وظیفه

از اونجایی که پست قبل رو هر پنج خواننده این وبلاگ خوندن و نظر دادن و ... نوبت می رسه به پست جدید. من در شیوه مدیریت این وبلاگ اصلاً دلی و احساسی و این ها عمل نمی کنم، کاملاً قانونی و منضبط ام و حالا هم نوبت پست جدیده. خوابم می آد زیاد. هرچقدر هم که می خوابم بازم این خمیازه از تن و بدنم بیرون نمیره. میگن بهار رخوت و خواب میاره به نظرم پاییز هم همین طور و کلاً خواب این روزها خیلی می چسبه که یادت بره روزگار چه طوری می گذره و ... و البته خدایی بد هم نمی گذره خیلی فقط یکم سرعتش زیاده و فرصت کمه و ...

 

چند روز پیش به یه حقیقت و جملاتی فکر می کردم و با توجه به اینکه پس از یک هفته انشا کامل موضوع که حین مسواک زدن به ذهنم رسید هنوز واژه به واژه یادمه به نظر می آد وجهه الهام اسمانی بودنش خیلی کم باشه و ...

دنیا یه همچین جاییست وقتی سرگرم اش می شوی و با شادی هایش می خندی و غصه هایش را سبک می انگاری، جایی با مصیبتی غافلگیرت می کند و وقتی هر روز به فاصله ها و دوری ها و تنهایی های حقیقی و واقعی و قابل انتظارش فکر می کنی، هر روز به پیشواز مصیبت رفته ای و غصه نیامده تو هر روز پذیرایی اش کرده ای. این است که نمی دانم با فراموشی می توان دلتنگی ها را از بین برد و یا با یادآوری هر روزه اش به آن خو کرد و ...

بی ربط: استادم بعد از یک و ماه و نیم برگشته، کلی لاغر شده و عینک پیر چشمی زده. دیروز با دیدن چهره مهربونش یه دفعه ای بعد از یه ماه دلتنگش شدم.

/ 3 نظر / 2 بازدید
سائده

بازي روزگار كه مي‌گن يچي تو همين مايه‌هاست. منم متاسفانه جواب سوالت رو خيلي دقيق نمي‌دونم فقط مي‌دونم هرچي رو كه سعي كني فراموش كني، هيچ‌وقت فراموش نمي‌كني!

سالی

منم نمیدونم فقط میدونم جدیدا دیگه دوسش ندارم دنیا رو

شمل

[گل]آخی!چه خوب که استادتو دیدی. کلی دلم واسه یکی از استاد جونام تنگ شد:(