679

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

نمی دانم چطور شد عنوان وب را گذاشتم "از هر طرف که رفتم جزء وحشتم نیفزود"،اما در طی این سال ها همیشه این عنوان را حفظ کردم. همیشه هستی برایم پر از حیرت و شگفتی بوده و هست. جهانی که نه آغازش معلوم است نه پایانش و نه حتی همین لحظات اکنونش. زندگی برایم سفری است در میان ناشناخته ها. ماجرایی در دل تاریک و روشن ها. هر لحظه را با بیم و امید سر کردن تا بلکه قدری شناخت از دنیای درون و برون حاصل آید. 

اندیشیدن به تمام شدنی بودن این مسیر، قدم برداشتن صبورانه را سهل تر می کند. اگر بعضی ایماژ و تصویر شان از زندگی پرنده ای در قفس یا اسیری در زندان هست، (مولوی تا حدودی همچنین تصویری از زندگی این دنیایی داره) تصویر من از زندگی، کوششی ست -البته توام با محدودیت- در صحرایی تاریک برای یافتن چشمه ساری حیات بخش. 

 در سایه این تلقی از زندگی است که خشت روی خشت می گذارم و دوست داشتنی هایم را گرامی می دارم. از این روست که در شناختن، یافتن و جمع کردن جزئیات تسلی بخش می کوشم. تصورم این است که آن سایه سار آرامش بخش را خودم باید تدریجا بسازم. بسیار مشتاق و دلتنگ آسودن در آن خلوت پر از آرامش و امن هستم. اما چقدر سزاوارم؟ نمی دانم. شاید زیر پا گرفتن همه حیرانی ها، غم ها و شادی ها، برای کسب این شایستگی است. شاید زندگی در این صحرای حیرانی، محملی است برای کسب ارزش و اعتبار.

امیدوارم روزی در پایان مسیر به منزلگاهی برسم که دیگر از وحشت و حیرانی در آن اثری نباشد. همه آرامش باشد و آسودگی. بی تابی ها و دلتنگی ها همان جا انتهای مسیر پایان یابند. 

/ 1 نظر / 52 بازدید
فرناز

من در بين اين شگفتي ها و عجايب اين هستي كلا گم شدم. يادم رفته از كجا شروع كردم و نميدونم اصلا اين راهي كه توش رهرو هستم و دارم ميسازمش ،من را به سايه سار آرامش خواهد رساند يا نه. خوندن اين نوشته ات و حس و حالت يك جوري به خودم نشون داد كه چهقدر درون پر هياهو و سر در گمي دارم. راهت پر بار و رو به نور آرامش باد با آرزوي رسيدن به منزلگاه امن به سخن آخرت آمين ميگويم. آمين [قلب][گل]