خواند. تازگی ها در Economist و WashingtonPost هم خودم را به صورت مجازی آبونه کردم. این آخرین باری که سری به کتابخانه نیک زدم هم فرمی برای آبونه شدم ایمیلی پر کردم و امروز  دومین  خبرنامه اش رسید.

خبرنامه در سه بخش تنظیم شده، کالاهای جدید، کالاهای پر فروش و کالاهای حراجی. اینقدر که از معرفی مختصر کتاب بر می آمد، جدیدها از فلسفه و تئاتر و هنر بودند و پرفروش ها همه رمان. حراجی ها هم سمت و سوی مذهبی داشتند.

از رمان های پرفروش اسم های زیر را یادداشت کردم تا به محض تمام شدن، لیست بالا بلندی که در کتابخانه فعلی انتظار خوانده شدن می کشند، بخوانمشان:

1- یوسف اباد خ 33 ام

2- عطر سنبل عطر کاج

3- تنهایی پر هیاهو

4- دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل 

از لیست پر فروش ها من فقط "روی ماه خدا را ببوس" را خواندم که کتاب خوبی بود.

 

پینوشت1: دوست خوبم تولدت مبارک. امیدوارم بیای و اینجا رو بخونی. امیدوارم به همه آرزوهات برسی. امیدوارم سال بعد پر از آرامش و موفقیت و شادی و سلامتی باشه برات. خیلی دوستت دارم.

پینوشت2: مشغولیت های حقیقی و مجازی، هدیه های من برای خودم.

پینوشت3:

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی ست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

نویسنده: صبا - ۱۳٩٠/۳/۱٠

نوشته هاینریش پل، برشی کوتاه از زندگی یک تعمیر کار ماشین لباس شویی در سال های پس از جنگ جهانی. اگر نثر بل را دوست دارید، خواندش خالی از لطف نخواهد بود، اگرچه به زیبایی و دل نشینی "عقاید یک دلقک" نیست.

مطالعه به سبک حل جدول متقاطع، در نیمه های یکی از فصول "ژان کریستف" به سراغ "نان ..." رفتم. اینقدر کارهای زندگی ام متقاطع شده که، در مطالعه هم به این شیوه دچار شدم.

صبا
از هر رنگی قدری در من هست؛ از این روست که هیچ رنگی به طور مطلق مورد علاقه ام نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :