خنده بی جا

از وقتی که دوره لیسانسم تمام شد و کمی بزرگتر شدم، فهمیدم جرز دیوار خنده نداره. فهمیدم هر چیز خنده داری آدم رو یه روزی به گریه می ندازه!!! پس سعی کردم که بلند نخندم که غم بیدار نشه. از همین دست تجربه ها ست که شیطنت های بی جا و با جایمان را خاطره کرده.

اما چند روز پیش احساسی از نوع شیطنت های هفت سال پیش زنده شد. سر کلاس ... ، استاد مدعو قرار بود به جای استاد اصلی درس، مختصری در مورد روش های تحلیل و محاسبه در حالت غیر خطی مطالبی رو بگه و بعد بیشتر درمورد زمینه کاری خودش که بهینه کردن گام زمانی و تلورانس و ... است صحبت کنه.

اون استاد محترم و عزیز اصلاً و اصلاً و اصلاً توانایی تدریس و قدرت بیان ندارن. طوری مطالب رو پیچ انداخت که با وجود آشنایی نصفه و نیمه ام به این مباحث به همراه علاقه ای که به این موضوع دارم، عملاً از نیمه های کلاس درکی از مفاهیمی که سعی می کرد بیان کنه نداشتم. البته این نه مشکل من که مشکل سه چهار نفر دیگه ای هم که سر کلاس بودم هم بود. از قیافه هاشون می شد خوند که از همون اول مرخص بودن و ... من ردیف دوم نشسته بودم و خوب بهتر همین چند نفر رو زیر نظر داشتم. همه به نوعی شیطنتشون بیدار شده بود با چشم های باریک کرده و گوشه لب های باز شده به هم نگاه های معنا داری می کردن و ...

از اون جایی که ما همه دیگه تو این زمینه ها حرفه ای شدیم، هر از گاهی سری تکون می دادیم و سوال بی درد سری می پرسیدیم که استاد فکر نکنه داره به یه سری مجسمه درس میده.

وسط های کلاس به وقت عزیزی که داشت هدر می رفت، استادی که مذبوحانه برای جا انداختن مفاهیمی پیچیده داشت بال بال می زد، دانشجویانی که داشتند برای بعد از کلاس برنامه ریزی می کردند و قرار هاشون را با sms نهایی می کردند، خندم گرفت. از اون خنده ها که هر چقدر لبم رو گزیدم و گاز گرفتم باز هم حریفش نمی شدم.

بعد لحظه ای به خودم آمدم و فکر کردم به چه می خندم، به وقتی که دارد هدر می رود، به چیزی که کاش یاد می گرفتیم و نگرفتیم، به استادی که بعد از این همه سال درس خواندم نمی تواند در آموزش دادن ثمری داشته باشد، به کارهای جور واجوری که روی هم تلبار شده و نمی دانم از کجا شروع کنم و ...

آره این موضوعات خنده نداره، ولی چرا قدیم به مواردی از این دست این قدر راحت نیشخند می زدیم؟ تجربه ها آدم رو تلخ می کنند. آنقدر تلخ که به خنده های قبلت هم تاسف بخوری!!

پینوشت: ولی نگران نباشید من هنوز یه این چیزها می خندم.

/ 0 نظر / 2 بازدید