این پست جذابه تا آخر بخونید!

سلام همه دوستان خوبم

سالی سائده و آبراکساز کس دیگه ای نیست مطمئن باشید!

خلاصه پست:

درسته که من از هفتم رفتم سر کار اما امروز برام یه روز کاری بود. چراش باشه تا براتون بگم تمام این مدت چی بر من گذشته.

قبل از عید:

آخرین ٣ شنبه سال، طبق روال سر کار نرفتم ( اشنبه و ٣ شنبه ها میرم دانشگاه) به علت تعطیلی کلاس ها، کارت هایی که برای همکاران و اساتید و ... گرفته بودم رو توزیع کردم و با مامانم و خواهرم رفتیم هفت تیر مانتو خریدیم و چون شب چهراشنبه سوری بود سریع خودمون رسوندیم خونه. چهارشنبه رفتم سر کار ولی خیلی ها نیومده بودن.

۵ شنبه و جمعه و شنبه کار خونه کردم که خودش می تونه یه پست مفصل باشه که چه کارهای خورده ریز و درشتی داشتم که دوسال بود تلنبار شده بود و انجام نداده بودم. تنها خرید قبل از عید من همون روپوش بود و ؟

لحظات سال تحویل:

درست شنبه شب، یه موردی پیش اومد که دلخوری شد و با عرض شرمندگی باید اعتراف کنم که من و مامانم با ناراحتی سال نو رو شروع کردیم. (اینجاش خیلی جالبه اما عهد کردم که راست بگم و مخفی نکنم) خلاصه دو روز طول کشید تا با هم صمیمی بشیم. چون می دونم که می دونه چقدر دوسش دارم اینجور ناراحتی ها اصلاً یادمون نمی مونه ولی خب خیلی صورت خوبی نداره که آدم سراسر سال با یکی خوب باشه و عاشق و معشوق و بعد سر سال تحویل یه گله گذاری پیش بیاد و آدم قهر باشه.

داخل عید:

- عید دیدنی

طبق تصمیمی که گرفته بودم، من معمولاً خیلی تصمیم نمی گیرمخجالت خونه دو سه نفر نرفتنم و سانسورشون کردم و البته یکی شون که میشه دخترخاله ناتنی بابام احتمالاً به خاطر بیماری سختش به آخر سال نمی رسه و کمی پشیمونم که کاش برای آخرین بار می دیدمش  ولی مگه چه فرقی می کنه که ادمی رو که فقط سالی یکبار می بینی رو برای آخرین بار هم دیده باشی و ...

-تفریح فیلم و کتاب و سریالی:

تنها سریالی که می دیدم "چار دیواری" بود و چند تا فیلم خریده بودم که دیدم(فیلم های متوسط از همه چیز بهترن، چون به شما اجازه انتظار بیش از متوسط رو نمی دن و خواسته هاتون بر آورده میشه) جلال آل احمد خونی کردم رو ادامه دادم (همچنان در حال مطالعه "نون و قلم" ام ولی "سنگی بر گوری" رو خوندم و توصیه می کنم بخونید) و همچنان در طول عید کارهای خورده ریز من ادامه داشت به همراه 5 تا عید دیدنی و ...

-سفر:

2 روز و یک شب رفتیم شمال و به عموم سر زدیم و برگشتیم تمام راه چاوشی و خواجه امیری و همایون شجریان گوش کردیم!

اتمام عید رسمی و شروع عید غیر رسمی:

- سر کار

از هفتم رفتم سر کار و چند نفر از همکارها رو دیدم و البته مملکت فشل تعطیل، نامجو و دریا دادور به توصیه خواهر جان دانلود کردم و چک میل و ... دور روز آخر هفته را هم کارهای درسی رو سر کار انجام دادم. روز آخر هم که از واحد ما فقط من بودم.

-دوازده به در:

دوازده به در رفتیم چیتگر که نیروی انتظامی مهربان به دلیل ازدیاد اتومبیل در پارک جلوی ورودی را سد کرده بودند و ما کمی حرص و جوش خوردیم و خاطرات چند سال پیشمان از همین پارک زنده شد که تمام روز سیزده چطور ماشین ها در هم فقل شده بودند و اصلاً برای پلیس انگار نه انگار و ...

رفتیم طرف کن و پارک کوهسار اتیش درست کردیم و جوجه کباب و ... من در آنجا دو تا درس گرفتم:

مهم هوا شدن بادبادک نیست مهم تلاش هایی که برای هوا دادنش باید بکنید و بعد با دقت آن را در هوا نگه دارید. درس دوم هم مشابه همین درس اول بود که مهم جوجه کباب خوردن نیست، مهم درست کردن آتش بدون بنزین و در هوای بادی است و ...

سیزده را هم به بهانه این شعر شهریار و خطرهای احتمالی در چیتگر و ... به در نکردیم که:

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر، من همان سیزدهم کزهمه عالم به درم.

حاشیه مهمتر از متن و علت تقریر این سطور:

تا اینجا رسیدیم به دیروز که رفتیم سر کار و مجدداً گند زدند به اعصابمان. اینقدر بهتان بگم که دلیل اینکه ما پست هایمان را رمزی کردیم، همین ایمنی و امنیت سیاسی اجتماعی روحی روانی است که در محیط کار داریم و ...

دیروز باز هم دپرشن بودیم که چکنیم برویم سر کار؟ نرویم؟ خدایا چی کار کنیم؟  نکنیم؟ (در تصمیم گیری مشکل اساسی داریم وگرنه الان انوشه انصاری بودیم)

با مادرمان 3 ساعت دیروز درد دل کردیم و مشکلات کاری و درسی و روحی و روانی مان را بر شمردیم ولی باز هم گفتند تصمیم با خودت است. ما نمی توانیم جای تو تصمیم بگیریم.

امروز هم آمدیم سر کلاس ها و دیدیم که تمرینی که ما دو روزه نتوانستیم حل کنیم، همکلاسی با رسم شکل رنگی و غیره حل کرده و آورده و ... اگر قدیم ترهایمان بود ترک تحصیل می کردیم ولی الان قرار است بعد از این پست برویم مخمان را به کار بیاندازیم و ... (البته اگه وقتی باقی مانده باشد.)

بعد از کلاس با یکی از دوستان که تو این مدت ندیده بودم گپی زدیم و مهربانی و همدردی اش مرا از این رو به آن رو کرد که احساس می کنم هر تصمیمی را می توانم بگیرم. احساس می کنم سوپر من شده ام و می توانم از آن کار لعنتی که ان شاء ا... هیچ کس بیکار نماند رها شوم و شاید آینده ام را در یک جای دیگر جستجو کنم و ...

خلاصه به این شادی نوشتنم نگاه نکنید سر گردانم و از شما می خواهم مرا دعا کنید و خواهش می کنم درکم کنید و ...

قلب

 

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
صبا

جون من تا اخر خوندید؟ رکورد زدم ها

سائده

راستی! تا آخر خوندم [چشمک]

آبراکساز

واقعا بهت توصیه می کنم تصمیم دلت رو بگیر و با اون اوضاعی که تعریف کردی برام خوب اونجا نمون. مطمئن باش فرصت های چه بسا بهتری برای تو هست. من و تو تا حالا چند بار راجع به کار و هدف از کار کردن و اینا حرف زدیم و با استناد به اون حرف ها و اینکه خوب تو الان مسئولیت مالی نداری درس هم که می خونی راحت تصمیم بگیر و با دلت باش.

سالی

اون دوتا نتیجه گیریت حرف نداشت دختر! دوست دارم اینجور نتیجه گرفتنها از لحظههای ساده ی زندگی رو در مورد کار میفهمم چی میگی تصمیم سختیه آحه از یه طرف ادم توی این سن وسال احتیاج داره که کسب درآمد کنه طبیعتا ولی فکرکنم برای تو اینجور نیست که دیگه نتونی جایی مشغول شی پس از جایی که ازارت میده بیا بیرون من هم یک بار اینکار رو کردم وهنوز هم خیلی خیلی راضیم باید شجاع باشیم دیدن آدمهایی مثل این دوستی که گفتی توی زندگی همه ادمها مهمه امیدوارم زیاد با اینجور آدمها در ارتباط باشی

اول تبلیغ می کنی که تا آخر بخونیم بعد رمزدارش می کنی؟! این دیگه چه جورشه؟!