710 فصل نو شدن

خبری که سه شنبه 14 آذر درست یک روز مانده به میلاد حضرت محمد (ص) به گوشم رسید و سه ماهی موجب اضطراب، نگرانی و تشویشم شد، 16 اسفند تحقق پیدا کرد، حکم سرپرستی ام رسید. آوار مسئولیت آمد در حالی که من هیچ گاه نخواستم و از گوشه ذهنم هم نگذشته بود که بار این امانت بکشم؛ اما قرعه کار به نام من دیوانه زدند. برای آرامش خودم به خدا توکل کردم و زمزمه زبانم کردم که افوض امری الی الله و الله بصیر بالعباد و گفتم که من یتوکل علی الله فهو حسبه. و در آخر چنگ زدم به

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و جعلنی من لدنک سلطانا نصیرا


در هر حال این چند روز کمی به جابه جایی و آشنایی با اداره امور گذشت.


امروز نشستم لیست کارها را یکپارچه کردم. دیگر نوشتن روی بریده کاغذها کفایت نمی کند. دست به تایپ شدم و با تفکیک همه اهداف و وظایف، 6 صفحه کار ریز و درشت و خرد و کلان نوشتم.


نوشتن کارها و وظایف ذهن را سبک می کند. دیگر هر لحظه کاری به ذهنم نمی رسد و نظم اندیشه هایم را پاره نمی کند. این کار احتمالا به التیام نگرانی و دلواپسی هایم هم کمک می کنم.


به قول قیصر امین پور


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد 


/ 1 نظر / 54 بازدید
zanraf

مبااااااااااااااااااااااارك باشه.تو بهتريني