درون گرایی مخرب

بعضی وقتها می خواهم مثل یک سیاه چاله هر چیز مربوط به خودم را به تو بکشم، چنان درون گرا شوم که در یک نقطه محو شوم. در همان حال، گاهی دست به کارهای پر سر و صدا می زنم. احساس می کنم، وجودم دارد جلب توجه می کند. شاید احساسم به محو شدن، هر حرکتی را جنجالی و پر نمود و بروز می یابد. اما ...

اما نه واقعیت این است، که می خواهم پیله را پاره کنم. در آن ساعات می دانم که به انزوا رفتن حالم را بدتر خواهد کرد. باید بخوانم، بخواهم. انزوا یعنی دیگرگونه جلوه دادن واقعیت و حذف تمام جلوه های ناپسندش. انزوا یعنی هر چیزی آنجوری هست که من می خواهم، همه چیز خوب است و براه است و خواستنی اما...

اما این سد خود ساخته پر روزنه، هر لحظه نشتی دارد. هر لحظه، رویارویهای تمام نشدنی و واقعی نهیب می زنند. گوشم را پاره می کنند و صدایشان را به قلبم می رسانند، خودشان را تحمیل می کنند و می خندند.

امروز یکی از آن روزها است. از آن روزهایی که بین رفتن و ماندن شک می کنم هر دو را می خواهم و هیچ کدام. امروز از آن روزهاست که به یادم خواهد ماند، آخرش چه کردم رفتم با سر و صدایی جلب توجه کننده یا ماندم، مثل شبتابی پر امید در دل تاریکی.

پینوشت: مطمئنم تنها حدسی که نمی زنید، عاشقانه بودن علت این سطور است. اما واقعیت این است که من مثل هر روز هر روز هر روز  ...

------------------

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

/ 0 نظر / 2 بازدید