714 "آن" های از یاد رفته اما ...

از اینکه امروز باید بیایم و اینجا بنویسم و امروز، این لحظه و این احساس را باید ثبت کنم؛ هیچ شبهه ای ندارم. امروز عجیب بود، این احساس غریب، این احساس جدا افتاده و مهجور شده، غافلگیرم کرد. شاید بیش از دوسال بود که چنین احساسی را تجربه نکرده بودم. حتی اگر بگویی بهار است؛ باید بگویم، بهار گذشته هم بهار بود اما هرگز چنین رنگ و بویی نداشت. بهار 96 بهار نگرانی سیاسی بود، نگرانی برای آینده، برای بقا. بهار پر ماجرایی بود.


بیگانه شده بود، از من جدا افتاده؛ حتی گمان کردم در من مرده. این اواخر، خصوصاً این 6 ماه اخیر، هجوم حادثه و سیل وقایع اینقدر زیاد بود که حتی فرصت نشد غیاب ش را به خاطر آورم. فراموشش کرده بودم، حواسم نبود که مدتی است از این احساس خبری نیست.


گاهی در لحظاتی کوتاه و در لابه لای هیاهوها، توجه م جلب می شد، غیبت ش را می گذاشتم پای سن و سال. آن گوشه عاقل قلبم به گوشه حساسش نهیب می زد که خوب 36 سالت شده، معلوم است حال و هوای عاشقی باید از سرت بپرد!


به خودم و قلبم می خندیدم! به سادگی ام، حماقتم، انتظاراتم. اما تعجب نمی کردم که چرا این احساس عاشقی نیست؟ کجا رفته؟ چه بلایی سرش آمده؟ اصلا از کی رفت؟ کی حال و هوایش خشکید؟ در لابه لای سختی و تندی روزگار از نفس افتاد؟ یا در ابهام آینده، گم شد و راهش را نیافت؟


نبود و مرا هم تمنایش نبود. فراموشش کرده بودم. او مرا و من هم او را !


امروز اما سر راهم سبز شد، یک هو! غافلگیرم کرد. در لحظه ای که انتظارش را نداشتم به سویم حمله کرد. کمندی که به گردنم انداخت گیجم کرد، حیران شدم. خشکیدم! دیدنش بسی غیر منتظره بود. بسی عجیب.


اول نشناختم ش! اما حالا که خوب فکر می کنم، خودش بود، خود خودش!


نمی خواهم و نمی توانم آن لحظات را بنویسم! نیازی به نوشتن و بیان کردن شان نیست. اما آن لحظات همانطور بودند که باید باشند. همانطور که سال ها در رویایم بودند. انگار وقایع زمان وقوع شان را گم کرده اند و یک هو امروز 7 اردیبهشت 1396 از هزارتویی که در آن اسیر افتاده اند، بیرون پریده اند. آنها هم شگفت زده بودند.


لحظات بر من باریدند، بر روح و جانم جاری شدند و مرا در خود غرق کردند و از من گذشتند.


به سجاده نشستم امروز! برای شکرگزاری!


این قصه اگر همین جا پایان یابد، شروع بی مقدمه و غافلگیر کننده ش، هزاران هزار سپاس دارد. آنکه مرا به لذت این لحظه ها میهمان کرد، سزاوار خالصانه ترین سپاس هاست.


به جان منت پذیرم و حق گزارم.


و اما ....


"چرا ادبیات؟" حالا نزد من یک دلیل دیگر هم دارد. باید این کتاب را برای خودم بخرم و تاریخ امروز را یک گوشه اش یادداشت کنم و بنویسم، آن که دنبالش بودم، همین "آن" های امروز بود. مرا بهترین هدیه همین "آن" هاست.




/ 2 نظر / 45 بازدید
zanraf

چقدر خوب كه تجربه اش كردي.خدا را شكر كه پروانه اي شدي.مباركت باشه.هزاران شكر و سپاس