خدایا شکر

از وقتی اینجا مینویسم فقط می نویسم، در حالی در وبلاگ قبلی ام عنوان نوشته پیش از محتوایش می آمد و می دانستم که قرار است حول چه چیزی بنویسم. در یک ساله گذشته از خیلی از چیزها که، خیلی وقت ها نسبت به آن موضعی داشتم، نوشتم. شاید حتی به دلیل این تازگی نوشتن گاهی تفکراتم شعاری و نا پخته و یک سو نگرانه بوده. اگرچه هر چه که بوده گوهر نوشتن، بیان کردن و به واژه رساندن مفاهیم، بخش از صیقل یافتن افکارم در رسیدن به نگرشی جامع تر بوده. چون مجسمه سازی که برای رسیدن به طرح اصلی نیازمند تراشیدن پیکری کلی است تا به مرور جزئیات را بسازد، نوشته های پیشینم هم برای من چنین نقشی دارد.

به هر حال اگر همه اینها را مجموعه ای از حرف های حاشیه ای بدانیم، حرف اصلی این است که امروز باز هم به ترس، اکراه و تردیدم در انجام یک کار غلبه کردم، و به یک نفر که می خواستم جزوه و نمونه سوالات و ... ازش بگیرم زنگ زدم.

شاید نزدیک دو هفته است که شماره اش را دارم ولی هر روز می گم فردا. خجالت می کشم، با خودم فکر می کنم الان طرف چه می گوید؟ خب پروژه می خوای خودت برو انجام بده. چرا نمونه سوال؟ همه چیز رو بخون و بیا سر امتحان. اما با توجه به اینکه سر کار می رم و وقتم واقعاً کم است و از طرف دیگر بعد از این همه سال به این نتیجه رسیدم که آدم باید تو این مملک زحمت رو به اندازه بکشه چون به زحمت بیش از اندازه نه تنها ارزشی قائل نیستن، بلکه به حساب خنگی و بی دست و پایی آدم می گذارند، بالاخره امروز دل رو به دریا زدم و زنگ زدم.

برخورد بدی نداشت و گفت نمونه سوال میاره و همچنین در مورد پروژه هم خودش گفت این درس خیلی سنگینه و همش رو آدم تنهایی انجام نمی تونه بده. نمیشه همه برنامه هاشو خودت بنویسی، باید آدم یه زمینه ای داشته باشه و بعد بشینه اون ها رو ادیت کنه و ...

خدایا شکر. این بهترین عنوانه!

آره خدایا شکر. حالا ١۶ آذر گفت شاید تهران نیاد. قراره ١ شنبه بهش sms بدم. امیدوارم یادم نره. بیاد و هم نمونه سوالات و هم جزوه رو بده و ... خدایا تو هم یه کاری کن، به دلش نیفته که چرا باید همچین کمکی بکنه؟

 

/ 1 نظر / 2 بازدید