تو در نبودنت هم مرا عذاب می دهی

رفتم جلو. حتم داشتم مرا نمی شناسد. همین اطمینان، قوت قلبی بود، بعد از این همه روزهای تلخ.

جلو رفتم و متوجه نشدم که کی؟ سرش را به طرفم چرخواند و نزدیک شدم را از دور زیر نظر گرفت. نگاهش غمگین بود، عین خودم. اما با صلابت خاصی نزدیک شدنم را انتظار می کشید. شک کردم که مرا می بیند؟ یا دارد در فضای خالی آمدن کس دیگری را انتظار می کشد؟ به خودم نهیب زدم که نه! مرا نمی شناسد.

وقتی به هم رسیدیم، دست دراز کردم تا به رسم ادب دست دهیم. دستم را گرفت و مرا به طرف سینه اش کشید. در کمال تعجب و ناباوری، مرا به سینه اش فشرد و سرش را روی شانه ام گذاشت. متقابلاً دستش را فشردم و دست دیگرم را بر پشتش محکم کردم.

هم آغوشی غریبی بود. ما داشتیم درباره چی با هم همدردی می کردیم؟ چرا زبانم بند آمد بود؟ آمده بودم تسلیت بگویم دیگر. چرا لال شدم؟ 

سرش را به طرفم چرخواند و در گوشم زمزمه کرد: "کسی غم تو را نمی داند، جز من." تنم لرزید. از چه حرف می زد؟ دستم شل شد. می خواستم مرا رها کند، اما دستم را محکم تر کشید. ترسیدم، درحالی که سعی می کرد، دوباره در گوشم چیزی بگوید، شیونی از کنارمان به هوا رفت. چون مرغی در دام افتاده، خودم را عقب کشیدم، دستش را محکم کرد.

در دلم به التماس افتادم اما باز حرفی نگفتم، از چشم هایش و تلاقی نگاهمان فرار می کردم که ناگهان در گوشم صدایش پیچید که: "من هم مثل تو به شادی اش راضی بودم. راستی با تو شاد بود؟"

یخ زدم.

/ 0 نظر / 2 بازدید