در چشم باد

سریال در چشم باد هم زمان با وقایع پس ازانتخابات ایران به روی آنتن رفت و در این ٩ ماه اخیر تنها سریالی است که من تمام قسمت هایش را تماشا کردم. سریالی است که مرا یاد سال هایی می اندازد که منتظر پخش شدن سریال مورد علاقه ام می ماندم. زمان های که تمام روز به عشق سریال شبانه سرخوش بودم ... البته دیگر هیچ وقت آن احساس کودکانه تکرار نشد، اما در چشم باد هنوز برایم طعمی از هوس تماشا کردم را به همراه دارد. بقیه سریال ها را یا نمی بینم یا دنبال نمی کنم.

مدت ها قبل می خواستم این پست را بنویسم در تشکر از مردی که آن را وصیت نامه خود خوانده، مسعود جعفری جوزانی. اما نشد مشغله نگذاشت، تا دیشب که چشمم افتاد به زیر تیتر قسمت سی و چهارم و احساس کردم زمان چه زود می گذرد و من هنوز نتوانستم آنچه می خواهم را بگویم و ...

اهل فن می گویند در چشم باد همه جیزش به قاعده است به جز کشداری اش. راستش برای من اصلاً کشدار نیست، باید بگویم تمام نماهای طولانی و کم تحرک در چشم باد را دوست دارم و با لذت تماشا می کنم. برای من در چشم باد دریچه ای است به گذشته وطنم از ویزور کسی که سعی می کند بدون جانبداری و با ارامش نشان دهد که ما چگونه ما شدیم.

وقتی بادبادک باز را می خواندم بیش از هر چیز از اطلاعاتی که در مورد زندگی مردم افغانستان به دست آوردم لذت بردم. در چشم باد هم همین است. در چشم باد پاسخ پرسشی است که می گوید:گذشتگان ما چه کردند؟ یا اگر شما بودید چه می کردید؟ و یا چه می شد کرد؟ و ... و اینها سوال هایی هستند که پاسخ شان به درد امروزمان هم می خورد و ...

دوست داشتم می توانستم درباره تک تک شخصیت ها، دیالوگ ها، تمام وقایع، تمام احساساتم و ... بنویسم اما هم دانشم محدود است هم وقت شما. در نتیجه به همین چند خط پراکننده که بیشتر در خاطرم خواهند ماند اکتفا می کنم:

١- دژگیر: این روزها جامعه به یبوست فکری و لینت قلم مبتلاست.

٢- تمام منظره های بی نظیر جنگل های شمال، گفتگوی عاشقانه حسام آوا و همسرش، شاهنامه خوانی پدربزرگ و کشته شدنش در پای چوبه دار پسرش (عباس)، خانه عباس و بیوه اش، به آتش کشیدن دفتر چاپخانه آقای ایرانی، برف در زمستان و کوچ اجباری از شمال، مردانگی آن کرد هم رزم میرزا که دست آخر انتقام میرزا را گرفت، تمام خنده های ریز رضا قلی خان، مقاومت ملوانان نیروی دریایی شمال، لحظه های دید زدن متقابل بیژن و لیلی در دوره بیماری بیژن در شمال، فریاد های لیلی بر سر بیژن و اصرار به ترک ایران، شجاعت و اعتقاد کامل لیلی بر عقایدش در کنار احساسات عاشقانه اش که چقدر شکننده اش کرده بود و ..........................................

٣- باروم نمی شود لیلی کشته شده باشد. لیلی عاشقی که در پای عشق از مجنون فراتر رفت. از دیشب دارم فکر می کنم جعفری جوزانی برای باور احساس ساده عاشقانه لیلی به بیژن از چه نماهایی استفاده کرد که اینقدر خوب درکش کرده ام. احساس عاشقانه ای که سال هاست در هیچ یک از فیلم ها و سریال های اخیر ندیدم و درک نکردم. 

 

پوستر در چشم باد

 

مسعود جعفری جوزانی

 مسعود جعفری جوزانی، نویسنده، کارگردان و تهیه کننده در چشم باد

/ 5 نظر / 2 بازدید
سائده

من این سریال رو جسته و گریخته دیدم. راستش اون وسط‌هاش از اینکه سعی می‌کرد چهره شاه وقت رو خیلی بد نشون بده خوشم نیومد. کلیشه همیشگی این که شاه‌ها بد بودن و امثالهم دیگه این روزها با این اقداماتی که کردن دیگه خیلی بی‌مصرف شده. بعد از اینکه از خیر دربار گذشتن باز شروع کردم به دنبال کردنش و قبول دارم که مخصوصا این اواخرش خیلی قوی بود. البته راستش من فکر نمی‌کنم لیلی مرده باشه. احتمالا بعدها که این آقا بیژن رفت نیویورک و اونجا تعهل اختیار کردف بعدا می‌فهمه که لیلی زنده هست. البته من امیدوارم این طور نباشه. چون اگر اینجوری بشه خیلی هندی میشه [چشمک]

سالی

راستیاتش ابجی من دیگه به هیچی که از این تلوزیون پخش بشه اعتماد ندارم و چون نمیشه اعتمادداشت که فرمایشی نباشه از اول ندیدمش ولی دوست داشتم که با حس خوبی میدیدمش

سائده

اصولا به تاريخي كه اين جماعت بنويسن نمي‌شه اعتماد كرد. ولي در اين زمينه باهات موافقم. مادربزرگم، خدابيامرزش، اون دوران رو ديده بود و به ياد داشت. هميشه مي‌گفت آمريكا كه بيچاره كاري نداره، امان از روس. هيچكس بدتر از روس‌ها نيست. مثل اينكه اون زمان بلاهاي زيادي سر مردم آوردن. بنده خدا از اسم روسيه هم وحشت داشت. البته اينا توي سريال چاشني اروپاييش رو زياد كردن طبق معمول كه يه وقت خدا نكرده راست نگفته باشن.

آبراکساز

موافقم که سریال به یه سری جزئیات زندگی های قدیم پرداخته و خوب جالبه ولی خیلی کش دار شده و تو فکر کن قراره با این سرعت تا فتح خرمشهر بیاد!!!!! به نظرم اصلا قابل مقایسه با مدار صفر درجه نیست هی با خودم می گم کاش حسن فتحی این رو ساخته بود!!! یه جورایی زمان تو سریال گمه! از شخصیت لیلی هم خوشم نمیاد یعنی ضعیفه! افسر ارتش شوروی سابق با اون همه ابهت مثل دخترایی که تو پر قو بزرگ شدن تا تقی به توقی میخوره " بیژن برویم" "من دیگر نمی توانم تحمل کنم" "من اینجا اذیت می شوم" . اون بیژن هم که زود "باشه عزیزم کجا بریم؟" زود هم راه میافتن. انگار میرن خونه خاله!! بعید می دونم لیلی مرده باشه!

آبراکساز

البته من بیشتر بحثم رو ساختار و شخصیت ها و حال و هوای فیلم بود. از نظر مباحث تاریخی و سیاسی نظری نمی دم. هرچند به نظرم اتفاقا این سریال شخصیت های حکومتی (ر. خ و ...) بر خلاف سریال های همیشگی!! بهتر نشون داده شدن!