از آن پست های رویایی

بد جوری حسن نوشتن دارم نه به خاطر اینکه امروز قرار بود بریم الموت و نشد. نه به خاطر اینکه ٢۵ نفر صبح ساعت ۴ و نیم خودمون رو رسوندیم، روبروی فرهنگستان و اتوبوس نیومد. نه به خاطر اینکه راننده محترم موبایلش رو جواب نمی داد و ما تا ۶ صبح کنار خیابون صبر کردیم. نه به خاطر اینکه قرار امروز افتاد ٣ شنبه نه....

بد جوری حس نوشتن دارم، نه به خاطر اینکه کلی کارام مونده و تمرکز ندارم. نهبه خاطر اینکه دو تا (Term paper) هنوز موضوع اش تعیین نشده چه برسه به انجامش. نه به خاطر اینکه بد جوری خسته شدم و هر روز تصمیم می گیرم دیگه نرم سر کار و فردا نه پس فرداش پشیمون میشم نه.

بد جوری حس نوشتن دارم، نه به خاطر اینکه از دیروز وارد ٢٩ سالگی شدم و اینقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم دنیا چه خبره نه. نه به خاطر اینکه اینقدر تو mail و FB و SMS تبریک جواب دادم که بیشتر حس کردم در سالگرد تولد همه دورت جمع میشن که غصه هات یادت بره، درست مثل مراسم عزا نه.

بد جوری حس نوشتن دارم چون یه چیزی گم کردم. توی تصویر قاب عکس یا توی لحظات گذشته یا حتی توی آینده ای که نیومده. یه چیزی جامونده و با من نیومده. یه چیزی که خودش رو نشون نمیده نق میزه، بهانه می گیره و کلافه ام کرده.

بد جوری حس نوشتن دارم ...

/ 5 نظر / 2 بازدید
سالی

آخ آخ اگه بدونی منم اینی که میگی رو حس کردم.وایییییییییی حالا اگه دعوا نمیکنی بگم:تولدت مبارک[نیشخند]

سائده

به به! تولدت مبارك [خنده] مي‌ري گشت و گذار و اين حرفا بعد مي‌خواي از كار و زندگيت بزني؟! از شما بعيده خانم دكتر!

کویر

آهای تویی که حس نوشتن داری خفن! تولدت مبارک[گل]

آبراکساز

امان از این یه چیز جامونده یا گم شده که معلوم نیست مال گذشته است یا آینده!!! فکر کنم این حال و هوای روزای نزدیک تولده!!! یهو فکر می کنم اصلا پاشم برم بگردم پیداش کنم خلاص شم!!![لبخند]

آبراکساز

من هم گفتم شاید هم تو آینده جا مونده! خداییش جا موندن تو آینده رو خوب اومدی!!! برا همین می خوام پاشم برم دنبالش بگردم!!