لذت وحشت یا اندوه لذت

دیروز که در برنامه صفحه دو بی بی سی فارسی، صحبت از دستگاه قضا و استقلالش شد، من هم برنامه را تماشا می کردم. کارشناس برنامه رسید به اینجا که، قاضی نباید به اعترافات متهم که معلوم نیست تحت چه شرایطی اخذ شده استناد کند و لازم است حتماً از متهم سوال شود که آیا اعترافات را قبول دارد و الخ ...

همین جا بود که ناگهان ذهنم پرت شد به یکی از لحظات سیاه و خفه­کننده روزهای کودکی­ام. اضطراب­ تماشای اعدام، تلاش­های تخیلم برای تصور چگونگی لحظه مرگ، اضطرابم برای فهمیدن ساز و کار چوبه دار و ...

هفده سال پیش، من فقط فقط کودکی ده ساله بودم. از تلوزیون مجموعه­ای با عنوان سیلاس پخش می­شد و من با تمام دلهره­هایش، از طرفداران پر وپا قرص وقایع ترسناک و غیر قابل کنترلش بودم.

سیلاس!

با آن سازدهنی، اسب سیاه وحشی، کودک ولگرد عاصی، آواره در سواحل دریا و ...

آنچه برای همیشه در ذهنم از این مجموعه هک شده بود، سکانس مرگ پیرزن آسیابان بود که، اسیر در فتنه خویش، لابه لای چرخ دهند­ه­های آسیاب جان داد و برای همیشه صدای ضجه­ها و فریادهایش در خاطرم ماند.

آنچه دیروز ناگهان جلو چشمم زنده شد، تصویری از این مجموعه بود که سالهاست از خاطر برده بودم. در کنار سیلاس مرد جوان عدالتخواهی بود که نمی­دانم دقیقاً به چه دلیل محکوم به اعدام بود. او با تشریح ترفند حلقه فلزی­اش، خیال داشت تمام اضطراب ما (تماشاگران کودک) و سیلاس را از تصور لحظه رعب­آور اعدام­اش دور کند. تا آنجا که به خاطر دارم او با آن حلقه جان به در برد. من خوب سرفه­هایش را پس از بیداری به یاد دارم.

 

شاید تمام خاطره­ام اشتباه است، شاید ذهن معصوم کودکانه­ام خشونت این صحنه­ها را خوب نفهمیده. شاید تمام این وقایع مربوط به مجموعه دیگری به جز سیلاس است و ...

 

ذهنم این روزها بسیار مشوش و آشفته است. روزهایی که هر روزاش منتظر یک اتفاق تلخم.

 

آنچه مرا به نوشتن این چند خط وا داشت مرور آنی خاطره­ای بود که مرا برای لحظه­ای برد به زمان و مکانی دیگر، و نشان داد چقدر در کودکی صحنه­های خشونت بار دیده­ام و چقدر ناخواسته آنها را در پس ذهنم به خاطر سپرده­ام و ...

 

هنوز هم در کنار همه آن اضطراب­ها مجموعه­های مورد علاقه­ام برادران شیردل، سیلاس و ارتش سری ست. مجموعه­هایی که اگرچه از خشنوت عریان درشان خبری نبود اما سایه عدم امنیت بر تک تک شخصیت­هایش سایه افکنده بود.

 

این روزها از خودم می پرسم چرا آن مجموعه­ها پخش می شد؟ چرا ما مخطبان آن همه خشونت پیدا و پنهان بودیم؟ آیا سرنوشت ناگزیری ما را تا اینجا آورده است؟ آیا آینده محتومی در انتظار ماست؟  

 

 

بی ربط نوشت:

 نه وقتی برای خواندن و نوشتن نامه­های عاشقانه مانده،

نه فرصتی برای عشق بازی،

لبهای گرمت را در این سردی زمستان دریاب.

ای مسافر مانده در راه برخیز،

جاده چشم به راه ماست.

 

 

3 شنبه 8 تیر 89

در شب آخرین مهلت ارسال مقاله

 

 

/ 9 نظر / 2 بازدید
آبراکساز

من هم تازگی ها یاد ارتش سری افتادم! از سیلاس هم یه چیزایی یادمه! همیشه فکر می کنم واقعا اولیور تویست فقط به خاطر اینکه شخصیت اولش بچه بود باید تو برنامه کودک پخش می شد؟؟؟ به عنوان برنامه تاپ اون روزها!!! ببین همین سیمای میلی چند وقته اصلا برنامه شاد و طنز نداره!!!

shamal

[تعجب][تعجب][تعجب]دیروز صحنه اول کیفر" دار" بود!!!!نزدیک بود پس بیفتم!!متنففرم از این کار!! از ارتش سری فقط همین رو یادم مونده که می دیدمش! و اینکه... حال هوای این روزهایت را می فهمم و نمی دانم چیست!شاید اپیدمی تابستان زدگی ما پاییزی هاست:)[گل]

آبراکساز

آره من هم دوستشون داشتم !! هرچند همش داشتیم غصه می خوردیم تا شخصیت اصلی کارتون ها مامانش رو زودتر پیدا کنه یا بره پیش مامانش!! نل؛‌هاچ؛ چوبین؛ ای کیو سان؛ توشیشان و... اون شب فرشاد منافی می گفت اینا هیچ کدوم چرا پدر نداشتن یا دنبال پدراشون نمی گشتن!!![چشمک][نیشخند]

shamal

راس میگه ها!!!اینا چرا همشون بی بابا بودن[قهقهه]تا حالا بهش فکر نکرده بودم[نیشخند] استرلینگ چی بود؟؟؟یادم نیست! دوقلو های افسانه ایم بودم که البته معلوم شده اصلا خواهر برادر نبودم[زبان]

سائده

من فكر مي‌كنم اين قصه‌ها براي ما پخش مي شد كه چشممون به ديدن خشونت و بي‌تفاوتي نسبت به اون عادت كنه!

سالی

آخیییییییییییییییییی ارتش سری یه اضطرابی داشت

سالی

شعرت هم قشنگ بود صبا قوی هستیا توی شعر

آبراکساز

بسه دیگه! چقدر نگاه می کنی! بنویس! [چشمک]