همین جوری

تا نیم ساعت دیگه می خوام برم پیش استادم گزارش بدم، خدایا گزارش چی بدم؟ می ترسم و از اشتیاق لبریزم. البته یه چیزهایی نوشتم ولی خب وقتی آدم دو هفته جلسه رو عقب بندازه باید دست پر تر بره دیگه. حالا ان شاء ا... تعطیلات در پیشه یه کاریش می کنم.

برام دعا کنید.

...........................................

۴ ساعت و نیم بعد.

برگشتم. نیمه مفید بود. یه اتفاق بد افتاد. فکرم ناراحت شد. کلی کار دارم.

یک ساعت پیش از محل کارم زنگ زدند، راهنمایی کردم. دارم می رم دستشویی. این پست، مخصوصاً این چند جمله آخر عمق تهی بودن افکارم را نشان می دهد. خدایا منو ببخش. بعد می رم نماز بخونم. باید به یه کی زنگ بزنم. و ... 

 

زندگی خوبه. من سعی می کنم باور کنم. 

/ 0 نظر / 2 بازدید