یاد دچار شدنم افتادم

وارد که میشم کلید اتاق رو میگیرم و یه راست می رم تو آسانسور. طبقه سوم، به طرف اتاق دسته جمعی مون، تاریک و سوت و کور، طبق معمول من اولین نفری ام که درش رو باز می کنم. روشن کردن pc و سر زدن به صفحه وب خودم، به این امید که در نبود من کسی احوالاتم رو توش به روز کرده باشه.

وب گردی برای فراموش کردن این سندرم نارنجی*، که بد جوری دیروز و امروز، دارم باهاش سر و کله می زنم. قیافه این پسره استفان در twilight کاملاً تحت تاثیرم قرار داده.

لیلا وارد می شود و وقتی میگه داغونم به خدا؛ فقط من، می تونم عمق و ریشه اش رو بفهمم. اینجور رابطه های بی تکلف و بی ریا رو خیلی دوست دارم. میره طرف پارتیشنش و من بر می گردم به صفحات وب و ...

دلم نمی آید با عاشقانه سیاه تگ کنم. او حتی نقطه ای هم که شود، سفید است.

*سندرم نارنجی: دلتنگی برای یک عشق از دست رفته.

/ 5 نظر / 2 بازدید
آبراکساز

خیلی خوب بود "عابر"! ساده و راحت، بی تکلف از یه احساس که کلی حرف توش هست! یه چیزایی یه وقتایی هست که شاید خیلی هم سفید نباشن اما ارزش سفید بودن دارن!!

سائده

وقتي يه عشقي ساختي خيلي خيلي بزرگ و رنگي، سندرم نارنجي ميشه فقط مجموعه‌اي از خاطرات. بعد به اين فكر مي‌كني براي ساختن اين عشق، لازم بوده كه تعدادي سندروم نارنجي داشته باشي [ماچ]

آبراکساز

یه لینک اضافه کردم!" قوزک پای چپ..... "فکر کنم خوشت بیاد!

shamal

سندرم نارنجی!!!چه هیجان انگیز...

آبراکساز

اون پست که آپ نشد ما ندیدیم! یه چیزی آپ کن!![چشمک]