از اون هفته تا این هفته چه خبر؟

١- وقتی بچه بودم (ابتدایی و اوایل راهنمایی) ۵ شنبه ها بعد از ظهر حتماً به اتفاق مادر و پدرم می رفتیم زیارت اهل قبور. رفتنی مصاحبه با مشاهیر را از رادیو  گوش می کردیم و بر گشتنی برنامه "عصرانه" را که داریوش (نمی دونم چی چی) تهیه و اجرا می کرد. خودش جای استاد خرناس حرف می زد و ... آیتمی داشت با عنوان "از اون ۵ شنبه تا این ۵ شنبه چه خبر؟" ...... عنوان این پست از اینجا می آید. کم کم شاید عنوان وبلاگم هم همین شود.

٢- از روزمرگی ها و درد سرها و سر دردها که بگذریم، قسمت خوب و بد هفته قبل می شود همین ۵ شنبه گذشته. حدود ١٠ رفتم انقلاب برای پرینت یک کتاب و مرور پشت شیشه ای کتابها و سی دی های جدید و ... رفتنی یک سری به کتاب فروشی پرهام زدم، پس از پرینت کتابم سری به نیک و جیحون زدم و دو تا کتاب خریدم "هم نوایی ارکستر چوبها" اثر رضا قاسمی و " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" اولین رمان داریوش مهرجویی - این دومی را ١۵ صفحه ای هم خواندم. عالیست مثل مهمان مامان. زندگی خودمان، الفاظ خودمان، احساسات و منویات خودمان و کامل فکر های امروزی توی ذهن تک تکمان. تعجب می کنم مهرجویی با اینکه با ما خیلی اختلاف نسل دارد، چطور شرح حال نسل حاضر این قدر روان می دهد.*

٣- ادامه ۵ شنبه: در راه برگشت دوباره سری به پرهام زدم تا بالاخره یکی از چند تا کتابی که زیر نظر گرفته بودم بخرم. درست شانه به شانه ام دو تا خانم ایستاده بودند و با اشتیاق کتاب ها را به هم نشان می دادند. یکی را بر می داشتند و با هم مرور می کردند. تو دلم گفتند هان این ها جدید الورودهای فنی اند. دولا شدم اونی که دورتر یود رو دیدم و صدای این شانه اش به شانه ام می خورد را بهتر شنیدم. برگشتم سر جایم و گوشم را بیشتر تیز کردم. بعد شک کردم و کامل دولا شدم تا چهره بغل دستی ام را از روبرو ببینم. که ناگهان دیدم انوشه**ست.

۴- بهترین لحظات از همین جا شروع شد، فکر کنم یک ساعاتی تو پرهام سر کتاب ها و غیره با هم گپ زدیم و راه رو تنگ کردیم تا بالاخره از هم جدا شدیم. برای جمعه بعد قرار گذاشتیم. حالا تا چی پیش بیاد.

۵- آمدم خانه برای یکی از این مراسم های مزخرف مذهبی آماده شدم. رفتم چون اگه نمی رفتم ناراحت می شدند!! مشتی متکبر مغرور گنده دماغ که چون به ثروت از دیگران بیش اند و به ظاهر بسیار متشرع و مذهبی بالاتر از دیگران نشینند و به هر عنوان در کار دیگران فضولی کنند که "ای وای عروس اش بچه دار نمی شود" و " نه بابا سرطان سینه داشته. اون چپی رو برداشته" در این حین در حال خواندن قرآن هم هستند تا از این قرائت به آن متوفی هم ثوابی برسد!!! در حین خوردن و نوشیدن که آنقدر نخورده اند و .. از شوری و ترشی اش بگویند و ... اصلاً خوش که نگذشت هیچی کلی هم آزرده شدم و پشت دستم رو داغ گذاشتم که اگر به قطع رابطه فامیلی مان هم منجر شود دیگر در این مراسم قدم نگذارم

۶- احساس خر شدگی می کنم. تا قبل از این دو قسمت دوران سوم "در چشم باد" این سریال برایم یکی از بهترین ها بود. چند بار باید لباس نیمه خیس بیژن را در حال دویدن در سواحل لس آنجلس ببینیم؟

 

* جای جناب خدا (خواب کوتاه) خالی در پایان این  طور تعریف ها حتماً آدم رو یه طوری می کوبید. ... پرست. روشنفکرنمای کوته بین و ...

** انوشه از دوستان دوران لیسانس است.  ٩ سال و ٧ ماه از آشنایی مان می گذرد. ار بین رفیق رفقا اون زمان یکی خانم آبراکساز برایمان مانده یکی همین انوشه خانم بقیه یا شوهر کردند یا از ایران رفتند یا هم با ما حال نمی کنند.

/ 5 نظر / 2 بازدید
آبراکساز

کتاب "هم نوایی ارکستر چوبها" رو که خوندی حتما نظرت رو بگو. چون من هم تازه خوندمش و به شدت دنبال یکی می گردم که خونده باشه و باهاش صحبت کنم راجع به کتاب. آخه من این روزها خیلی بی هم صحبت موندم!![لبخند] و فیلم که می بینم و کتاب می خونم گیج می مونم که حالا با کی تبادل نظر کنم!![نگران] باانوشه چه قراری گذاشتین؟؟؟!!![متفکر] البته به من ربط نداره فضولی دیگه!!![زبان][نیشخند] ما به عنوان یه رفیق باقیمانده چاکر شما هم هستیم!!![چشمک]

صبا

سرکار خانم آبراکساز جان الان دارم "به خاطر یه فیلم بلند لعنتی" رو می خونم تو هم برو بخون[زبان] حالا خوبه من این نت و زور کردم تو اومدی یه وب درست کردی. وگرنه همین رو به کی؟ چه طوری می گفتی[زبان] من قبلاَ بچه با ادبی بودم ها[پلک] قرار گذاشتیم بریم کوه ان شا’ ا... البته مسئولیت هماهنگی دست ایشان رو می بوسد. ما هم مخلصیم [نیشخند]

سالی

این فیلم بلند نعلتی رو چند بار میخواستم بخرم ونخریدم حالا که میگی میریم سراغش اون یکی رو هم یکی از دوستان داده بود بهم که بخونم اما چون خیلی طول کشید ونرسیدم که بخونم پسش دادم سراغ اونم میرم بهدشم دوستانی که شوور میکنند ایا از صفحه روزگارمحو میشوند؟[نیشخند] ضمنا داریوش کاردان منظورت بود؟[نیشخند]

سائده

من هم خیلی وقته که تصمیم گرفتم از ادامه روابطی که صرفا به دلیل رابطه‌ای فامیلی برقراره و هیچ پشتوانه عقلی و عاطفی برام نداره پرهیز کنم. نمی‌دونم چرا باید روابطی رو که اکثرا برای آدم ملالت‌آوره ادامه داد. خیلی شخص محبوبی توی فامیل نیستم ولی راضیم [چشمک]

سائده

راستي! ديدي گفتم ليلي زنده‌ست [نیشخند]