سوال

معمولاً برای رسیدن به آرامش عاشق می شویم و به محض عاشق شدن و دل بستن، آرامش خود را از دست می دهیم. از این روز ست که نمی دانم آن لحظه ها که با آرامش کامل، فارغ از تو دارم به کارهایم می رسم، بیشتر عاشقت هستم؟ یا آن لحظاتی که رنج تنهایی و فکر دور شدنت، تن نحیفم را تکه تکه می کند؟

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم!

/ 4 نظر / 2 بازدید
غریبه

مینویسم خاطرات با اشک و آه / در شبی غمگین و تاریک و سیاه مینویسم خاطرات از روی درد / تا بدانی دوریت با من چه کرد

سالی

ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید گرت اسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل البته امشب که اینو برای چندین نفر از دوستام اس ام اسی فرستادم با یکیشون بحثی در گرفت در این مورد که خود عشق در تضاد با اسودگیه پس شاعر اشتباه کرده آیا؟[نیشخند]

سائده

بسیار پیچیده‌ست این عاشقی! میشه این طور فکر کرد: عشق مطلوب ضمیر ناخودآگاه آدم باشه. چون وقتی به دستش میاره، از از دست دادنش می‌ترسه. اگر این رو اصل بدونیم که روح آدم به سمت آرامش تمایل داره، پس عاشقی به نوعی در رسیدن به آرامش تاثیر مثبت داره. میشه اینطور هم فکر کرد: هر آنچه که سبب ایجاد ترس و دغدغه در آدم میشه، آرامشش رو به هم میزنه. پس عشق با آرامش هم‌سو نیست. این موضوع درباره خیلی چیزهای دیگه، مثل قدرت، پول و ... هم صادقه. اون وقته که برای رسیدن به آرامش ترک دنیا کردن بهترین راهکاره. البته من طرز فکر اول رو بیشتر می‌پسندم. چون افراد تارک دنیا رو هم وقتی دقت می کنی می‌بینی به دنبال عشق میرن و اکثرا هم عشق خدا رو بر می‌گزینن که به دید خودشون ابدی هست و لایزال. یعنی یه جوری این ترس رو حل می‌کنن برای خودشون و اون رو به خوف تبدیل می کنن. بحثش مفصله!