675 از عامه پسند بوکفسکی

قبل از اینکه کتاب برگرده به کتابخونه، دوست داشتم این چند تا جمله رو یادداشت داشته باشم. جملات به ترتیب از انتهای کتاب به ابتدا آورده شدن

 

1- اگر بخواهم رک حرف بزنم، حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی رو پر کنیم. بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. نیشخند (ص 169)

2-تلوزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است این حرام زاده فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضاً مشهور هم هستند. (ص 164)

3-روی هم رفته در زندگی ام نمایش بدی نداشتم. شب ها در خیابان نخوابیده بودم. البته کلی آدم خوب بودند که در خیابان می خوابیدند. آن ها احمق نبودند، فقط به درد نیاز تشکیلات زمانه نمی خوردند. نیازهایی که مدام تغییر می کردند. این توطئه شومی بود. اگر قادر بودی شب ها در رختخواب خودت بخوابی این خودش پیروزی پر ارزشی بود بر قدرت ها. من خوش شانس بودم ولی بعضی از حرکت هایی که کردم، خیلی هم بدون فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقت ها دلم برای تمام آدم هایی که درش زندگی می کردند، می سوخت. 

به جهنم ودکا را در آوردم و جرعه ای نوشیدم. اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کار نکرده ای و نشسته ای و درباره ی زندگی فکر کرده ای.

منظورم این است که می فهمی همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد، چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن تقریباً معنایی به آن می دهد. (ص 148)

4- هم احتمال داره دو روزه از بین بریم، هم احتمال داره که هزاران سال دیگه هم زندگی کنیم. نمی دونیم کدوم شون قراره اتفاق بیفته. برای همین هم برای مردم خیلی سخت شده که چیزی براشون مهم باشه. (ص 147)

5- همیشه یک نفر هست که روز آدم رو خراب کنه. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشه. نیشخند (ص113)

6- من باید تمام زندگی ام را صرف گشتن دنبال راه حل می کردم. آدم هایی که در عمرشان از پس حل کردن چیزی بر آمده بودند معمولاً پشتکار زیاد داشتند و کمی هم خوش شانسی. اگر به اندازه کافی پافشاری می کردی معمولاً شانس هم به دنبالش می آمد. خیلی از آدم ها نمی توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می شوند. (ص112)

7- هنوز نمرده بودم ولی داشتم با سرعت می گندیدم. کی تو این وضعیت نبود؟ همه مان مسافر این کشتی سوراخ بودیم و دل مان خوش بود که زنده ایم. (ص102)

8- (در مطب دکتر روانپزشک) صبر کردیم و صبر کردیم. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند، همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند، زندگی کنند، انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود، سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد صبر می کردی که بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی که بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی، باز هم صبر می کردی که نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان پزشک با بقیه روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی که آیا تو هم جزء آن ها هستی یا نه. (ص 98)

9- پدرم به من گفته بود که احتمالا شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده مادرزاد بود. کار از بیخ ایراد داشت خنده (ص 84)

10- لعنتی مرگ همه جا حاضر بود. انسان، پرنده، چرنده، خزنده، جونده، حشرات، ماهی ها، هیچ کدام شانسی ندارند. از حالا آخر بازی معلوم است.نیشخند  (ص 70)

11-بعضی وقت ها یاد کبدم می افتم. ولی کبدم هیچ وقت حرف نمی زد. نمی گفت بس کن، داری من را می کشی. من هم دارم تو را می کشم! اگر کبدهایمان سخنگو بودند، دیگر انجمن الکی های ناشناس نیاز نداشتیم. (ص 39)

12- جهنم چیزی است که خودت خلقش می کنی. (ص 22)

13- من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دستهایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام، همین طور ذهنم را. (ص 16)

/ 1 نظر / 29 بازدید
سارا.پ

عالی بودن ممنون صبا جونم با این جمله خیلی موافقم من باید تمام زندگی ام را صرف گشتن دنبال راه حل می کردم. آدم هایی که در عمرشان از پس حل کردن چیزی بر آمده بودند معمولاً پشتکار زیاد داشتند و کمی هم خوش شانسی. اگر به اندازه کافی پافشاری می کردی معمولاً شانس هم به دنبالش می آمد. خیلی از آدم ها نمی توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می شوند بازم ممنون[ماچ][ماچ] در مورد بند 5 هم بگم جدای از بعضیا من معمولا خودم هم گاهی روزم رو خراب میکنم البته گاهی وقتا [چشمک][چشمک]